۱۰/۰۹/۱۳۹۵

بهانه های خوشی

عجله داشتم، قرار نبود امروز ببينمش، همينطور الابختكى اتفاق افتاد! توى انقلاب مى دويدم تا به اولين كتابفروشى برسم. سر چهارراه وليعصر منتظرم ايستاده است و تبعا اينكه آدمى روز تولدش منتظر آدم بايستد چيز جالبى نيست، آن هم يك دوست هفت ساله! به قول خودش "چه قدمتى داريم ما!"

هندزفرى توى گوش هايم است و انقلاب را مى دوم، دلم مى خواهد پرواز كنم، شادم، حس خوبى دارم! نگاه هاى متعجب و حيران از آنچه فكر مى كردم، خيلى كمتر است! اينجا كسى كارى به كار دخترى كه توى خيابان مى دود ندارد، لااقل در آن لحظه و آن صحنه، كسى كارى به كار من نداشت! براى منى كه بخاطر كفش هايم هم متلك شنيده ام، انواع و اقسام آزارهاى خيابانى را مثل همه دختران ديگر اين سرزمين، وقتى مثل آدم توى خيابان راه مى رفتم تجربه كرده ام، خيلى عجيب است اينكه توى خيابان بدوى و كسى كارى به كارت نداشته باشد! نه اينكه فكر كنيد اينجا جاى امنى است، نخير، من خودم چه ها كه از اين شهر و اين خيابان نديده ام، اما از جاهاى ديگرى كه بوده ام بهتر است، بخاطر همين هم اين شهر را دوست "تَر" مى دارم.

مى دوم، توى روياهايم پرواز مى كنم و به هديه اى كه قرار است بخرم فكر مى كنم، يك كتاب ششصد صفحه اى كه يك هفته اى قورتش داده ام، چون يك شاهكار بود و دوستى كه براى آدم مهم است، نبايد از خواندن اين شاهكار محروم بماند. آن هم دوستى كه اهل خواندن باشد!

من عاشق هديه دادنم. بارها عكس العمل آدم ها را موقع ديدن هديه هايى كه برايشان خريدم تصور مى كنم و خر ذوق مى شوم. لحظه هديه دادن، قلبم تندتر مى زند و چيزى توى دلم به قل قل مى افتد، كودك درونم بالا و پايين مى پرد و مثل بچه اى براى ديدن خوشحالى طرف مقابل بى تاب مى شوم!

 خوشحال مى شود، ولى نه آنقدرها كه فكرش را مى كردم. راستش را بخواهيد فكر مى كردم انتظار اينكه از من هديه اى دريافت كند را ندارد، ولى بعدترش عقيده ام عوض شد، انگار منتظر بود. انتظارى كه برآورده نشود، يكى از مزخرف ترين پديده هاى هستى است! من از انتظار متنفرم! با اينحال به وقتش آنقدر آدم صبورى مى شوم كه گاهى به حماقت مى ماند.

 ناف ما را انگار با هات داگ هاى گنده اين "هات داگ خوران" گره زده اند كه بخريم و وقت سرما و گرما توى پارك دانشجو جلوى تئاتر شهر لم بدهيم و ساندويچ هايمان را گاز بزنيم و همينطور براى هم از همه چيز حرف بزنيم و آخرش تعجب كند از اينكه من سر و ته هات داگ به آن بزرگى را هم آورده ام و من هم بخندم. كنار اين آدم لازم نيست نگران لقمه هاى گنده اى باشم كه توى دهانم مى چپانم، حتى نگران سس هاى باقى مانده كنار دهانم هم نيستم، نگران "س" هايم كه موقع حرف زدن با دهان پر "ش" مى زند هم نيستم. حتى لازم نيست نگران اين باشم كه بعد از تعريف كردن اسرار زندگى ام چه قضاوتى خواهد كرد! من با اين آدم راحتم و درست نمى دانم اين راحتى دقيقا از كجا نشأت مى گيرد، از قدمت هفت سالانه دوستيمان كه به دوستى خانوادگى هم كشيده است؟ آنقدر كه من جزو كسانى بودم كه با همه بعد مسافت، پدرش را در بستر بيمارى كه در نهايت او را به كام مرگ كشيد و اشك هاى مادرش را ديدم! هرچه هست، من با اين آدم راحتم، مثل يك دوست واقعى. بعضى وقت ها دعوايمان هم مى شود، بعضى وقت ها اعصابم از دستش خرد مى شود، و اين طبيعت هر رابطه نزديكى با آدم هاست، ولى جالبى اش اين است كه در اين زمينه هم راحتم! ناراحتى ام را خيلى زود ابراز مى كنم و همه چيز ختم به خير مى شود، البته بجز آن بخش از عاداتمان كه يحتمل روى مخ طرف مقابل است اما قابل تغيير هم نيست. خب ديگر اين ها را نمى شود كارى كرد جز اينكه انعطاف به خرج داد و از كنارش رد شد. 

