۳/۲۵/۱۳۹۴

خاطره بازی

روزهایی هم بود که دخترعمویم می آمد، دستم را می گرفت، می برد به تماشای تئاتری در یکی از این پلاتوهای کوچک و دنج کرمان. دروغ چرا، آدم های زیادی بودند که دستم را می گرفتند، یا دستشان را می گرفتم و با هم راهی تئاتر می شدیم، حتی بعضی وقت ها، تنهایی می رفتم و روی صندلی می لَمیدم و برای خودم عشق می کردم، ولی هر وقت ذهنم می خواهد خاطره بازی کند، دست دخترعمویم را از لای خاطرات بیرون می کشد و جلوی چشمم می آورد.

از این لحظات قبل از تئاتر که جلوی در پلاتو، روی صندلی های انتظار می نشستیم، یا وقتی صندلی خالی نبود الکی لای جمعیت می لولیدیم، یا طوری به عکس های روی در و دیوار زل می زدیم که انگار خیلی حالیمان می شود، خیلی خوشم می آمد. همیشه حواسم به ریخت و قیافه دخترها بود. یواشکی سرتاپایشان را دید می زدم. از معدود مکان هایی که می توانستی تعداد زیادی آدم متفاوت را یکجا ببینی با لباس های رنگی و مدهای عجیب و غریب. تا به حال به هیچ کس نگفته ام که چقدر روحم از تماشای اینهمه رنگ، شاد می شود. به سختی می شود به بعضی هایشان لغت "شیک پوش" اطلاق کرد، ولی وقتی مدام توی دانشگاه و خیابان با رنگ های تیره سر و کار داشته باشی، این وقت ها خرِ عقده ایِ درونت به وجد می آید طبیعتا!

 جلسه نقد و بررسی دونفره یمان، بعد از تئاتر که با پیاده روی و صرف بستنی و شام توأم می شد، خودش چیزی بود در حد سه بار مطالعه "تاریخ تمدن جهان"، آنقدر که کمرمان زیر بار آنهمه محتوای روشنفکری که تولید می کردیم، له می شد!

 خاطره بازی، مرض مزمن ِ بدی است. همینطور مثل بچه آدم سر جایت نشسته ای که یک چیزی مثل ستاره دنباله دار، در آسمان ذهنت عبور می کند، اولش درست متوجه چیستی اش نمی شوی، بعد که چشمانت را تنگ می کنی و دقیق می شوی، می بینی عه! دست دخترعمویت است ...
۳/۲۲/۱۳۹۴

از رنجی که می بریم!!!

زمینه :
بعد از سال ها تلاش مجدانه، بالاخره توانستم عطری بخرم که بعد از خریدنش پشیمان نشوم. عطر مذکور با رایحه ای از توت فرنگی آغاز می شود و از آنجایی که توت فرنگیِ خالی خیلی چیز بی کلاس و خزی است، با رایحه یک چیز دیگر به پایان می رسد، در نتیجه دیگر بی کلاس نیست، بلکه خوب که فکرش را می کنی، متوجه می شوی یکجورهای مِلویی باکلاس است.

درست در همین لحظه که سر شیشه عطر را تا ته در دماغت چپانده ای و تمام لب و لوچه ات را با شدت هرچه تمامتر به سمت بالا کشیده ای و با لذت کودکانه ای در حال محظوظ شدن می باشی، با خودت فکر می کنی که آدم های زیادی در گوشه و کنار این دنیا از گرسنگی در حال مردن هستند، آنوقت تو دماغت را تا ته توی شیشه عطر چپانده ای یا برعکس، و در این لحظه خاص، غم عالم به هیچ کجایت نیست! قبل از آنکه شیشه عطر را به گوشه اتاق پرتاب کرده، گوشه تخت بنشینم و در غم گرسنگان عالم روضه بخوانم و سینه بزنم و متعاقبا گریه کنم، آن یکی خودم وارد عرصه می شود و همه زورش را می زند بلکه در توجیه این بی خیالی، استدلالی بیاورد. در نهایت همچنان وجودی ناراضی در اعماق روحم اخم می کند و وجود خرسند دیگری از لذت عطری که خریده، قند توی دلش آب می شود. 
۳/۱۷/۱۳۹۴

تا خانواده برابر، در کنار هم بجنگیم، علیه هم نجنگیم!

