۸/۱۵/۱۳۹۴

قاطی پاطی ...

زمینه :
1. نظر من را می خواهید، "موسیقی" و "عطر" کشنده ترین سلاح های بشریت هستند! البته برای درک این مسئله نباید جزو آوارگان سوریه ای، کردهای کوبانی، مردم غزه، آسیب دیدگان هیروشیما و ناکازاکی یا نوه یکی از بازماندگان یا نماندگان جنگ جهانی اول و دوم، کودک کار، سالمندی رها شده در خانه سالمندان، دچار بیماری ها خاص و امثالهم، و ... باشید! حالا که جزو این ها نیستید، باید بگویم، بله! موسیقی و عطر کشنده ترین سلاح های بشریت هستند! یعنی ابزار شکنجه اند! کاملا قادرند تمامیت وجودی ات را شرحه شرحه کرده، سپس در سطل آشغال بیندازند، یک جوری که روزی صد بار آرزوی مردن کنی! مثل این است که با شنیدن یک قطعه موسیقی یا استشمام عطری خاص (بوی خاک و باران و دریا و امثالهم هم حساب است.)، دکمه پلی یک فیلم ویدیویی دور تند را می زنی و فیلم لحظه های خاصی از زندگی ات به سرعت از جلوی چشمانت عبور می کند و می رود، پلک هایت را که باز می کنی، می بینی ای داد، نیست! تمام شد! گذشت، رفت! بخاطر همین است که من بیشتر موسیقی جدید گوش می کنم، تا زمانیکه قدیمی شود، آنوقت می اندازمش دور. هر وقت بخواهم خودآزاری کنم، دوباره گوش می کنم و عزا می گیرم! حتی آهنگ های شاد! در حال حاضر برای مسئله "بو" تئوری (!) خاصی ندارم، مگر اینکه: "تویی که صندلی جلو اتوبوس می شینی، لامصب نزن این عطرو!"

 2. هم اتاقی ام برای خودش دفتری دارد که وقت هایی که خسته می شود(از چی؟) ، برای خودش آن تو یک چیزهایی می نویسد. همین! ذوق کرده ام.

3. امروز در آشپزخانه خوابگاه دختری را دیدم که ارشد پیوسته حقوق می خوانده، کجا؟! باهنر کرمان! حالا گرایشش را عوض کرده و آمده دانشگاه تهران، ارشد دوم می گیرد! اهل کجاست؟! شیراز! افسردگی از سر و کله اش می بارد، می گوید درس ها آنقدر زیاد است که دارم افسردگی می گیرم! مرا که می بیند مثل آبی که تنها به یک قطره دیگر نیاز دارد برای سرریز شدن، سرریز می شود، یک عالمه حرف می زنیم توی آشپزخانه!

 4. درس ها آنقدر زیاد است که دارم افسردگی می گیرم، گرفتم؟!

 5. می گویند خوابگاه های دانشگاه تهران قرار است خصوصی سازی شوند! خیلی جک است نه؟! پول داشته باش یا برو بمیر! همه جای دنیا کم و بیش همین طور است.

 6. چند وقت پیش "علی مطهری" آمده بود دانشگاه، از "رفع حصر" می گفت و ما دست می زدیم! راستش را بخواهید به عنوان کسی که برای بار اول این فضا را تجربه می کند، خیلی خنده ام گرفت! در خوب بودنش تردیدی نیست ها، ولی خیلی کم است ... مثل شاخه نازک و بی جانی از آب که نرسیده به رودخانه خشک می شود...

7. این روزها داستان کوتاه زیاد می خوانم، فضا، فضای رمان خواندن نیست. با وجود اینهمه درس، توان این را ندارم که شب تا صبح هایم را صرف تمام کردن یک رمان کنم که نمی توانم زمینش بگذارم! شاید بخاطر همین است که متن بلند نمی نویسم، قطعه قطعه، پراکنده! و می نویسم، چون احتیاج دارم به خوانده شدن، به اینکه یک نفر باشد که این پیام را که در فضا رها می شود بخواند، همین.

 8. کمپین "تغییر چهره مردانه مجلس" را دریابید! باید زن باشی تا بفهمی زن بودن در این اجتماع، چقدر سخت می شود، گاهی.
۸/۱۱/۱۳۹۴

احساس تعلق های من! لطفا بیدار شوید ...

من از آن آدم هایی هستم که سخت عادت می کنند و سخت دل می کنند. حالا بعد از سپری کردن یک مرحله "سخت دل کندن" (از کرمان) در مرحله "سخت عادت کردن" (به تهران) قرار دارم. راستش را بخواهید هنوز به این شهر و آدم هایش احساس تعلق نمی کنم. همه چیز برایم غریبه است. حس بیگانه ای را دارم که به کشوری جدید مهاجرت کرده، با فرهنگ ها و عادت ها و کوچه ها و خیابان ها و آدم های خودش. آدم هایی که پیش از تو اینجا بوده اند و تو در میانشان تازه واردی. انگار از کره دیگری آمده ای. آدم های توی اتوبوس غریبه اند، آدم های توی خیابان غریبه اند، آن دختر با موهای چتری و چشم های عاشق، غریبه است، آن پسر با موهای خرمایی و چشم های خمار، غریبه است. دلم می خواهد آدم های آشنا ببینم. آدم هایی که برایم غریبه نباشند، برایشان غریبه نباشم. برای خودم هم عجیب است، اینکه چطور از صمیم قلبم آرزو می کنم، مثل آن روز، در کتابفروشی های انقلاب، یکی از دوستان سابقم را ببینم. برایم عجیب است، اینکه چطور می شود انسان ها هم تنوع طلب باشند، هم تعلق طلب باشند، هم راحت طلب باشند، هم یک سر و هزار سودا باشند و ... .

