۴/۱۹/۱۳۹۴

سیمای زنی در میان جمع

1. آن ها که مرا می شناسند، می دانند که "هاینریش بل" زمانی محبوب ترین نویسنده من بوده است. حالا که مطالعه ام بیشتر شده، "ّبل" دارد رقیب پیدا می کند، اما همچنان بالانشینی خودش را حفظ کرده است.

2. زمانی، یکی از دغدغه های من، پیدا کردن کتاب های "بل" بود، که نمی دانم چرا در کتابفروشی ها مثل حالا به وفور پیدا نمی شد. همه کتاب های موجود در کتابفروشی های در دسترس را که نویسنده اش هاینریش ِ عزیز بود، خریده و خوانده بودم، بجز یکی: "سیمای زنی در میان جمع" که زین پس برای اختصار آن را "س ز د م ج" می نامیم. کتاب قطور پانصد و پنجاه صفحه ای که هر بار پایم به کتابفروشی باز می شد، دست هایم صفحاتش را نوازش می کرد، چشمانم چند کلمه اش را می خواند، نگاهم در جستجوی قیمت روی جلدش می لغزید و در نهایت، مجددا سر جایش در کنار کتاب های دیگر قرار می گرفت، چون هم تعداد صفحاتش زیاد بود، هم قیمتش، و همیشه به جایش سه چهار کتاب که هر کدام تعداد صفحات کمتری داشت، اما مجموع صفحاتشان و البته قیمتشان روی هم رفته بیشتر از تعداد صفحات و قیمت "س ز د م ج" می شد، خریداری کرده و بالاخره، در حالیکه برای خریدن آن کتاب قطور با جلد سیاه و قرمز، در دفعات بعد، نقشه می کشیدم، خوشحالانه عازم خانه می شدم. این اتفاق بارها و بارها تکرار شد و هر بار "سندروم ترس از صفحات زیاد و قیمت بالا"، مانع از خریداری "س ز د م ج" می شد، علی الخصوص که همیشه با تماشای این کتاب، می ترسیدم کتاب متوسطی باشد، نمی دانم چرا؟!

 3.. اگر خیال کرده اید که "سندرم ترس از تعداد صفحات زیاد و قیمت بالا" مسئله کوچکی است و چندان حائز اهمیت نمی باشد، باید به اطلاعتان برسانم که کاملا برعکس، گاهی به چنان وضعیت بحرانی می رسد، که شما حاضرید همه موجودی حسابتان را صرف خریداری کتاب های کوچک و سبک کنید، اما حتی یک کتاب سنگین هم خریداری نکنید! متأسفانه روانپزشکی مدرن هنوز این سندرم را به رسمیت نشناخته و داروی خاصی برای درمانش تولید نکرده. درست به همین دلیل است که من هرگز "س ز د م ج" را خریداری نکرده ام، اما با خرسندی هرچه تمامتر، باید بگویم که اگر چه سندرم "ترس از صفحات زیاد و قیمت بالا"ی من هنوز کاملا درمان نشده است، در کمال تعجب من این کتاب را خوانده ام! در اثر مطالعات گسترده ای که یکی از دوستانم در طی سال ها تلاش بی وقفه، به انجام رسانده است، "سندرم ترس از تعداد صفحات زیاد و قیمت بالا" با هدیه گرفتن، بصورت نهفته باقی مانده و اساسا هدیه گرفتن یک کتاب، به آن بخشی از اعصاب مربوط است که فاصله بسیار زیادی با اعصاب مربوط به سندروم کذایی دارند. در نهایت، دوست محترمی که نخواست نامش فاش شود، پس از تلاش و آزمایش های بسیار، به این نتیجه رسید که شما می توانید کتابی را که در کتابفروشی، به شدت منجر به عود کردن سندروم ترس از صفحات زیاد و قیمت بالا می شود، به جای آنکه خودتان خریداری کنید، هدیه بگیرید و اصلا هم دچار عوارض سندروم مذکور نشوید. و اینچنین بود که "ایکس ِ عزیز" (ایشان مصرانه خواستار فاش نشدن هویت خود هستند.) "س ز د م ج" را به این بنده حقیر هدیه داد و این بنده حقیر در راستای قدردانی از زحمات و تحقیقات و مطالعات گسترده "ایکس ِ عزیز" به سرعت کتاب را مطالعه کرده و نتیجه را به وی گزارش دادم، تاثیر کتاب به حدی است که در پست حاضر کاملا قابل مشاهده است. (برای مشاهده اش، باید کتاب را خوانده باشید.)

