۷/۲۶/۱۳۹۴

من های روبه رو ...

زمینه :
هندزفری را توی گوش هایش چپانده و کاسه چشمانش نمناک است. آن پسر توی سرویس را می گویم.

دختری با چتر قرمز، مانتوی قرمز، کفش قرمز روی آسفالت خیس روبه روی دانشکده فنی، لابه لای درخت ها،به آهستگی دور می شود.

آنقدر به چشمان نمناک پسر زل می زنم که عاقبت نگاهش را به سویم می گرداند و من خودم را به نفهمی می زنم، آسمان و زمین را نگاه می کنم.

 طوری به رفتن دختر زل می زنم، گویی سال هاست می شناسمش، درست همان طور که به چشمان نمناک آن پسر زل می زنم.

من از جان ِ این آدم ها چه می خواهم؟!
۷/۲۴/۱۳۹۴

از آرشیو خودسانسوری ها

گاهی وقت ها فکر می کنم که اگر تناسخی در کار بوده باشد، لابد من در زندگی های قبلی ام، پرنده بوده ام، یا شاید مخترع ابزاری برای غلبه بر زمان و مکان! می دانید، تاریخ دان ها یک تئوری دارند که می گویند انسان، سال ها پیش به پیشرفت قابل ملاحظه ای دست یافته، اما بر اثر واقعه ای، همه تمدنش نابود شده، و روز از نو و روزی از نو! زیاد هم غیرممکن نیست، شاید من در آن دوره های پیشرفته تاریخ بشری، یکی از آن دانشمندانی بوده ام که بعد از سال ها تحقیق و آزمایش، توانسته وسیله ای برای غلبه بر زمان و مکان اختراع و با آن پرواز کند به هر زمان و مکانی که قلبش دستور می دهد! چطور می شود همچو چیزی را هرگز زندگی نکرده باشی، اما بصورت مداوم بخواهی اش؟! پرنده ای که طعم آزادی را نچشیده باشد، چه شکایتی دارد از زندگی در قفس؟

 کافی است از پنجره بیرون را نگاه کنم، تا دلم بخواهد سوار یکی از آن ماشین ها باشم که در بزرگراه می روند به نمی دانم کجا ! نکته اش همین است که نمی دانی به کجا می روند، پس دلت می خواهد تو هم در این سفر به سوی ناکجا آباد همسفرشان باشی. دلم می خواهد یکی از آن پنجره ها باشم که در تاریکی شب، روشنایی می پراکنند، همین هایی که نمی دانی کجاست و درونشان چه خبر است؟! حتی دلم می خواهد مسافر هواپیمایی باشم که آن بالا پرواز می کند، به سوی مقصدی نامعلوم! هرجایی غیر از اینجا، جایی که قفست را حس نکنی! و مهم نیست "اینجا" کجاست، مادامی که جایی در همین دنیا و با همین محدودیت ها باشد، دیگر فرقی نمی کند کجا باشد، فرقی نمی کند تو چه کسی باشی، چقدر موفق باشی، آخرش قفس را حس می کنی. چه بسا یکی از همین هواپیماها، همان هواپیمایی باشد که یکروز از پنجره اش، چراغ های ساختمان فعلی ام را این پایین دیده ام و خواسته ام از این چراغ ها سهمی داشته باشم. فرقی نمی کند کجا باشد، من همیشه احساس در قفس بودن کرده ام. همیشه پرنده ای در قفس ذهنم خودش را به در و دیوار کوبیده و راهی به رهایی جسته، اما ناکام مانده. بخاطر همین است که به زندگی پس از مرگ، ایمان دارم، با گوشت و پوست و استخوانم، کوچک بودن این دنیا را حس می کنم و با اینحال مجبورم به دلخوشی های کوچکش چنگ بزنم، تا بتوانم نفس بکشم. شاید بخاطر همین است که ادبیات داستانی را اینقدر دوست دارم، بخاطر اینکه پرنده ذهنم را پرواز می دهد، قفس را بزرگتر می کند، همین هم خوب است.
۷/۲۲/۱۳۹۴

چرخ دنده های بی رحم زندگی

یکی از چیزهایی که قلبم را به درد می آورد، تماشای آدم های آبرومندی است که فشار زندگی آن ها را به دستفروشی گوشه خیابان کشانده، و واضح است که خجالت می کشند، که می خواهند فریاد بزنند که از اولش اینگونه نبوده، یا اینکه قرار است به زودی همه چیز تغییر کند. اینجور وقت ها، کافی است پسر جوانی که حاشیه خیابان انقلاب بساط کتابفروشی پهن کرده، از شدت آفتاب، با بی حوصلگی و خستگی دست روی پیشانیش بکشد و عرقش را با آستین پیراهنش پاک کند، تا من تا مرز ترکیدن بغضم پیش بروم.
_____________________________