زمینه :
در این سال ها در فضای مجازی و خارج از آن، با پسرهایی مواجه شدم که به دلیل عدم توانایی مالی کافی برای ازدواج، با پاسخ "نه" از سوی دخترانی که دوستشان داشتند و از آن ها درخواست ازدواج کرده بودند، مواجه شدند. هرچند "توانایی مالی" برای ازدواج، شاید برای افراد مختلف تعابیر متفاوتی داشته باشد، اما می توان به صورت کلی آن را بصورت در اختیار داشتن محلی برای سکونت، یا توانایی مالی فراهم آوردن چنین مکانی و بهره مندی از یک درآمد ثابت ماهانه، برای تدارک دیدن یک زندگی متناسب با شأن خانواده خود و همسر آینده، تعریف کرد. همان چیزهایی که اغلب پسرانی که از آن ها یاد می کنم، فاقد آن می باشند. پسرانی که انتظار شنیدن پاسخ "نه" از طرف مقابل را ندارند و فکر می کنند زندگی مشترک را باید بر مبنای احساسات و علاقه پی ریزی کرد، نه حساب و کتاب های مالی و در نهایت، نتیجه گیری اغلب این افراد، اینست که دخترها، افرادی مادی گرا و پول پرست هستند که مهمترین معیار آن ها برای ازدواج، مادیات است. هرچند دخترها و پسرهایی هم هستند که با دیدن ماشین مدل بالای طرف مقابل، نه یک دل که صد دل عاشق می شوند، اما صحبت من درباره این افراد نیست که هم در میان پسران به وفور یافت می شوند، هم در میان دختران. صحبت من درباره افرادی است که با توجه به عرف و سنت جامعه ما که بصورت حقوقی و قانونی، بیشتر مسئولیت خانواده را به عهده مرد قرار می دهد و در ازای آن حقوقی برای وی قائل می شود، مثل حق طلاق، حق مسکن، حق تعیین تکلیف در خصوص ادامه تحصیل، کار، حق خروج از کشور و امثالهم برای همسر، از آقایان انتظار دارند که تأمین اقتصادی خانواده را به عهده بگیرند و در ازای آن برآوردن نیازهای جنسی مرد، به عهده زن است و عرفا و نه قانونا، خانه داری هم جزو وظایف زن محسوب می شود. علاوه بر مسائل حقوقی و قانونی، در عمل هم، نه فقط در ایران، بلکه در اکثر کشورهای دنیا، کار و فعالیت اقتصادی و اجتماعی زنان، با مشکلات و موانع فراوانی رو به رو است. موانعی از قبیل عدم امنیت کافی در محیط کار، عدم امکان رشد و ترقی و رسیدن به مراحل بالاتر به اندازه مردان و همچنین موانعی مثل بارداری و مراقبت از فرزندان و خانه داری که به شدت امکان فعالیت اقتصادی و اجتماعی زنان در خارج از خانه را محدود می کند. همه این ها را بگذارید در کنار قوانینی که از اساس استخدام زنان را در مشاغل دولتی در مرحله دوم پس از مردان قرار می دهد و آمار بیکاری زنان که در ایران دو برابر مردان است. حال با وجود چنین شرایطی، چرا باید تعجب کنیم از دخترانی که برای ازدواج، توقع دارند خواستگارشان، از خانه مناسب و درآمد کافی برخوردار باشد؟! آن هم در جامعه ای که یکی از دلایل مهم اختلافات زناشویی، مشکلات اقتصادی است. در شرایطی که کار و فعالیت زنان در خانه نه فقط به چشم نمی آید و درآمدی ندارد، بلکه زنان از حق بیمه و بازنشستگی هم برخوردار نیستند. درحالیکه برآوردها نشان می دهد، کار رایگان زنان، به میزان یک سوم به تولید اقتصادی جهان می افزاید. .