 وقتی در یک چنین شرایطی اینجا می نویسم، یکجورهایی شبیه پیغام هایی است که آدم های ساکن سفینه های فضایی بدون هدف مشخص، در فضا ارسال می کنند، به این امید که روزی، در جایی کسی آن را بخواند، و بعد؟! شاید هیچ! فقط یک نفر باشد که بخواند...

اولش همیشه همینطور آغاز می شود، لااقل برای من که اینطور است. من اهل زود عادت کردن و زود دل کندن نیستم، با این حال، یک سرم و هزار سودا، آگاهانه تن می دهم به دیر عادت کردن و سخت دل کندن ...


 _________________________________
پی نوشت: خوب که حساب و کتاب می کنم، نزدیک به نصف روزهای تهران بودنم را با دوست و آشناهای سابق، این طرف و آن طرف بوده ام، بدون محاسبه پیاده روی ها و خیابان گردی های تک نفره. با اینحال گویی که "احساس تعلق" چیزی ورای این حرف هاست، درونیات آدم باید با در و دیوار و آدم های جدید، آشتی کند ...
۷/۲۶/۱۳۹۴

من های روبه رو ...

زمینه :
هندزفری را توی گوش هایش چپانده و کاسه چشمانش نمناک است. آن پسر توی سرویس را می گویم.

دختری با چتر قرمز، مانتوی قرمز، کفش قرمز روی آسفالت خیس روبه روی دانشکده فنی، لابه لای درخت ها،به آهستگی دور می شود.

آنقدر به چشمان نمناک پسر زل می زنم که عاقبت نگاهش را به سویم می گرداند و من خودم را به نفهمی می زنم، آسمان و زمین را نگاه می کنم.

 طوری به رفتن دختر زل می زنم، گویی سال هاست می شناسمش، درست همان طور که به چشمان نمناک آن پسر زل می زنم.

من از جان ِ این آدم ها چه می خواهم؟!
۷/۲۴/۱۳۹۴

از آرشیو خودسانسوری ها

گاهی وقت ها فکر می کنم که اگر تناسخی در کار بوده باشد، لابد من در زندگی های قبلی ام، پرنده بوده ام، یا شاید مخترع ابزاری برای غلبه بر زمان و مکان! می دانید، تاریخ دان ها یک تئوری دارند که می گویند انسان، سال ها پیش به پیشرفت قابل ملاحظه ای دست یافته، اما بر اثر واقعه ای، همه تمدنش نابود شده، و روز از نو و روزی از نو! زیاد هم غیرممکن نیست، شاید من در آن دوره های پیشرفته تاریخ بشری، یکی از آن دانشمندانی بوده ام که بعد از سال ها تحقیق و آزمایش، توانسته وسیله ای برای غلبه بر زمان و مکان اختراع و با آن پرواز کند به هر زمان و مکانی که قلبش دستور می دهد! چطور می شود همچو چیزی را هرگز زندگی نکرده باشی، اما بصورت مداوم بخواهی اش؟! پرنده ای که طعم آزادی را نچشیده باشد، چه شکایتی دارد از زندگی در قفس؟

 کافی است از پنجره بیرون را نگاه کنم، تا دلم بخواهد سوار یکی از آن ماشین ها باشم که در بزرگراه می روند به نمی دانم کجا ! نکته اش همین است که نمی دانی به کجا می روند، پس دلت می خواهد تو هم در این سفر به سوی ناکجا آباد همسفرشان باشی. دلم می خواهد یکی از آن پنجره ها باشم که در تاریکی شب، روشنایی می پراکنند، همین هایی که نمی دانی کجاست و درونشان چه خبر است؟! حتی دلم می خواهد مسافر هواپیمایی باشم که آن بالا پرواز می کند، به سوی مقصدی نامعلوم! هرجایی غیر از اینجا، جایی که قفست را حس نکنی! و مهم نیست "اینجا" کجاست، مادامی که جایی در همین دنیا و با همین محدودیت ها باشد، دیگر فرقی نمی کند کجا باشد، فرقی نمی کند تو چه کسی باشی، چقدر موفق باشی، آخرش قفس را حس می کنی. چه بسا یکی از همین هواپیماها، همان هواپیمایی باشد که یکروز از پنجره اش، چراغ های ساختمان فعلی ام را این پایین دیده ام و خواسته ام از این چراغ ها سهمی داشته باشم. فرقی نمی کند کجا باشد، من همیشه احساس در قفس بودن کرده ام. همیشه پرنده ای در قفس ذهنم خودش را به در و دیوار کوبیده و راهی به رهایی جسته، اما ناکام مانده. بخاطر همین است که به زندگی پس از مرگ، ایمان دارم، با گوشت و پوست و استخوانم، کوچک بودن این دنیا را حس می کنم و با اینحال مجبورم به دلخوشی های کوچکش چنگ بزنم، تا بتوانم نفس بکشم. شاید بخاطر همین است که ادبیات داستانی را اینقدر دوست دارم، بخاطر اینکه پرنده ذهنم را پرواز می دهد، قفس را بزرگتر می کند، همین هم خوب است.
۷/۲۲/۱۳۹۴

چرخ دنده های بی رحم زندگی

یکی از چیزهایی که قلبم را به درد می آورد، تماشای آدم های آبرومندی است که فشار زندگی آن ها را به دستفروشی گوشه خیابان کشانده، و واضح است که خجالت می کشند، که می خواهند فریاد بزنند که از اولش اینگونه نبوده، یا اینکه قرار است به زودی همه چیز تغییر کند. اینجور وقت ها، کافی است پسر جوانی که حاشیه خیابان انقلاب بساط کتابفروشی پهن کرده، از شدت آفتاب، با بی حوصلگی و خستگی دست روی پیشانیش بکشد و عرقش را با آستین پیراهنش پاک کند، تا من تا مرز ترکیدن بغضم پیش بروم.
_____________________________