خلاصه اينكه خوشحالم، خوشحالم از اينكه امروز به يك دوست هفت ساله هديه دادم، هديه اى كه فرآيند خريدنش چندان به هنجار نبود! :))))

ذهن مدادرنگی

زمینه :
تصور كنيد يك گوزن سبز با شاخ هاى رنگى آنقدر بهتان نزديك شود كه دستتان را گاز بگيرد! يا مورچه غول پيكرى را تصور كنيد كه از شما مى خواهد انتگرالش را بگيريد، در غيراينصورت توى دره پرتتان مى كند! اين ها بخشى از يك انيميشن نيست، اين ها ماجراى بعضى از خواب هايى است كه "ف" مى بيند! نمى دانم چه تعداد از آدم هاى دنيا چنين تخيلات قدرتمندى دارند و اينكه چه تعداد ديگر از آدم هاى دنيا شانس اين را پيدا مى كنند تا با چنين آدم هايى دوست باشند!

 "ف" كودك درون بسيار پررنگى دارد. اهل ديوانه بازى است. اهل ريسك و خطر كردن است، هرچند هم اين ريسك پذيرى بالا گاهى هم بلاى جان آدم مى شود، ولى تا با يكى از همين آدم هاى اهل ريسك و پر دل و جرات دوست نباشيد، مزه بخش مهمى از خوشى هاى زندگى را نخواهد چشيد. خوشى هايى كه خيلى راحت بدست مى آيند. همينكه ساعت نه زير باران از انقلاب تا خوابگاه را پياده گز كنى! يا اينكه وسط خيابان بلند بلند آواز بخوانى، يا زير باران همديگر را در آغوش بكشى. با قيافه هاى عجيب و غريب دو نفرى عكس بگيرى و بعد هم دو نفرى عكس ها را نگاه كنى و به قيافه هاى سه در چهار خودت بخندى! خلاصه اینکه اگر یکی از این آدم ها دور و برتان ندارید، بگردید و یکی پیدا کنید! 
۱۰/۰۳/۱۳۹۵

دفتر خاطرات یک کافه

زمینه :
بعد از مدت‌ها با بعضی از دوستان دوران کارشناسی‌ام به کافه‌ای در میدان ونک رفتیم. مسئول کافه دفتری را جلوی رویمان گذاشت و از ما خواست هر چیزی دلمان می‌خواهد توی آن دفتر بنویسیم. نمی‌دانم چطور از میان همه آدم‌هایی که در آن لحظه آنجا بودند، ما را انتخاب کرد. شاید بخاطر اینکه صمیمیت و خوشحالی ما جوری در فضا پخش شده بود که به دل کافه‌چی نشست.

 چند برگ از دفتر را ورق زدم. راستش را بخواهید، منتظر انبوهی از جمله‌های عاشقانه بودم. اما بر عکس، با انبوهی از جمله‌های دوستانه مواجه شدم. دوستان هم‌مدرسه‌ای که بعد از بیست سال همدیگر را می‌دیدند، دوستانی که در غم و شادی همراز و همدل همدیگر بودند، دوستانی که لحظه‌های خوششان را با این کافه تقسیم می‌کردند و حتی بجز دوستی، توی آن دفتر تنهایی هم بود، مثلا تنهایی آدمی که برای بار چندم به دنبال کارهای مهاجرتش به سفارت آلمان رفته بود و خسته از اینکه باز هم باید این تلاش خسته‌کننده را تا زمان به بار نشستن ادامه دهد، سری هم به این کافه زده و ناراحتی‌اش آنقدر بود که از کافه با عبارت "پناه‌گاه بی‌پناهی‌هایم" یاد کرده بود.

من اگر کافه داشتم، حتما اینکار را تقلید می‌کردم. برای تحریک حس خلاقیت مشتری‌ها هم اول دفتر چند متن خلاقانه و داستان شخصی‌تر مثلا از قول مشتری‌ها می‌نوشتم، تا بجز ذکر تاریخ و آدم‌هایی که با آن‌ها به این کافه آمده‌اند، چیزهای بیشتری هم تعریف کنند.