4. یک جایی خوانده بودم که آکادمی نوبل، هنگام اهدای این جایزه به "بل ِ عزیز" "س ز د م ج" را جامع همه آثار او معرفی کرده است. اگر مثل من به درجه "بل شناسی" (؟!) نائل شده باشید، قطعا نظر آکادمی نوبل را تایید خواهید کرد و متعجب خواهید ماند از اینکه چطور اینقدر دیر این کتاب را مطالعه کرده اید.

5. باید خداوند منان را شاکر بود که دوستان ممیزی و سانسورچی، کتابخوان نیستند. (بیش از این به دلیل مسائل امنیتی قادر به باز کردن موضوع نمی باشیم تا خطری "س ز د م ج" عزیزمان را تهدید نکند.)

6. اگر این کتاب را نخوانده اید، باید به شما هشدار بدهم که شما و زندگیتان از گزند طعنه های نیشدار نویسنده اش، در امان نخواهید بود. اگرچه داستان کتاب در زمان جنگ جهانی دوم و پیش و پس از آن می گذرد، اما دلیل نمی شود که فکر کنیم، اخلاق گریزی و رفتارهای اجتماعی بی اخلاقانه ما و ایده آل ها و خواسته های پوچ و مسخره و قضاوت های بی اساسمان، مورد طعن و تمسخر نویسنده کتاب قرار نخواهد گرفت.

7.هنوز هم باورم نمی شود که با وجود سندرم "ت ا ت ص ز و ق ب"، "س ز د م ج" را مطالعه کرده ام! چطور ممکن است؟!
۴/۱۶/۱۳۹۴

من یک پرنسس ام

زمینه :
درست از زمانی که یاد گرفته ام، مانتوهایم را خودم بدوزم، "لباس" نقش بسیار مهمی در تاریخِ احساساتم و به تبع آن در زندگی ام ایفا می کند. این روزها که تب خاطره بازی ام بالا گرفته است، بک وقت هایی دلم می خواهد، می شد احساسم را هنگام اولین بارهای پوشیدن یک مانتوی تازه آفریده شده، یک جایی ثبت می کردم، با تمام جزئیات، مثل عکسی از یک صحنه مهم و دوست داشتنی زندگانی که آن صحنه را همان طور ثابت و بی جان نگه می دارد، تا از گزند گذر عمر، در امان باقی بماند. عکسی که همه رنگ ها و جزئیات را در خود حفظ می کند، به علاوه احساسات پرنسس گونه یک آدم رمانتیک! شاید به نظرتان مسخره باشد، اما من بارها با اولین بار پوشیدن آنچه خودم با دستان خودم خلق کرده ام، احساس پرنسس بودن کرده ام! من هرگز یک پرنسس نبوده ام، اصلا نمی دانم پرنسس بودن یعنی چه، و چه حسی دارد! ولی دلم می خواهد نام "پرنسس بودن" را روی احساس آن روزهایم بگذارم و فکر می کنم تا وقتی که در جستجوی معنا و تاریخچه این کلمه سراغ دایره المعارف ها نرویم، به اندازه کافی برای بیان احساسم گویا باشد. جالب توجه تر، شاید این باشد که "دیگران" آنقدرها هم در ایجاد این حس، نقش چندانی نداشته اند. منظورم این است که "خودنمایی" اگر چه نمی شود گفت "نبود"، ولی در برابر احساسات دوست داشتنی دیگری که حتی به وصف نمی آیند، رنگ می باخت.