 کنار پیاده روی خیابان ولیعصر، بساط شال فروشی دارد. شال های رنگارنگ را کنار هم روی یک گونی بزرگ چیده، طوری که جادوی رنگ ها بدجور با چشمانت بازی می کند. مدت هاست که می خواهم یک شال مشکی بخرم. تأسف برانگیز است که از میان اینهمه رنگ، مشکی اش نصیب آدم بشود. اینکه فروشنده یک خانم است، بیشتر ترغیبم می کند به اینکه جلو بروم، شال ها را زیر و رو کنم و دست آخر یکی را بردارم. آدم با زن ها راحت تر است، می توانی فقط روی خریدت تمرکز کنی و نگران موارد حاشیه ای نباشی! مرا که می بیند، بی هیچ مقدمه ای جلو می آید، سر صحبت را باز می کند، می گوید که تحصیلکرده است، ریاضی خوانده و حسابدار بوده، اما حالا به دستفروشی افتاده. شوهر و پسرش در حادثه رانندگی مرده اند، و این زن، بعد از یکسال روی تخت خوابیدن، بعد از روزی ده دوازده قرص خوردن، حالا در قامت یک دستفروش از تختش برخاسته! هنگام حرف زدن، گاهی دستش را روی کیفم می زند، به نشانه تأکید و جلب توجه، انگار سال هاست مرا می شناسد، انگار با یک دوست صمیمی درددل می کند. هنوز هم ازوجناتش آثار آن قرص ها پیداست. نمی دانم این هایی که می گوید، حقیقت دارد یا اینکه بافته ای است از مصیبت ها و آرزوهای بربادرفته اش. در هر دو حالت غمگین است. آدم را غصه دار می کند.
۷/۲۱/۱۳۹۴

آدم های رنگی رنگی

زمینه :
وقت هایی هست که هنگام دیدن آدم ها، زندگیشان در کسری از ثانیه در تخیلاتم بنا می شود و در کسر دیگری از ثانیه بعدی، دود می شود و به هوا می رود. مثلا وقتی در خوابگاه راه می روم، به چیزی بیش از ظاهر آن دختر توی محوطه فکر می کنم، همان که بلند بلند با چنان اعتماد به نفسی زیر آواز زده و صدایش را در فضا ول کرده که انگار روح هایده در جسمش تجلی یافته، ولی صدایش زیر خروارها گل، جا مانده! یا آن یکی که موقع بالا آمدن از پله ها، با صدای بلند قرآن می خواند، آن هم با ترتیل، و صدای عبدالباسط هم زیر خروارها گل جامانده انگار! راستش را بخواهید، با یک حالت همدردانه ای، زندگیشان را توی ذهنم می سازم و آخرش چشم هایم را تنگ می کنم و می گویم:"طفلکی!" نه یک "طفلکی"ِ از بالا به پایین، از آن نوعی که از همین چند قدمی نثار یکی دیگر می شود که هم درد است!

 تماشای آدم ها برایم جالب است، دیدن تنوعشان و در عین حال حس کردن اینکه چقدر شبیه هم هستند، ولی خودشان نمی دانند. همیشه تماشای رنگ ها در کنار هم، برایم جالب بوده، رنگ لباس ها، اتاق ها، فکر ها...، اینهمه رنگ در کنار هم، ادم را به وجد می آورد. گاهی اوقات، دلم می خواهد روی یکی از پله های خوابگاه بنشینم و زل بزنم به رفت و آمد آدم های رنگارنگ. دلم می خواهد توی تک تک اتاق ها سرک بکشم، یکی روی میزش را پر از گلدان های رنگی کرده، آن یکی عروسک هایش را کنار تخت گذاشته، یک نفر هم عکس های دلخواهش را به دیوار کنار تختش چسبانده. اینکه آدم ها چطور وسایلشان را روی آن میز و تخت و کمد می چینند، برایم جالب است، اینکه چطور همین اندک سهمشان از فضای شخصی را رنگ و بویی از خودشان می بخشند، برایم دوست داشتنی است. من اینهمه تنوع رنگ را دوست دارم ...
۶/۰۸/۱۳۹۴

و تو چه می دانی "دی وی دی" چیست؟!

زمینه :
داشتم با خودم فکر می کردم که اگر یک روز در خانه ما زلزله بیاید، و من فرصت اندکی داشته باشم که برخی از وسایلم را جمع کنم و با خودم ببرم، چه چیزهایی را برمی دارم؟ پاسخ روشن تر از آنی است که فکرش را می کردم: "لباس هایی که خودم دوخته ام و دوستشان دارم، فیلم هایم، آن ها که روی دی وی دی و داخل کیف سی دی های جورواجور و قد و نیم قدند، کتاب جزء از کل، چون اخیرا خریده ام و هنوز نخوانده ام و کتاب "کودتا" و "درآمدی بر نظریه های فمینیستی" چون خیلی وقت است خریده ام و تمام این "خیلی وقت" دلم می خواسته بخوانمشان، ولی نخوانده ام!