 بعد خودم را می‌گذارم جای کافه‌چی و تصور می‌کنم چقدر جالب خواهد بود، خواندن برش کوچکی از یک روز آدم‌هایی که اصلا نمی‌شناسیشان! شاید لابه‌لای این برش‌های کوچک، مشترکاتی هم پیدا شود. شاید بواسطه همین نوشته‌ها با این آدم‌های دور، احساس نزدیکی کنی. حتی با خودم فکر می‌کنم که اگر با آدم‌های مختلف به این کافه می‌آمدم، آنچه در آن دفتر ثبت می‌کردم، چه تفاوت‌هایی داشت؟

دری وری

زمینه :
دنيا اونقدر مسخره هست كه توى هر موقعيتى بتونى خدا رو شكر كنى! منظورم اينه كه توى هر موقعيتى هم كه باشى، مى‌تونى چند تا بدبخت‌تَر از خودت پيدا كنى و بخاطر اينكه به اندازه اونا بدبخت نيستى، از خدا تشكر كنى و صد البته بازم نیاز به توضيح نيست كه هميشه خوشبخت‌تَر از خودت هم پيدا مى‌كنى و اينبار لازم نيست خدا رو بخاطر اينكه آدم‌هايى هم هستند كه از تو خوشبخت‌ترند شكر كنى، چون اون "ترى" كه به خوشبختى اون‌ها چسبيده، ربطى به خدا نداره(!)، بلكه به تلاش و پشتكار خودشون مربوطه و تو هم اگه اندازه اون ها عرضه داشتى، قطعا به همین جاها مى‌رسيدى! البته يادت نره كه علاوه بر عرضه چيزاى ديگه‌اى مثل باباى پولدار يا پارتى گردن‌كلفت هم بعضى وقتا لازم مى‌شه و اينا هيچ كدوم هيچ ربطى به خدا نداره!!!

 همه اين حرفا مضحكه نه؟ نظر خودمم همينه! بخاطر همين مى‌خوام بنيانگذار يه تئورى جديد باشم. بر اساس تئورى من برآيند غما و شادياى همه آدماى دنيا با در نظر گرفتن علامت با همديگه برابره. شايد توى اعصار مختلف بر اثر عوامل ژنتيكى يا اكتسابى ميزانش فرق كنه، ولى واسه آدماى معاصر يكيه و فرقى هم نمى‌كنه. مهم نيست اون آدم افسرده‌اى باشيد كه تا حالا سه بار خودكشى ناموفق داشته يا رئيس‌جمهور آمريكا، ته تهش اندازه همديگه غصه خوردين و شاد بودين، چرا؟ چون شما نمى‌تونيد همزمان هم خودتون باشين هم رئيس‌جمهور آمريكا، در نتيجه هيچ‌وقت نمى‌فهميد رئيس جمهور آمريكا بودن چه حسى داره، همونطور كه رئيس‌جمهور آمريكا هيچ وقت نمى‌فهمه شما بودن چه حسى داره، پس خیلی ریز و خوشگل با وضعیت فعلی خودتون تطبیق پیدا می‌کنین! بنابراين همه ما در حال تجربه يك سطح ثابت از شادى و اندوه هستيم!، فقط ممکنه راه‌های مبارزه و شادی کردنمون فرق کنه، همین. پس با خيال راحت بريد كشكتونو بسابيد! هركارى توى اين دنيا بكنيد و هر بلایی سرتون بیاد، برآيند غم و شاديتون هيچ فرقى نمى‌كنه! الكى هم حسرت بقيه رو نخورين، هممون مث هميم! از اين به بعد مسابقه كى بدبخت‌تره راه نندازين لطفا، چون هممون به يه اندازه بدبختيم! پز الكى هم ندين و بيخودى كلاس نذارين چون هممون به يه اندازه خوشبختيم! در نهايت اين مژده رو بهتون بدم كه دونستن اين تئورى حياتى، هيچ تغييرى در وضع و حالتون ايجاد نمى كنه، چون به هر حال مجبورين زندگى كنين و این خبر احتمالا بیش از همه برای شیرازی‌هایی مثل خودم مسرت‌بخش خواهد بود، چون می‌تونن با خیال راحت هیچ کاری نکنن، چون هیچ فرقی به حال مجموع حس خوشبختی که موقع مردن تجربه کردن نمی‌کنه!

 (خب وقتى به اينجای تئوريم رسيدم، به نظرم رسيد كه خيلى تهى و بى هدفه و به هيچ درد خاصى نمى خوره، بخاطر همين مجبور شدم بخش پيام اخلاقى رو هرجور شده توى تئوريم بچپونم كه در ادامه ملاحظه خواهيد كرد.)