 من از آن آدم هایی هستم که به زندگی پس از مرگ باور دارند. بخاطر همین هم هست که همیشه فکر می کنم حتما یک موجود فرازمینی بوده است که از آن لحظه عکس بگیرد. عکسی که در کنار تصاویر، احساسات را هم ثبت می کند. لحظه ای که با آن مانتوی مشکی براق گشاد و عبایی، با یراق های طلایی و شال زرد و کفش چرمی پاشنه بلند، بعد از تماشای تئاتری که خودم را به تنهایی مهمانش کرده بودم، در انتظار آژانس، در یکی از شب های خلوت کرمان، کنار خیابان ایستاده بودم. اگر از شلوار مخمل کبریتی ساخته دست خودم، یاد نکنم، خیانت بزرگی خواهد بود! آن شلوار را دوست داشتم. آن لحظه را دوست داشتم. یا آن شب تابستانی که با همان لباس، جلوی تنها مغازه لباس فروشی یکی از خیابان های شهرک باهنر کرمان، آمدن پدر و مادرم را انتظار می کشیدم. یک نفر حتما باید از آن لحظه ها عکس گرفته باشد، و یک جایی در "ماوراء" نگهش داشته باشد و یک روزی کنارم بنشیند و با هم تماشایشان کنیم یحتمل، وشاید بخندیم به ساده لوحی آن روزهایمان.
۴/۱۴/۱۳۹۴

به پیر به پیغمبر، من یک روبات نیستم!!!

زمینه :
آمده ام در وبلاگ خودم در پاسخ دوستی، نظری بگذارم، بلاگر از من می خواهد که ثابت کنم "یک روبات نیستم." از خودم می پرسم، این دیگر چه صیغه ای است؟! در مرحله بعدی بلاگر تعدادی عکس از خوراکی های مختلف با وضوح پایین را جلوی چشمم می آورد و از من می خواهد "سالاد" را انتخاب کنم!!! من هم به شکلی که آدم را به یاد راه رفتن کورمال کورمال در تاریکی می اندازد، هر تصویری که سبز و قرمز و رنگ و وارنگ است انتخاب می کنم، چون تصاویر آنقدرها هم واضح نیست و در همین حین، نوستالژی وار، از اینترنت پرسرعت خانه کرمان یاد می کنم، که تجربه اش به آن شکل باشکوه، که تنها امپراتور اینترنت خانه خودم باشم و اپراتور "شاتل" روی سرش حلوا حلوایم کند، یحتمل محال است. (گریه حضار)

 با خودم فکر می کنم که آخر "سالاد" ؟! خیلی تحقیر آمیز است که یک مشت پیاز و کاهو و گوجه فرنگی، که حتی حروف الفبا را هم بلد نیستند و به عمرشان حتی یک بار هم یک وسیله برقی را خاموش و روشن نکرده اند، چه برسد به اینکه بدانند اینترنت را با کدام "ت" می نویسند، بخواهند بیایند به ربات نبودن آدم گواهی بدهند!!! واقعا که آدمی یک وقت هایی به چه مراحل پستی تنزل پیدا می کند. یا شاید هم برعکس، قضیه را باید طور دیگری تعبیر کرد، به گونه ای که در نهایت به ارزش طبیعت و بازگشت به دامن پیاز و سیب زمینی ها پی ببریم!!!

 آدم به این نتیجه می رسد که این کشورهای غربی هم دیگر شورش را در آورده اند، لابد از فردا برای اینکه در وبلاگ خودت نظر بگذاری باید ثابت کنی که "من یک تروریست نیستم!" آن وقت احتمالا از دست پیاز و سیب زمینی ها هم کاری بر نمی آید!