 کنار پیاده روی خیابان ولیعصر، بساط شال فروشی دارد. شال های رنگارنگ را کنار هم روی یک گونی بزرگ چیده، طوری که جادوی رنگ ها بدجور با چشمانت بازی می کند. مدت هاست که می خواهم یک شال مشکی بخرم. تأسف برانگیز است که از میان اینهمه رنگ، مشکی اش نصیب آدم بشود. اینکه فروشنده یک خانم است، بیشتر ترغیبم می کند به اینکه جلو بروم، شال ها را زیر و رو کنم و دست آخر یکی را بردارم. آدم با زن ها راحت تر است، می توانی فقط روی خریدت تمرکز کنی و نگران موارد حاشیه ای نباشی! مرا که می بیند، بی هیچ مقدمه ای جلو می آید، سر صحبت را باز می کند، می گوید که تحصیلکرده است، ریاضی خوانده و حسابدار بوده، اما حالا به دستفروشی افتاده. شوهر و پسرش در حادثه رانندگی مرده اند، و این زن، بعد از یکسال روی تخت خوابیدن، بعد از روزی ده دوازده قرص خوردن، حالا در قامت یک دستفروش از تختش برخاسته! هنگام حرف زدن، گاهی دستش را روی کیفم می زند، به نشانه تأکید و جلب توجه، انگار سال هاست مرا می شناسد، انگار با یک دوست صمیمی درددل می کند. هنوز هم ازوجناتش آثار آن قرص ها پیداست. نمی دانم این هایی که می گوید، حقیقت دارد یا اینکه بافته ای است از مصیبت ها و آرزوهای بربادرفته اش. در هر دو حالت غمگین است. آدم را غصه دار می کند.
۷/۲۱/۱۳۹۴

آدم های رنگی رنگی

زمینه :
وقت هایی هست که هنگام دیدن آدم ها، زندگیشان در کسری از ثانیه در تخیلاتم بنا می شود و در کسر دیگری از ثانیه بعدی، دود می شود و به هوا می رود. مثلا وقتی در خوابگاه راه می روم، به چیزی بیش از ظاهر آن دختر توی محوطه فکر می کنم، همان که بلند بلند با چنان اعتماد به نفسی زیر آواز زده و صدایش را در فضا ول کرده که انگار روح هایده در جسمش تجلی یافته، ولی صدایش زیر خروارها گل، جا مانده! یا آن یکی که موقع بالا آمدن از پله ها، با صدای بلند قرآن می خواند، آن هم با ترتیل، و صدای عبدالباسط هم زیر خروارها گل جامانده انگار! راستش را بخواهید، با یک حالت همدردانه ای، زندگیشان را توی ذهنم می سازم و آخرش چشم هایم را تنگ می کنم و می گویم:"طفلکی!" نه یک "طفلکی"ِ از بالا به پایین، از آن نوعی که از همین چند قدمی نثار یکی دیگر می شود که هم درد است!

 تماشای آدم ها برایم جالب است، دیدن تنوعشان و در عین حال حس کردن اینکه چقدر شبیه هم هستند، ولی خودشان نمی دانند. همیشه تماشای رنگ ها در کنار هم، برایم جالب بوده، رنگ لباس ها، اتاق ها، فکر ها...، اینهمه رنگ در کنار هم، ادم را به وجد می آورد. گاهی اوقات، دلم می خواهد روی یکی از پله های خوابگاه بنشینم و زل بزنم به رفت و آمد آدم های رنگارنگ. دلم می خواهد توی تک تک اتاق ها سرک بکشم، یکی روی میزش را پر از گلدان های رنگی کرده، آن یکی عروسک هایش را کنار تخت گذاشته، یک نفر هم عکس های دلخواهش را به دیوار کنار تختش چسبانده. اینکه آدم ها چطور وسایلشان را روی آن میز و تخت و کمد می چینند، برایم جالب است، اینکه چطور همین اندک سهمشان از فضای شخصی را رنگ و بویی از خودشان می بخشند، برایم دوست داشتنی است. من اینهمه تنوع رنگ را دوست دارم ...