 حالا چاره چيه؟ فقط يه راه داريم، راهمون اينه كه شادى معلق توى عصر خودمونو زياد كنيم! هرچقدر كه شادى معلق زياد بشه، برآيند شادى همه آدما زياد مى شه! مثلا وقتى خودتو تكون مى‌دى و مى‌رى سر كوچه نُون بخرى، فكر نكن فقط به پدر و مادرت كمك كردى، تو با اين جانفشانى عظيمت به بشريتى خدمت كردى، چون شادى معلق توى هوا رو زياد كردى! يادت نره كه اول از همه به خودت كمك كردى، از فردا مى‌تونى اندازه يه نون خريدن، تقسیم بر تعداد کل آدمای روی کره زمین، شادی بیشتری رو تجربه کنی! هرچيم جنگ و دعوا راه بندازين و تو سر و كله همديگه بزنين شادى معلق توى هوا رو كم كردين! مثلا همین وضعیت سوریه! فکر نکن چون تو رختخواب گرم و نرم خودت خوابیدی، هیچ فرقی به حالت نداره که داعش اون طرف مرز چه غلطی می کنه و سر چند تا بچه رو می‌بره! از قضا اگه همیشه برات سوال بوده که چرا صبحا با افسردگی از خواب بیدار می‌شی، یکی از جواباش می تونه همین باشه! (در ضمن معنی این حرف این نیست که بنده موافق دخالت نظامی ایران تو سوریه هستم، بحث این حرفا نیست، بیخود فلسفه نبافین.) مى دونم يه مقدارى لوس شد، ولى مجبور بودم كه با پيام اخلاقيم دين خودمو به جامعه بشرى ادا كنم!
۹/۳۰/۱۳۹۵

کجایی که یادت بخیر ...

زمینه :
 نشسته ام و جوجه كباب بى مزه و خشك سلف دانشگاه را مى خورم و از بى مزگى و يكنواختى اش حوصله ام سر رفته ولى مجبورم همچنان به خوردن ادامه بدهم تا خودم را سير كنم!

 همزمان گودريدز را بالا و پايين مى كنم و نوشته هاى آدم ها را درباره كتاب هايى كه خوانده اند، مى خوانم. با يك نوشته بلند و خوب درباره يكى از كتاب هاى اورهان پاموك مواجه مى شوم و دلم براى نوشتن تنگ مى شود! آن وقت ها كه وبلاگنويسى رونق داشت، مطالعه نوشته هاى دوستانمان در وبلاگ هاى همسايه، برايمان پر از انگيزه و ايده نوشتن بود! اما حالا كه ديگر وبلاگنويسى از مد افتاده و حتى فيس بوك هم متروك مانده، اينستاگرام و عكس جاى خلاقيت نوشتارى آدم ها را تا حد زيادى گرفته است. كسى حوصله خواندن متن هاى طولانى را ندارد! عكس ها از هر چيزى بهترند، در كمترين زمان مى توانى چند صد عكس ببينى و گذرا از روى همه عبور كنى و اگر دلت خواست، لايكى هم بزنى!

 اما بر خلاف دنياى وبلاگ ها، دنياى عكس ها به شدت فريبنده است! به جاى خواندن ژرف ترين احساسات انسانى، از جانب افرادى كه انگار از دنياى واقعى پا به دنياى نوشتار گذاشته اند، جايى كه مجال و امكانات بيشترى براى بيان احساساتشان به آن ها مى دهد، جايى كه جسارت اعتراف به خيلى چيزها را برايشان به ارمغان مى آورد، بايد در عكس ها اندوه پنهان شده پشت لبخندها و مهمانى ها را حدس بزنى. هواى آلوده شهر را در پس عكسى زيبا از آسمان استشمام كنى و در پس چهره مادرى پشت فرمان اتومبيل با فرزندش، ملال ساعت ها ماندن در ترافيك را بايد ببينى! جهان رياكارانه اى است دنياى عكس هايمان! جهانى كه نشان بسيار كمى از احساسات و افكار واقعيمان دارد، بر خلاف جهان نوشتار كه سرشار از تكه هاى ارزشمند روحمان بود، خالص و بى ريا.

 جوجه كباب سلف هنوز تمام نشده، اما صبر و حوصله من ديگر تمام شده و عليرغم گرسنگى ديگر حوصله خوردن ندارم. با خودم فكر مى كنم كه آيا به سندروم حسرت گذشته مبتلا شده ام؟!
۸/۲۹/۱۳۹۵

دور باطل

دیروز عصر با دوستانم قرار داشتم. عصر جمعه بود، تقريبا همه مغازه ها بسته بودند. شهر كوچك ما به شكلى غيرطبيعى خلوت بود. منظره كركره هاى پايين و سكوت سنگين شهر آدم را به وحشت مى انداخت. با ديدن اين منظره، چيزى روى دلم سنگينى مى كرد، چيزى كه گويى به عهد باستان تعلق دارد، به آفتاب سوزان و بيابان هاى گرم! دلم مى خواست جزئى از قاب دلگير آن منظره نباشم، وحشت كرده بودم و از اينكه روزى اين سكوت مرا در خود دفن كند، دچار دلشوره شدم! درست همين هفته پيش بود، چنين روزى، من در شهرى ديگر، در جايى ديگر، از خيابان ها عبور مى كردم، خيابان هايى كه هر چند آن همهمه و هياهوى روزهاى معمول را نداشت، اما اين سكوت سهمگين عصر جمعه شهرهای کوچک را هم نداشت!