 مثلا شما فرض کنید، زلزله بیاید و من پتو و تن ماهی و امثالهم را بردارم، اما فیلم ها و کتاب ها و مانتوهایم را جا بگذارم. آنموقع از سرما و گرسنگی نمی میرم، ولی از افسردگی می میرم. یکبار به یک نفر گفتم که فیلم هایم را به هیچ کس نمی دهم. اگر کسی بخواهد، فلش یا هارد می آورد، خودم برایش فیلم می ریزم! می دانید چه گفت؟! گفت دوستی را می شناخته، مثل من که در نهایت همه فیلم هایش را آتش زده!!! همینجا باید به آن دوست محترم اعلام کنم که مرا نشناخته. همینجا از همین تریبون، فرصت را مغتنم شمرده و وصیت می کنم، روزی که مردم، فیلم هایم را، آن هایی که روی دی وی دی است، با من توی قبر بگذارید!!! از جهت خیر و خیرات خیالتان راحت باشد، همه یشان را روی هارد ریخته ام، می توانید آن ها را به "رایگان" در اختیار علاقه مندان و مشتاقان قرار دهید، مسئولیت پاسخ گویی به کارگردان ها و سرمایه گذاران این فیلم ها و نکیر و منکر و سایرین هم با خودتان!!! اما دی وی دی ها، امان از دی وی دی ها، و تو چه می دانی که دی وی دی چیست؟! دی وی دی ها مال من است و به هیچ کس دیگری تعلق نخواهد داشت! اگر به دی وی دی های من چشم طمع دارید، چشم طمع ببندید و دندان طمع برکنید. اگر با من پدرکشتگی دارید، دی وی دی هایم را به آتش بکشید. بله من همچین دیوانه ای هستم و کاری اش هم نمی شود کرد!
۴/۱۹/۱۳۹۴

سیمای زنی در میان جمع

1. آن ها که مرا می شناسند، می دانند که "هاینریش بل" زمانی محبوب ترین نویسنده من بوده است. حالا که مطالعه ام بیشتر شده، "ّبل" دارد رقیب پیدا می کند، اما همچنان بالانشینی خودش را حفظ کرده است.

2. زمانی، یکی از دغدغه های من، پیدا کردن کتاب های "بل" بود، که نمی دانم چرا در کتابفروشی ها مثل حالا به وفور پیدا نمی شد. همه کتاب های موجود در کتابفروشی های در دسترس را که نویسنده اش هاینریش ِ عزیز بود، خریده و خوانده بودم، بجز یکی: "سیمای زنی در میان جمع" که زین پس برای اختصار آن را "س ز د م ج" می نامیم. کتاب قطور پانصد و پنجاه صفحه ای که هر بار پایم به کتابفروشی باز می شد، دست هایم صفحاتش را نوازش می کرد، چشمانم چند کلمه اش را می خواند، نگاهم در جستجوی قیمت روی جلدش می لغزید و در نهایت، مجددا سر جایش در کنار کتاب های دیگر قرار می گرفت، چون هم تعداد صفحاتش زیاد بود، هم قیمتش، و همیشه به جایش سه چهار کتاب که هر کدام تعداد صفحات کمتری داشت، اما مجموع صفحاتشان و البته قیمتشان روی هم رفته بیشتر از تعداد صفحات و قیمت "س ز د م ج" می شد، خریداری کرده و بالاخره، در حالیکه برای خریدن آن کتاب قطور با جلد سیاه و قرمز، در دفعات بعد، نقشه می کشیدم، خوشحالانه عازم خانه می شدم. این اتفاق بارها و بارها تکرار شد و هر بار "سندروم ترس از صفحات زیاد و قیمت بالا"، مانع از خریداری "س ز د م ج" می شد، علی الخصوص که همیشه با تماشای این کتاب، می ترسیدم کتاب متوسطی باشد، نمی دانم چرا؟!

 3.. اگر خیال کرده اید که "سندرم ترس از تعداد صفحات زیاد و قیمت بالا" مسئله کوچکی است و چندان حائز اهمیت نمی باشد، باید به اطلاعتان برسانم که کاملا برعکس، گاهی به چنان وضعیت بحرانی می رسد، که شما حاضرید همه موجودی حسابتان را صرف خریداری کتاب های کوچک و سبک کنید، اما حتی یک کتاب سنگین هم خریداری نکنید! متأسفانه روانپزشکی مدرن هنوز این سندرم را به رسمیت نشناخته و داروی خاصی برای درمانش تولید نکرده. درست به همین دلیل است که من هرگز "س ز د م ج" را خریداری نکرده ام، اما با خرسندی هرچه تمامتر، باید بگویم که اگر چه سندرم "ترس از صفحات زیاد و قیمت بالا"ی من هنوز کاملا درمان نشده است، در کمال تعجب من این کتاب را خوانده ام! در اثر مطالعات گسترده ای که یکی از دوستانم در طی سال ها تلاش بی وقفه، به انجام رسانده است، "سندرم ترس از تعداد صفحات زیاد و قیمت بالا" با هدیه گرفتن، بصورت نهفته باقی مانده و اساسا هدیه گرفتن یک کتاب، به آن بخشی از اعصاب مربوط است که فاصله بسیار زیادی با اعصاب مربوط به سندروم کذایی دارند. در نهایت، دوست محترمی که نخواست نامش فاش شود، پس از تلاش و آزمایش های بسیار، به این نتیجه رسید که شما می توانید کتابی را که در کتابفروشی، به شدت منجر به عود کردن سندروم ترس از صفحات زیاد و قیمت بالا می شود، به جای آنکه خودتان خریداری کنید، هدیه بگیرید و اصلا هم دچار عوارض سندروم مذکور نشوید. و اینچنین بود که "ایکس ِ عزیز" (ایشان مصرانه خواستار فاش نشدن هویت خود هستند.) "س ز د م ج" را به این بنده حقیر هدیه داد و این بنده حقیر در راستای قدردانی از زحمات و تحقیقات و مطالعات گسترده "ایکس ِ عزیز" به سرعت کتاب را مطالعه کرده و نتیجه را به وی گزارش دادم، تاثیر کتاب به حدی است که در پست حاضر کاملا قابل مشاهده است. (برای مشاهده اش، باید کتاب را خوانده باشید.)

