۳/۰۳/۱۳۹۴

از سر درماندگی

زمینه :

رخوتی آرام آرام از زیر در و لای پنجره به داخل این روزهایم خزیده و مثل مهی مبهم همه جا را فرا گرفته و از لابه لایش خودم را می بینم که با انگیزه زیادی، پارچه های تلنبار شده در "پارچه دانم" را تبدیل به مانتو و پالتو می کنم و چیزی نمانده که رکورد یک مانتو در روز را بشکنم! آن طرف تر روی تختم دراز کشیده ام و کتاب های مانده در قفسه کتاب را قورت می دهم به سمت مغزم و در این یکی هم رکورد چشمگیری کسب کرده ام، آنقدر که کتابخانه خودم تمام شده، به کتابخانه برادر، شبیخون زده ام! پایین تخت، پای لپ تاپ نشسته ام و برنامه نویسی یاد می گیرم، برای روزهای مبادا، روزهای دانشگاه تهران که از اینجا مثل سفری به سرزمین برفی به چشم می آید، باید برایش توشه اندوخت؛ البته در زمینه برف و توشه و امثالهم، یحتمل، شور واقع گرایی را در آورده ام! تازه این ها به کنار، آن یکی خودم که نشسته پشت میزتحریر و زبان می خواند هم شده است قوز بالای قوز. حالا چرا این ها را می نویسم؟! آخر آنقدر کفگیر خلاقیت مغزم در زمینه نوشتن به ته دیگ خورده و صدای گوشخراشش به هفت کوچه آن طرف تر هم می رسد که دست به دامن "خاطره" یا "روزانه" نویسی شده ام و در نهایت خوب که فکر کرده ام، دیده ام در ژرفنای خوردن و خوابیدن، نه خاطره ای نهفته است، نه از سر و تهش، چیز دندانگیری برای نوشتن، حاصل می شود. از حق نگذریم، کتاب خواندن و فیلم دیدنی هم هست این میان، ولی آنقدر نیست که ذهن کمال گرای مرا راضی کند که از سر تقصیرات خودم بگذرم و لای در و پنجره ها را درز نگیرم، بلکه مسیر عبور "رخوت" بسته شود به حال و هوای این روزهایم و من، مبدل به همان سوپر من آرزوهایم بشوم!

عشق من، نوشتن

زمینه :
مثل آدم غمگینی که وقتی با دوست صمیمی اش قرار چای می گذارد، وقتی از همه چیز حرف می زند، بجز غصه هایش، وقتی بغض اش را فرو می دهد و چرت و پرت می گویند و می خندد و طوری از در و دیوار و کوچه و خیابان و چیزهای بی اهمیت حرف می زند، انگار که دنیا و متعلقاتش به هیچ جایش نیست، انگار که همه چراغ های سالن ِ دنیا را خاموش کرده اند، تا پرده کنار رود و همه نورها بر صحنه آن میز دو نفره و چای و حالت های چهره یشان متمرکز باشد،درست مثل چنین آدمی، وقتی می نویسم، حالم خوب تر می شود.