 به ياد چشم هاى نگران دوستانم افتادم، دوستانى از همين شهرهاى كوچك كه بواسطه تحصيل و دانشگاه به شهرهاى بزرگ آمده بودند. چشم هايى نگران از اينكه بعد از تجربه اين هياهو، با تمام شدن درسشان مجبور باشند به سكوت محروم شهرهاى كوچك خود بازگردند! چشم هايى كه رنج دورى از خانواده و تحمل آلودگى و ترافيك را به زيستن در آن سكوت محروم ترجيح مى دادند. چه حلقه دردناكى شده است، اين حلقه مهاجرت به شهرهاى بزرگ و محروميت شهرهاى كوچك!
۸/۱۹/۱۳۹۵

تو که رفتی ...

زمینه :
تو كه رفتى خير و بركت هم از دنيا رفت. طورى باران گرفت و سيلاب راه افتاد كه نزديك بود ده ها نفر جانشان را از دست بدهند. صبح ها صداى كلاغ ها روى چنارها بلندتر شد و پسرهايى كه توى دانشكده فيزيك، واليبال بازى مى كردند و من از پنجره اتاق تماشايشان مى كردم، هميشه مى باختند.
 تو كه رفتى ترامپ رئيس جمهور آمريكا شد! بازارهاى بورس به خون كشيده شد و قيمت طلا بيشتر و بيشتر شد!
 تو با رفتنت جهانى را مديون خودت كرده اى، مى ترسم جنگ جهانى سوم راه بيفتد، كاش مى آمدى تا پنجاه ميليون جنازه ديگر روى دست جهان نيفتاده!
۸/۱۸/۱۳۹۵

روغن کتاب

زمینه :
یکی یکی از برابر غرفه‌های یکی از این میدان‌های تره‌بار محلی عبور می‌کنم. غرفه ترشیجات، غرفه خشکبار، غرفه لوازم بهداشتی، غرفه روغن‌گیری، غرفه گل و گیاه، غرفه روغن‌گیری! برمی‌گردم! به نسبت سایر غرفه‌ها خلوت‌ است. یک دستگاه نخراشیده روغن‌گیری وسط غرفه است و اطرافش را هم در جای جای مختلف، شیشه‌های روغن کنجد پر کرده‌اند. فروشنده پشت یکی از آن میزهای فلزی که آدم را یاد مدارس ابتدایی و شلوغ پلوغ قدیم می‌اندازد، نشسته و با گوشی موبایلش بازی می‌کند. قسمت جذاب داستان، ردیف کتاب‌هایی است که پشت سرش روی طاقچه کوچکی کنار هم چیده شده‌اند! جذاب‌تر آنکه ترکیب کتاب‌ها شباهت عجیبی به روحیات من دارد! ایران بین دو انقلاب "یرواند آبراهامیان" جلوی بقیه کتاب‌هاست، بعد از آن 1984 و سمفونی مردگان عباس معروفی را تشخیص می‌دهم. اولش کمی مکث می‌کنم، بعد راهم را می‌کشم و می‌روم، وسط راه دوباره برمی‌گردم، داخل غرفه روغن‌گیری می‌شوم و بی‌مقدمه به فروشنده می‌گویم که کنجکاوم بدانم جریان کتاب‌های پشت سرش چیست؟ یکجور متعجبی نگاهم می‌کند. با سعی زیادی برای اینکه وانمود کند که خیلی هم عادی است، می‌گوید: "هیچی، می‌خونمشون!" شاید نمی‌داند که در مملکتی زندگی می‌کنیم که خیلی هم طبیعی نیست فروشنده غرفه روغن‌گیری اینقدر اهل مطالعه باشد و آنقدر باذوق و پیگیر که کتاب‌هایش را بیاورد توی غرفه بچیند کنار هم! یاد خودم می‌افتم، اینکه چیدن رمان‌هایم توی قفسه کوچکی که در اتاق خوابگاه سهم من است، چقدر برایم لذتبخش است! نفس تماشایشان برایم دلخوشی است. راستش را بخواهید گاهی که از زندگی ناامید می‌شوم، دلم را به همین رمان‌هایی که خوانده‌ام خوش می‌کنم. هر آدمی ممکن است به طریقی زمان کوتاه عمرش را ضرب در چند کند، بالاخره راه هایی هم برای تقلب هست. اما من آن وقت هایی که از کوتاهی زندگی می‌ترسم، به این فکر می‌کنم که با مطالعه هر رمان، زندگی دیگری را بجز زندگی خودم تجربه کرده‌ام و این برایم مسرت‌بخش است.

