۸/۱۵/۱۳۹۴

قاطی پاطی ...

زمینه :
1. نظر من را می خواهید، "موسیقی" و "عطر" کشنده ترین سلاح های بشریت هستند! البته برای درک این مسئله نباید جزو آوارگان سوریه ای، کردهای کوبانی، مردم غزه، آسیب دیدگان هیروشیما و ناکازاکی یا نوه یکی از بازماندگان یا نماندگان جنگ جهانی اول و دوم، کودک کار، سالمندی رها شده در خانه سالمندان، دچار بیماری ها خاص و امثالهم، و ... باشید! حالا که جزو این ها نیستید، باید بگویم، بله! موسیقی و عطر کشنده ترین سلاح های بشریت هستند! یعنی ابزار شکنجه اند! کاملا قادرند تمامیت وجودی ات را شرحه شرحه کرده، سپس در سطل آشغال بیندازند، یک جوری که روزی صد بار آرزوی مردن کنی! مثل این است که با شنیدن یک قطعه موسیقی یا استشمام عطری خاص (بوی خاک و باران و دریا و امثالهم هم حساب است.)، دکمه پلی یک فیلم ویدیویی دور تند را می زنی و فیلم لحظه های خاصی از زندگی ات به سرعت از جلوی چشمانت عبور می کند و می رود، پلک هایت را که باز می کنی، می بینی ای داد، نیست! تمام شد! گذشت، رفت! بخاطر همین است که من بیشتر موسیقی جدید گوش می کنم، تا زمانیکه قدیمی شود، آنوقت می اندازمش دور. هر وقت بخواهم خودآزاری کنم، دوباره گوش می کنم و عزا می گیرم! حتی آهنگ های شاد! در حال حاضر برای مسئله "بو" تئوری (!) خاصی ندارم، مگر اینکه: "تویی که صندلی جلو اتوبوس می شینی، لامصب نزن این عطرو!"

 2. هم اتاقی ام برای خودش دفتری دارد که وقت هایی که خسته می شود(از چی؟) ، برای خودش آن تو یک چیزهایی می نویسد. همین! ذوق کرده ام.

3. امروز در آشپزخانه خوابگاه دختری را دیدم که ارشد پیوسته حقوق می خوانده، کجا؟! باهنر کرمان! حالا گرایشش را عوض کرده و آمده دانشگاه تهران، ارشد دوم می گیرد! اهل کجاست؟! شیراز! افسردگی از سر و کله اش می بارد، می گوید درس ها آنقدر زیاد است که دارم افسردگی می گیرم! مرا که می بیند مثل آبی که تنها به یک قطره دیگر نیاز دارد برای سرریز شدن، سرریز می شود، یک عالمه حرف می زنیم توی آشپزخانه!

 4. درس ها آنقدر زیاد است که دارم افسردگی می گیرم، گرفتم؟!

 5. می گویند خوابگاه های دانشگاه تهران قرار است خصوصی سازی شوند! خیلی جک است نه؟! پول داشته باش یا برو بمیر! همه جای دنیا کم و بیش همین طور است.

 6. چند وقت پیش "علی مطهری" آمده بود دانشگاه، از "رفع حصر" می گفت و ما دست می زدیم! راستش را بخواهید به عنوان کسی که برای بار اول این فضا را تجربه می کند، خیلی خنده ام گرفت! در خوب بودنش تردیدی نیست ها، ولی خیلی کم است ... مثل شاخه نازک و بی جانی از آب که نرسیده به رودخانه خشک می شود...

7. این روزها داستان کوتاه زیاد می خوانم، فضا، فضای رمان خواندن نیست. با وجود اینهمه درس، توان این را ندارم که شب تا صبح هایم را صرف تمام کردن یک رمان کنم که نمی توانم زمینش بگذارم! شاید بخاطر همین است که متن بلند نمی نویسم، قطعه قطعه، پراکنده! و می نویسم، چون احتیاج دارم به خوانده شدن، به اینکه یک نفر باشد که این پیام را که در فضا رها می شود بخواند، همین.

 8. کمپین "تغییر چهره مردانه مجلس" را دریابید! باید زن باشی تا بفهمی زن بودن در این اجتماع، چقدر سخت می شود، گاهی.
۸/۱۱/۱۳۹۴

احساس تعلق های من! لطفا بیدار شوید ...

من از آن آدم هایی هستم که سخت عادت می کنند و سخت دل می کنند. حالا بعد از سپری کردن یک مرحله "سخت دل کندن" (از کرمان) در مرحله "سخت عادت کردن" (به تهران) قرار دارم. راستش را بخواهید هنوز به این شهر و آدم هایش احساس تعلق نمی کنم. همه چیز برایم غریبه است. حس بیگانه ای را دارم که به کشوری جدید مهاجرت کرده، با فرهنگ ها و عادت ها و کوچه ها و خیابان ها و آدم های خودش. آدم هایی که پیش از تو اینجا بوده اند و تو در میانشان تازه واردی. انگار از کره دیگری آمده ای. آدم های توی اتوبوس غریبه اند، آدم های توی خیابان غریبه اند، آن دختر با موهای چتری و چشم های عاشق، غریبه است، آن پسر با موهای خرمایی و چشم های خمار، غریبه است. دلم می خواهد آدم های آشنا ببینم. آدم هایی که برایم غریبه نباشند، برایشان غریبه نباشم. برای خودم هم عجیب است، اینکه چطور از صمیم قلبم آرزو می کنم، مثل آن روز، در کتابفروشی های انقلاب، یکی از دوستان سابقم را ببینم. برایم عجیب است، اینکه چطور می شود انسان ها هم تنوع طلب باشند، هم تعلق طلب باشند، هم راحت طلب باشند، هم یک سر و هزار سودا باشند و ... .

 وقتی در یک چنین شرایطی اینجا می نویسم، یکجورهایی شبیه پیغام هایی است که آدم های ساکن سفینه های فضایی بدون هدف مشخص، در فضا ارسال می کنند، به این امید که روزی، در جایی کسی آن را بخواند، و بعد؟! شاید هیچ! فقط یک نفر باشد که بخواند...

اولش همیشه همینطور آغاز می شود، لااقل برای من که اینطور است. من اهل زود عادت کردن و زود دل کندن نیستم، با این حال، یک سرم و هزار سودا، آگاهانه تن می دهم به دیر عادت کردن و سخت دل کندن ...


 _________________________________
پی نوشت: خوب که حساب و کتاب می کنم، نزدیک به نصف روزهای تهران بودنم را با دوست و آشناهای سابق، این طرف و آن طرف بوده ام، بدون محاسبه پیاده روی ها و خیابان گردی های تک نفره. با اینحال گویی که "احساس تعلق" چیزی ورای این حرف هاست، درونیات آدم باید با در و دیوار و آدم های جدید، آشتی کند ...