 اما این مسئله، چهره دیگری هم دارد. مردانی که غرورشان با درآمدشان و به تبع آن به اوضاع اقتصادی مملکت گره خورده است. تصورکنید فشار زیادی را که یک مرد، با کم و زیاد شدن درآمدش متحمل آن می شود. یا پسران جوانی که از نوجوانی نگران فراهم آوردن امکانات اقتصادی کافی برای یک ازدواج موفق هستند. پسرهایی که مدام نگران آینده هستند و درباره آن استرس و نگرانی زیادی دارند، چون بار اقتصادی خانواده قانونا و عرفا تماما بر دوش مردان گذاشته شده است و غرور و مردانگی آن ها را با فعالیت بیرون از خانه توصیف می کنند، و تا جایی پیش می روند که حتی پرداختن به امور خانه و به عهده گرفتن وظایفی در خصوص آن را تحقیر مرد به شمار می آورند، چرا که این کارها، "زنانه" است. در چنین نظامی، حتی اگر زن و مردی توافق کنند که در خانواده ای برابر زندگی کنند،خانواده ای که تقسیم نقش ها نه بر مبنای جنسیت که بر مبنای تأمین احساس آرامش وعلایق و اهداف شخصی افراد است، خانواده ای که در آن مردان، ممکن است، بسیاری از امور خانه داری را هم به عهده بگیرند و زنان فعالیت اقتصادی داشته باشند،حتی در چنین شرایطی، همچنان امکان کار و فعالیت اقتصادی برای زنان از سوی قوانین و امکانات اجتماع، محدود می شود و استقلال مالی زن در معرض خطر قرار می گیرد و همچنان این مرد است که باید به تنهایی بار اقتصادی خانواده را به دوش بکشد و از آنجایی که بسیاری از مردان ما هرگز آموزش ندیده اند که چطور از عهده اموراتی مثل آشپزی، ظرف و لباس شستن، یا بچه داری برآیند، بنابراین حتی اگر هم بخواهند، قادر نخواهند بود به درستی به ایفای مسئولیت خویش بپردازند، در نتیجه باز هم این زنان خواهند بود که مجبورند امورات خانه و مراقبت از فرزندان را به تنهایی به دوش بکشند.

می خواهم نتیجه بگیرم که پسران ما، نوک پیکان انتقاد خود را به سمت اشتباهی می گیرند. به جای آنکه انتقاد خود را به سیستم و نظامی وارد کنند که به تقسیم نقش های جنسیتی می پردازد و کار بیرون را به عهده مرد و کار خانه را به عهده زن می گذارد، سیستمی که نظام خانواده را نه بر مبنای یک نظام برابر، که زن و مرد هر دو در آن از حقوق برابر و وظایف برابر برخوردارند، بلکه از همان آغاز چه به لحاظ حقوقی و چه به لحاظ تربیتی و چه به لحاظ توقعات عرف و سنت، افراد را وارد یک زندگی کاملا نابرابر می کند،به جای مبارزه با چنین نظامی، نوک پیکان اتهام را به سمت دخترانی نشانه می گیرد که مجبورند مثل خودشان در چنین نظام و سیستمی زندگی و ازدواج کنند. سیستمی که از مردان انتظار دارد،"قهرمان" باشند، مدام در حال "رقابت" و "تلاش" مضاعف، برای "قهرمان خانواده بودن باشند"، چرا؟! چرا مردان و پسران ما باید متحمل اینهمه فشارمضاعف باشند؟!

من فکر می کنم، تا زمانی که مسئولیت های اقتصادی را بر دوش مرد می گذاریم و خانه داری را به زنان واگذار می کنیم، تا زمانی که ازدواج و زندگی مشترک را به شکلی آغاز می کنیم که زن باید از ابتدایی ترین حقوق خود مثل ادامه تحصیل و کار و خروج از کشور و طلاق و امثالهم، از مرد اجازه و موافقت دریافت کند، نظامی که در آن تلاشی برای ایجاد شغل و برابری اقتصادی زن و مرد نمی شود و آمار بیکاری زنان دو برابر مردان است، مهریه های بالا و توقعات مالی دختران از پسران، چندان چیز عجیب و دور از انتظاری نخواهد بود. من فکر می کنم، همه ما، چه مردان و چه زنان، از تبعات چنین نظامی متضرر می شویم و تحت فشار قرار می گیریم. به جای آنکه همدیگر را متهم کنیم، شاید بهتر باشد، علیه نظامی که به تمام معنا زندگی در خانواده های نابرابر را ترویج می کند، متحد شویم.