 با شنیدن اینکه فروشنده غرفه، کتاب‌ها را می‌خواند، ذوق می‌کنم، حرف دیگری به ذهنم نمی‌رسد، می‌گویم که از آشنایی‌اش خوشبخت شدم و برایش آرزوی موفقیت می‌کنم و راهم را می‌کشم و می‌روم. اما بعدترش پشیمان می‌شوم از اینکه چرا نایستادم و با این آدمی که سبک کتاب خواندنش اینقدر شبیه من است، بیشتر حرف نزدم!
۸/۱۴/۱۳۹۵

از سر استیصال

زمینه :
در این زندگی ناپایدار و بی‌ثبات، که هر آن ممکن است چیز ارزشمندی را از دست بدهیم، نباید چشم‌هایمان به روی خیلی چیزها باز شود! نباید از وجود بسیاری از لذت‌های ناپایدار این دنیایی، دلخوشی‌های زودگذر، از اساس مطلع شویم! آن وقت است که موقع از دست دادنشان، دردمان می‌‌گیرد! دردی که تا مغز استخوان آدم را می‌سوزاند. در این دنیا نباید بدانی، هرچه کمتر بدانی برایت بهتر است! به مجردی که از پیله پروانه‌ای که دور خودت تنیده‌ای خارج شوی، درد و رنج ابدی آغاز می‌شود و هرگز هم تمام نمی‌شود، چون تو چیزهایی را دیده‌ای که فراموش نمی‌شوند، نه تنها فراموش نمی‌شوند که در این دنیا امکان تحقق ندارند. پس باید برای همیشه در حسرتی جانسوز زندگی کنی! آرمانشهرها را باید از پایه ویران کرد، همه خوبی‌های جهان را باید از بین برد. آرزو و تخیل و آرمانشهر و آگاهی و عشق همه تنها اسباب شکنجه‌اند. باید در بی خبری محض زندگی کرد.
۵/۲۳/۱۳۹۵

برای "تهران"، شهر دود و کافه و عشق

زمینه :
تا به امروز هیچوقت فکر نمی‌کردم، تا این حد دلم برای این شهر بی‌ در و پیکر، شهر ترافیک و آلودگی هوا و آدم‌های باعجله، تنگ شود.! ولی دلم تنگ شده! دلم برای دیدن "همشهری داستان" روی دکه‌های خیابان انقلاب، وقتی هنوز ماه جدید شروع نشده، تنگ شده! دلم برای دیدن هر فیلمی که دلم می‌خواهد، بالافاصله بعد از اکران، تنگ شده! دلم برای اینکه تا خریدن کتاب مورد علاقه‌ام تنها مانع، فاصله تا خیابان انقلاب باشد، تنگ شده. دلم برای این شهر شلوغ، این شهر مریض، این شهری که نفس‌هایش به خس خس افتاده، تنگ شده. نمی‌دانم چرا، ولی تهران هیچوقت در ذهن من شکل و شمایل یک شهر مدرن و امروزی را نداشته. وقتی اسم تهران می‌آید، ذهنم ناخودآگاه می‌رود سمت "تهرانِ قدیم"، روزهای مشروطه، روزهای انقلاب، شاید زمانی در آینده، روزهای 88 هم به این تصویر اضافه شوند. هرچه هست، این شهر را با پاساژهای بزرگ و مغازه‌های پر زرق و برق نمیشناسم، در ذهنم اینگونه نیست! این شهر را با ولیعصر ِ تمام نشدنی‌اش می‌شناسم، برای پیاده‌روی! با خیابان انقلاب و کتابگردی! با پارک ملت و رویای اینکه روزی رمان عاشقانه‌ای را زیر سایه درختانش با صدای بلند برای کسی بخوانم، و برایم بخواند! این شهر را با حسرت محرومیت عمیقی که برای ما شهرستانی‌ها به بار آورده می‌شناسم، با چادرهایی که جلوی درب بیمارستان شریعتی برپا می‌شوند، مهم نیست زیر تیغ آفتاب باشد یا سوز سرما، این چادرها همیشه هستند، و بوی محرومیت و انتظار و رنج می‌پراکنند، به اصطلاح تهرانی‌ها، بوی "شهرستان"!

 این شهر را با خیابان "ادوارد براون" می‌شناسم، با این اسم‌های عجیب! خیابان "ایتالیا" ! با فانتزی دنیایی را تماشا کردن: ایتالیا، ایتالیا ... و این شهر، خود دنیایی است ... دلم برایش تنگ شده ...
۴/۲۲/۱۳۹۵

تفاوت از زمین تا آسمان است ...

زمینه :
این روزها روی یک مقاله درباره آموزش آب در مدارس استرالیا کار می کنم! راستش را بخواهید از اول تا آخرش حسرت است! ناخودآگاه آن‌ها را با خودمان مقایسه می‌کنم و تازه می‌فهمم روزهای مدرسه ما خاکستری بوده، مال آن‌ها رنگین کمانی! حرف "مرغ همسایه غاز است"، نیست! حرف آنهمه کلاس‌های هیجان انگیز و برنامه‌های متنوع است که ما به خوابمان هم نمی‌بینیم! از کلاس رقص و موسیقی و ورزش‌های هیجان‌انگیز گرفته تا کمپ و اردو و نمایشگاه‌های سالانه و برنامه‌های محیط‌زیستی! حتی لباس فرمشان هم شکیل و چشم‌نواز است، نه مثل لباس فرم‌های مدارس ما که وقتی دخترها را با آن پوشش می‌بینی اولین واژه‌ای که به ذهنت می‌آید "غمگین" است!