4. یک جایی خوانده بودم که آکادمی نوبل، هنگام اهدای این جایزه به "بل ِ عزیز" "س ز د م ج" را جامع همه آثار او معرفی کرده است. اگر مثل من به درجه "بل شناسی" (؟!) نائل شده باشید، قطعا نظر آکادمی نوبل را تایید خواهید کرد و متعجب خواهید ماند از اینکه چطور اینقدر دیر این کتاب را مطالعه کرده اید.

5. باید خداوند منان را شاکر بود که دوستان ممیزی و سانسورچی، کتابخوان نیستند. (بیش از این به دلیل مسائل امنیتی قادر به باز کردن موضوع نمی باشیم تا خطری "س ز د م ج" عزیزمان را تهدید نکند.)

6. اگر این کتاب را نخوانده اید، باید به شما هشدار بدهم که شما و زندگیتان از گزند طعنه های نیشدار نویسنده اش، در امان نخواهید بود. اگرچه داستان کتاب در زمان جنگ جهانی دوم و پیش و پس از آن می گذرد، اما دلیل نمی شود که فکر کنیم، اخلاق گریزی و رفتارهای اجتماعی بی اخلاقانه ما و ایده آل ها و خواسته های پوچ و مسخره و قضاوت های بی اساسمان، مورد طعن و تمسخر نویسنده کتاب قرار نخواهد گرفت.

7.هنوز هم باورم نمی شود که با وجود سندرم "ت ا ت ص ز و ق ب"، "س ز د م ج" را مطالعه کرده ام! چطور ممکن است؟!
۴/۱۶/۱۳۹۴

من یک پرنسس ام

زمینه :
درست از زمانی که یاد گرفته ام، مانتوهایم را خودم بدوزم، "لباس" نقش بسیار مهمی در تاریخِ احساساتم و به تبع آن در زندگی ام ایفا می کند. این روزها که تب خاطره بازی ام بالا گرفته است، بک وقت هایی دلم می خواهد، می شد احساسم را هنگام اولین بارهای پوشیدن یک مانتوی تازه آفریده شده، یک جایی ثبت می کردم، با تمام جزئیات، مثل عکسی از یک صحنه مهم و دوست داشتنی زندگانی که آن صحنه را همان طور ثابت و بی جان نگه می دارد، تا از گزند گذر عمر، در امان باقی بماند. عکسی که همه رنگ ها و جزئیات را در خود حفظ می کند، به علاوه احساسات پرنسس گونه یک آدم رمانتیک! شاید به نظرتان مسخره باشد، اما من بارها با اولین بار پوشیدن آنچه خودم با دستان خودم خلق کرده ام، احساس پرنسس بودن کرده ام! من هرگز یک پرنسس نبوده ام، اصلا نمی دانم پرنسس بودن یعنی چه، و چه حسی دارد! ولی دلم می خواهد نام "پرنسس بودن" را روی احساس آن روزهایم بگذارم و فکر می کنم تا وقتی که در جستجوی معنا و تاریخچه این کلمه سراغ دایره المعارف ها نرویم، به اندازه کافی برای بیان احساسم گویا باشد. جالب توجه تر، شاید این باشد که "دیگران" آنقدرها هم در ایجاد این حس، نقش چندانی نداشته اند. منظورم این است که "خودنمایی" اگر چه نمی شود گفت "نبود"، ولی در برابر احساسات دوست داشتنی دیگری که حتی به وصف نمی آیند، رنگ می باخت.

 من از آن آدم هایی هستم که به زندگی پس از مرگ باور دارند. بخاطر همین هم هست که همیشه فکر می کنم حتما یک موجود فرازمینی بوده است که از آن لحظه عکس بگیرد. عکسی که در کنار تصاویر، احساسات را هم ثبت می کند. لحظه ای که با آن مانتوی مشکی براق گشاد و عبایی، با یراق های طلایی و شال زرد و کفش چرمی پاشنه بلند، بعد از تماشای تئاتری که خودم را به تنهایی مهمانش کرده بودم، در انتظار آژانس، در یکی از شب های خلوت کرمان، کنار خیابان ایستاده بودم. اگر از شلوار مخمل کبریتی ساخته دست خودم، یاد نکنم، خیانت بزرگی خواهد بود! آن شلوار را دوست داشتم. آن لحظه را دوست داشتم. یا آن شب تابستانی که با همان لباس، جلوی تنها مغازه لباس فروشی یکی از خیابان های شهرک باهنر کرمان، آمدن پدر و مادرم را انتظار می کشیدم. یک نفر حتما باید از آن لحظه ها عکس گرفته باشد، و یک جایی در "ماوراء" نگهش داشته باشد و یک روزی کنارم بنشیند و با هم تماشایشان کنیم یحتمل، وشاید بخندیم به ساده لوحی آن روزهایمان.
۴/۱۴/۱۳۹۴

به پیر به پیغمبر، من یک روبات نیستم!!!