این‌ها که تازه ظواهر امر است! وقتی سری به سایت مدارس و نهادهای آموزشی می زنی، تازه متوجه می شوی که چقدر مسئولیت‌پذیری و پاسخ‌گویی مسئولان بالاست! انگار همه درحال انجام یک تلاش متحد برای بهبود وضعیت آموزشی و تربیت انسان‌هایی بهتر هستند. حرف از "شهروند جهانی" و "آموزش پایدار" است، آن هم برای بچه دبستانی. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان شخصا اندازه یک ماده‌غول بودم وقتی با مفهوم این واژه‌ها آشنا شدم! وقتی یک بچه ابتدایی بودم، شب‌ها خواب مردن می‌دیدم و یکی از استرس‌های زندگیم موهایم بود که قرار است در جهنم از آن آویزانم کنند. در میان اینهمه دغدغه‌های شخصی، دیگر جایی برای فکر کردن به "شهروند جهانی" و "نجات کره زمین برای آیندگان" نبود! ما همینقدر که خودمان را از آنهمه استرس و دغدغه‌های شخصی نجات می‌دادیم، باید کلاهمان را هوا می‌کردیم!
۴/۱۹/۱۳۹۵

هیچ یک از آن ها باز نمی گردد

زمینه :
تمامی چند کتابی که از "آلبا دسس پدس" خوانده‌ام حاوی اشارات ظریف و منتقدانه‌ای به وضعیت فرهنگی و اجتماعی زنان بوده است. یکجورهایی به نظرم می‌آید که دسس‌پدس، مثل خود فرهنگ، به آرامی زیر پوستت می لغزد و سعی می‌کند بعضی چیزها را در درونت عوض کند. بسیار آرام، ظریف و حتی منصفانه! او از دنیای زنان سخن می‌راند بی‌آنکه هیاهو راه بیندازد، بی‌آنکه دشمنی خاصی با مردان داشته باشد. او در کتاب‌هایش از فرهنگ غلط سخن می‌راند. در این کتاب هم بارها به اینکه ازدواج دختران آن روزگار به اسارت شبیه است اشاره می‌کند، به اینکه همه زندگی دختران نباید در ازدواج خلاصه شود و یک دختر، بدون ازدواج کردن هم می‌تواند خوشحال و خوشبخت باشد. جالب اینکه این وضعیت زنان، قبل از آغاز جنگ جهانی دوم در اروپا، مطابقت عجیبی با شرایط امروز جامعه ما دارد. با فشاری که به دختران مجرد وارد می‌شود، با فرهنگی که ازدواج را برای دختران انتهای خوشبختی و یگانه دلیل خوشبخت بودن به حساب می‌آورد، در حالیکه همه می‌دانند اینچنین نیست، ولی کمتر کسی از آن به صراحت سخن می‌راند.

 از سوی دیگر، شرایط زندگی دختران در خوابگاه شبانه‌روزی، و محدودیت‌هایی که برای ورود و خروج آن‌ها اعمال می‌شود هم به شرایط امروزین خوابگاه‌های ما بسیار نزدیک است. جالب‌تر آنکه در طول داستان به خوبی درمی‌یابیم که این محدودیت‌ها هیچ یک از دختران را از مسیری که برای ادامه زندگی خود انتخاب می کند، بازنمی‌دارد، چه آن مسیر اخلاقی باشد، چه غیراخلاقی، درست مثل وضعیت امروزین خوابگاه‌های دخترانه در دانشگاه‌های ایران!

دسس‌پدس را به همین دلیل دوست دارم. داستان‌هایش در کنار کشش داستانی، دردهای فرهنگی و اجتماعی زنان را مطرح می‌کنند، رمان‌هایش را نباید تنها به دید رمان خواند، بلکه باید به عنوان انتقادی از وضعیت موجود و تلاشی برای تغییر آن مطالعه کرد.