زمینه :
آمده ام در وبلاگ خودم در پاسخ دوستی، نظری بگذارم، بلاگر از من می خواهد که ثابت کنم "یک روبات نیستم." از خودم می پرسم، این دیگر چه صیغه ای است؟! در مرحله بعدی بلاگر تعدادی عکس از خوراکی های مختلف با وضوح پایین را جلوی چشمم می آورد و از من می خواهد "سالاد" را انتخاب کنم!!! من هم به شکلی که آدم را به یاد راه رفتن کورمال کورمال در تاریکی می اندازد، هر تصویری که سبز و قرمز و رنگ و وارنگ است انتخاب می کنم، چون تصاویر آنقدرها هم واضح نیست و در همین حین، نوستالژی وار، از اینترنت پرسرعت خانه کرمان یاد می کنم، که تجربه اش به آن شکل باشکوه، که تنها امپراتور اینترنت خانه خودم باشم و اپراتور "شاتل" روی سرش حلوا حلوایم کند، یحتمل محال است. (گریه حضار)

 با خودم فکر می کنم که آخر "سالاد" ؟! خیلی تحقیر آمیز است که یک مشت پیاز و کاهو و گوجه فرنگی، که حتی حروف الفبا را هم بلد نیستند و به عمرشان حتی یک بار هم یک وسیله برقی را خاموش و روشن نکرده اند، چه برسد به اینکه بدانند اینترنت را با کدام "ت" می نویسند، بخواهند بیایند به ربات نبودن آدم گواهی بدهند!!! واقعا که آدمی یک وقت هایی به چه مراحل پستی تنزل پیدا می کند. یا شاید هم برعکس، قضیه را باید طور دیگری تعبیر کرد، به گونه ای که در نهایت به ارزش طبیعت و بازگشت به دامن پیاز و سیب زمینی ها پی ببریم!!!

 آدم به این نتیجه می رسد که این کشورهای غربی هم دیگر شورش را در آورده اند، لابد از فردا برای اینکه در وبلاگ خودت نظر بگذاری باید ثابت کنی که "من یک تروریست نیستم!" آن وقت احتمالا از دست پیاز و سیب زمینی ها هم کاری بر نمی آید!
۳/۲۵/۱۳۹۴

خاطره بازی

روزهایی هم بود که دخترعمویم می آمد، دستم را می گرفت، می برد به تماشای تئاتری در یکی از این پلاتوهای کوچک و دنج کرمان. دروغ چرا، آدم های زیادی بودند که دستم را می گرفتند، یا دستشان را می گرفتم و با هم راهی تئاتر می شدیم، حتی بعضی وقت ها، تنهایی می رفتم و روی صندلی می لَمیدم و برای خودم عشق می کردم، ولی هر وقت ذهنم می خواهد خاطره بازی کند، دست دخترعمویم را از لای خاطرات بیرون می کشد و جلوی چشمم می آورد.

از این لحظات قبل از تئاتر که جلوی در پلاتو، روی صندلی های انتظار می نشستیم، یا وقتی صندلی خالی نبود الکی لای جمعیت می لولیدیم، یا طوری به عکس های روی در و دیوار زل می زدیم که انگار خیلی حالیمان می شود، خیلی خوشم می آمد. همیشه حواسم به ریخت و قیافه دخترها بود. یواشکی سرتاپایشان را دید می زدم. از معدود مکان هایی که می توانستی تعداد زیادی آدم متفاوت را یکجا ببینی با لباس های رنگی و مدهای عجیب و غریب. تا به حال به هیچ کس نگفته ام که چقدر روحم از تماشای اینهمه رنگ، شاد می شود. به سختی می شود به بعضی هایشان لغت "شیک پوش" اطلاق کرد، ولی وقتی مدام توی دانشگاه و خیابان با رنگ های تیره سر و کار داشته باشی، این وقت ها خرِ عقده ایِ درونت به وجد می آید طبیعتا!

 جلسه نقد و بررسی دونفره یمان، بعد از تئاتر که با پیاده روی و صرف بستنی و شام توأم می شد، خودش چیزی بود در حد سه بار مطالعه "تاریخ تمدن جهان"، آنقدر که کمرمان زیر بار آنهمه محتوای روشنفکری که تولید می کردیم، له می شد!

 خاطره بازی، مرض مزمن ِ بدی است. همینطور مثل بچه آدم سر جایت نشسته ای که یک چیزی مثل ستاره دنباله دار، در آسمان ذهنت عبور می کند، اولش درست متوجه چیستی اش نمی شوی، بعد که چشمانت را تنگ می کنی و دقیق می شوی، می بینی عه! دست دخترعمویت است ...
۳/۲۲/۱۳۹۴

از رنجی که می بریم!!!

زمینه :
بعد از سال ها تلاش مجدانه، بالاخره توانستم عطری بخرم که بعد از خریدنش پشیمان نشوم. عطر مذکور با رایحه ای از توت فرنگی آغاز می شود و از آنجایی که توت فرنگیِ خالی خیلی چیز بی کلاس و خزی است، با رایحه یک چیز دیگر به پایان می رسد، در نتیجه دیگر بی کلاس نیست، بلکه خوب که فکرش را می کنی، متوجه می شوی یکجورهای مِلویی باکلاس است.

درست در همین لحظه که سر شیشه عطر را تا ته در دماغت چپانده ای و تمام لب و لوچه ات را با شدت هرچه تمامتر به سمت بالا کشیده ای و با لذت کودکانه ای در حال محظوظ شدن می باشی، با خودت فکر می کنی که آدم های زیادی در گوشه و کنار این دنیا از گرسنگی در حال مردن هستند، آنوقت تو دماغت را تا ته توی شیشه عطر چپانده ای یا برعکس، و در این لحظه خاص، غم عالم به هیچ کجایت نیست! قبل از آنکه شیشه عطر را به گوشه اتاق پرتاب کرده، گوشه تخت بنشینم و در غم گرسنگان عالم روضه بخوانم و سینه بزنم و متعاقبا گریه کنم، آن یکی خودم وارد عرصه می شود و همه زورش را می زند بلکه در توجیه این بی خیالی، استدلالی بیاورد. در نهایت همچنان وجودی ناراضی در اعماق روحم اخم می کند و وجود خرسند دیگری از لذت عطری که خریده، قند توی دلش آب می شود. 
۳/۱۷/۱۳۹۴

تا خانواده برابر، در کنار هم بجنگیم، علیه هم نجنگیم!

زمینه :
در این سال ها در فضای مجازی و خارج از آن، با پسرهایی مواجه شدم که به دلیل عدم توانایی مالی کافی برای ازدواج، با پاسخ "نه" از سوی دخترانی که دوستشان داشتند و از آن ها درخواست ازدواج کرده بودند، مواجه شدند. هرچند "توانایی مالی" برای ازدواج، شاید برای افراد مختلف تعابیر متفاوتی داشته باشد، اما می توان به صورت کلی آن را بصورت در اختیار داشتن محلی برای سکونت، یا توانایی مالی فراهم آوردن چنین مکانی و بهره مندی از یک درآمد ثابت ماهانه، برای تدارک دیدن یک زندگی متناسب با شأن خانواده خود و همسر آینده، تعریف کرد. همان چیزهایی که اغلب پسرانی که از آن ها یاد می کنم، فاقد آن می باشند. پسرانی که انتظار شنیدن پاسخ "نه" از طرف مقابل را ندارند و فکر می کنند زندگی مشترک را باید بر مبنای احساسات و علاقه پی ریزی کرد، نه حساب و کتاب های مالی و در نهایت، نتیجه گیری اغلب این افراد، اینست که دخترها، افرادی مادی گرا و پول پرست هستند که مهمترین معیار آن ها برای ازدواج، مادیات است. هرچند دخترها و پسرهایی هم هستند که با دیدن ماشین مدل بالای طرف مقابل، نه یک دل که صد دل عاشق می شوند، اما صحبت من درباره این افراد نیست که هم در میان پسران به وفور یافت می شوند، هم در میان دختران. صحبت من درباره افرادی است که با توجه به عرف و سنت جامعه ما که بصورت حقوقی و قانونی، بیشتر مسئولیت خانواده را به عهده مرد قرار می دهد و در ازای آن حقوقی برای وی قائل می شود، مثل حق طلاق، حق مسکن، حق تعیین تکلیف در خصوص ادامه تحصیل، کار، حق خروج از کشور و امثالهم برای همسر، از آقایان انتظار دارند که تأمین اقتصادی خانواده را به عهده بگیرند و در ازای آن برآوردن نیازهای جنسی مرد، به عهده زن است و عرفا و نه قانونا، خانه داری هم جزو وظایف زن محسوب می شود. علاوه بر مسائل حقوقی و قانونی، در عمل هم، نه فقط در ایران، بلکه در اکثر کشورهای دنیا، کار و فعالیت اقتصادی و اجتماعی زنان، با مشکلات و موانع فراوانی رو به رو است. موانعی از قبیل عدم امنیت کافی در محیط کار، عدم امکان رشد و ترقی و رسیدن به مراحل بالاتر به اندازه مردان و همچنین موانعی مثل بارداری و مراقبت از فرزندان و خانه داری که به شدت امکان فعالیت اقتصادی و اجتماعی زنان در خارج از خانه را محدود می کند. همه این ها را بگذارید در کنار قوانینی که از اساس استخدام زنان را در مشاغل دولتی در مرحله دوم پس از مردان قرار می دهد و آمار بیکاری زنان که در ایران دو برابر مردان است. حال با وجود چنین شرایطی، چرا باید تعجب کنیم از دخترانی که برای ازدواج، توقع دارند خواستگارشان، از خانه مناسب و درآمد کافی برخوردار باشد؟! آن هم در جامعه ای که یکی از دلایل مهم اختلافات زناشویی، مشکلات اقتصادی است. در شرایطی که کار و فعالیت زنان در خانه نه فقط به چشم نمی آید و درآمدی ندارد، بلکه زنان از حق بیمه و بازنشستگی هم برخوردار نیستند. درحالیکه برآوردها نشان می دهد، کار رایگان زنان، به میزان یک سوم به تولید اقتصادی جهان می افزاید. .

 اما این مسئله، چهره دیگری هم دارد. مردانی که غرورشان با درآمدشان و به تبع آن به اوضاع اقتصادی مملکت گره خورده است. تصورکنید فشار زیادی را که یک مرد، با کم و زیاد شدن درآمدش متحمل آن می شود. یا پسران جوانی که از نوجوانی نگران فراهم آوردن امکانات اقتصادی کافی برای یک ازدواج موفق هستند. پسرهایی که مدام نگران آینده هستند و درباره آن استرس و نگرانی زیادی دارند، چون بار اقتصادی خانواده قانونا و عرفا تماما بر دوش مردان گذاشته شده است و غرور و مردانگی آن ها را با فعالیت بیرون از خانه توصیف می کنند، و تا جایی پیش می روند که حتی پرداختن به امور خانه و به عهده گرفتن وظایفی در خصوص آن را تحقیر مرد به شمار می آورند، چرا که این کارها، "زنانه" است. در چنین نظامی، حتی اگر زن و مردی توافق کنند که در خانواده ای برابر زندگی کنند،خانواده ای که تقسیم نقش ها نه بر مبنای جنسیت که بر مبنای تأمین احساس آرامش وعلایق و اهداف شخصی افراد است، خانواده ای که در آن مردان، ممکن است، بسیاری از امور خانه داری را هم به عهده بگیرند و زنان فعالیت اقتصادی داشته باشند،حتی در چنین شرایطی، همچنان امکان کار و فعالیت اقتصادی برای زنان از سوی قوانین و امکانات اجتماع، محدود می شود و استقلال مالی زن در معرض خطر قرار می گیرد و همچنان این مرد است که باید به تنهایی بار اقتصادی خانواده را به دوش بکشد و از آنجایی که بسیاری از مردان ما هرگز آموزش ندیده اند که چطور از عهده اموراتی مثل آشپزی، ظرف و لباس شستن، یا بچه داری برآیند، بنابراین حتی اگر هم بخواهند، قادر نخواهند بود به درستی به ایفای مسئولیت خویش بپردازند، در نتیجه باز هم این زنان خواهند بود که مجبورند امورات خانه و مراقبت از فرزندان را به تنهایی به دوش بکشند.

می خواهم نتیجه بگیرم که پسران ما، نوک پیکان انتقاد خود را به سمت اشتباهی می گیرند. به جای آنکه انتقاد خود را به سیستم و نظامی وارد کنند که به تقسیم نقش های جنسیتی می پردازد و کار بیرون را به عهده مرد و کار خانه را به عهده زن می گذارد، سیستمی که نظام خانواده را نه بر مبنای یک نظام برابر، که زن و مرد هر دو در آن از حقوق برابر و وظایف برابر برخوردارند، بلکه از همان آغاز چه به لحاظ حقوقی و چه به لحاظ تربیتی و چه به لحاظ توقعات عرف و سنت، افراد را وارد یک زندگی کاملا نابرابر می کند،به جای مبارزه با چنین نظامی، نوک پیکان اتهام را به سمت دخترانی نشانه می گیرد که مجبورند مثل خودشان در چنین نظام و سیستمی زندگی و ازدواج کنند. سیستمی که از مردان انتظار دارد،"قهرمان" باشند، مدام در حال "رقابت" و "تلاش" مضاعف، برای "قهرمان خانواده بودن باشند"، چرا؟! چرا مردان و پسران ما باید متحمل اینهمه فشارمضاعف باشند؟!

من فکر می کنم، تا زمانی که مسئولیت های اقتصادی را بر دوش مرد می گذاریم و خانه داری را به زنان واگذار می کنیم، تا زمانی که ازدواج و زندگی مشترک را به شکلی آغاز می کنیم که زن باید از ابتدایی ترین حقوق خود مثل ادامه تحصیل و کار و خروج از کشور و طلاق و امثالهم، از مرد اجازه و موافقت دریافت کند، نظامی که در آن تلاشی برای ایجاد شغل و برابری اقتصادی زن و مرد نمی شود و آمار بیکاری زنان دو برابر مردان است، مهریه های بالا و توقعات مالی دختران از پسران، چندان چیز عجیب و دور از انتظاری نخواهد بود. من فکر می کنم، همه ما، چه مردان و چه زنان، از تبعات چنین نظامی متضرر می شویم و تحت فشار قرار می گیریم. به جای آنکه همدیگر را متهم کنیم، شاید بهتر باشد، علیه نظامی که به تمام معنا زندگی در خانواده های نابرابر را ترویج می کند، متحد شویم.
۳/۰۳/۱۳۹۴

از سر درماندگی

زمینه :

رخوتی آرام آرام از زیر در و لای پنجره به داخل این روزهایم خزیده و مثل مهی مبهم همه جا را فرا گرفته و از لابه لایش خودم را می بینم که با انگیزه زیادی، پارچه های تلنبار شده در "پارچه دانم" را تبدیل به مانتو و پالتو می کنم و چیزی نمانده که رکورد یک مانتو در روز را بشکنم! آن طرف تر روی تختم دراز کشیده ام و کتاب های مانده در قفسه کتاب را قورت می دهم به سمت مغزم و در این یکی هم رکورد چشمگیری کسب کرده ام، آنقدر که کتابخانه خودم تمام شده، به کتابخانه برادر، شبیخون زده ام! پایین تخت، پای لپ تاپ نشسته ام و برنامه نویسی یاد می گیرم، برای روزهای مبادا، روزهای دانشگاه تهران که از اینجا مثل سفری به سرزمین برفی به چشم می آید، باید برایش توشه اندوخت؛ البته در زمینه برف و توشه و امثالهم، یحتمل، شور واقع گرایی را در آورده ام! تازه این ها به کنار، آن یکی خودم که نشسته پشت میزتحریر و زبان می خواند هم شده است قوز بالای قوز. حالا چرا این ها را می نویسم؟! آخر آنقدر کفگیر خلاقیت مغزم در زمینه نوشتن به ته دیگ خورده و صدای گوشخراشش به هفت کوچه آن طرف تر هم می رسد که دست به دامن "خاطره" یا "روزانه" نویسی شده ام و در نهایت خوب که فکر کرده ام، دیده ام در ژرفنای خوردن و خوابیدن، نه خاطره ای نهفته است، نه از سر و تهش، چیز دندانگیری برای نوشتن، حاصل می شود. از حق نگذریم، کتاب خواندن و فیلم دیدنی هم هست این میان، ولی آنقدر نیست که ذهن کمال گرای مرا راضی کند که از سر تقصیرات خودم بگذرم و لای در و پنجره ها را درز نگیرم، بلکه مسیر عبور "رخوت" بسته شود به حال و هوای این روزهایم و من، مبدل به همان سوپر من آرزوهایم بشوم!

عشق من، نوشتن

زمینه :
مثل آدم غمگینی که وقتی با دوست صمیمی اش قرار چای می گذارد، وقتی از همه چیز حرف می زند، بجز غصه هایش، وقتی بغض اش را فرو می دهد و چرت و پرت می گویند و می خندد و طوری از در و دیوار و کوچه و خیابان و چیزهای بی اهمیت حرف می زند، انگار که دنیا و متعلقاتش به هیچ جایش نیست، انگار که همه چراغ های سالن ِ دنیا را خاموش کرده اند، تا پرده کنار رود و همه نورها بر صحنه آن میز دو نفره و چای و حالت های چهره یشان متمرکز باشد،درست مثل چنین آدمی، وقتی می نویسم، حالم خوب تر می شود.