در ابتدای کتاب، تعداد زیاد شخصیت‌ها ممکن است شما را سردرگم کند. ممکن است احساس کنید که کشش داستان آنقدر زیاد نیست که شما را به ادامه خواندن ترغیب کند، ولی راستش را بخواهید، این کتاب، درست مثل تجربه زندگی در خوابگاه، اولش ناآشنا و غریب است، به تدریج با آدم‌ها و شخصیت‌ها آشنا می‌شوید، آن‌ها را می‌شناسید و داستان زندگیشان برایتان جذاب می‌شود و در انتها با دلتنگی باید آن آدم‌ها را ترک کنید، چون هر آغازی پایانی دارد.
۴/۱۵/۱۳۹۵

اعتراف

زمینه :
آن وقت‌ها که در دانشگاه باهنر کرمان بودیم، مثل حالا که تهرانیم، فرت و فرت آدم‌های مشهور به دانشگاهمان نمی‌آمدند، جز حسن عباسی که سالی سه چهار بار می‌آمد کرمان، ما هم فقط بنرش را می‌دیدیم، بعدش راهمان را می‌کشیدیم و می‌رفتیم. راستش را بخواهید، خودمان هم دانشجویان باحالی نبودیم، خیلی وقت‌ها می‌رفتیم دانشگاه سر کلاس می‌نشستیم و بعدش عین کش تنبان که رهایش کنی، فرار می‌کردیم. یک هفته بعد می‌فهمیدیم که به! فلانی هم آمده بوده دانشگاه و ما محروم ماندیم از اینکه سه‌بعدی این آدم‌های معروف را از نزدیک ببینیم و مطمئن شویم که خارج از صفحه تلویزیون و روزنامه‌ها هم وجود دارند. راستش را بخواهید، همه‌اش هم تقصیر ما نبود، آن روزها دانشگاه‌ها هم خودشان حال و حوصله‌ای نداشتند. سال‌های بعد از 88 بود و خودتان می‌دانید چگونه بود. یکبار اما نمی‌دانم چطور شد که به‌موقع فهمیدیم "عباس کیارستمی" قرار است به دانشگاه ما بیاید، با همان عینک دودی. اگر فکر می‌کنید از خوشحالی با دممان گردو می‌شکستیم و از سر و کول هم بالا می‌رفتیم بلکه خودمان را توی تالار وحدت جا کنیم، سخت در اشتباهید! از این خبرها نبود. بعد از ظهر ملولی بود که حوصله‌یمان سر رفته بود، مانده بودیم چه کنیم و چه نکنیم، گفتیم برویم عباس کیارستمی را از نزدیک ببینیم، بلکه بعدها پزش را بدهیم که ایها الناس من از صندلی ردیف بیست و چهارم تالار وحدت، عباس کیارستمی را تماشا کردم، صدایش را با واسطه تنها یک میکروفون شنیدم و همان‌جا بود که تازه فهمیدم علاقه زیادی هم به عینکش دارد. آن‌وفت‌ها سلفی گرفتن مثل حالا مد نبود، وگرنه عکس افتخارآمیزی(!) هم از آن روزها در این برهه حساس برایتان رو می‌کردم!

 داستان را کش ندهم، آنموقع نمی‌دانستیم این آدم اینقدر بزرگ است که اگر یک روز بمیرد همه دنیا درباره‌اش خواهند نوشت. حتی نمی‌دانستیم این مرد یک روز نخل طلای کن را برده است. این‌ها که می‌گویم، افتخار نیست‌ها، اعتراف است! اعتراف به ناآگاهی از نوع شرم‌آورش! اما انصاف بدهید، شاید یگانه مقصرش ما نبودیم. دره‌ای که میان مردم و مسئولین این مملکت دهان گشوده هم مقصر است! کیارستمی خودش می‌گوید که 16 سال آخر را نمی‌توانسته در این مملکت فیلم بسازد. غم‌انگیز است ...
۴/۱۴/۱۳۹۵

دردی که جاری است ...

از آن‌هایی بود که صبح‌های سرد زمستان سر صف صبحگاه وقتی خودمان را توی شال و کلاهمان چپانده بودیم و از دهانمان بخار بلند می‌شد، حتی پالتو هم نمی پوشید، چه برسد به شال و کلاه! می‌گفت سردم نیست، ولی من که می دانستم داستان پالتو نپوشیدنش غم‌انگیز تر از این حرف هاست: داستان صورتی است که با سیلی سرخ نگه داشته بود.

 از آن صاف و ساده‌هایش بود، ولی احمق نبود. از آن‌ها که وقتی رفیقت می‌شوند، تا آخرش هستند، از آن‌ها که با غبطه نگاهت می‌کنند و تو در کنارشان احساس قهرمان بودن می‌کنی، هرچند وجدان بیدارت می‌داند که به جای حس قهرمان بودن، باید شرم کنی، مگر کسی بخاطر اینکه دختر پدرش است هم قهرمان می‌شود؟!

 از آن‌هایی بود که وقتی یکبار تلفنی خبر مرگ یکی از عزیزانم را بعد از چند سال برایش گفتم، به ثانیه نکشید که صدای هق هق گریه‌اش بلند شد و من مانده بودم اینهمه رفاقت را کجای قلبم جا بدهم که گم نشود. می فهمید؟! اینطور وقت‌ها آدم می‌ترسد که لیاقت اینهمه احساس صادقانه را نداشته باشد، می‌ترسد از دستش بدهد، می‌ترسد فراموشش کند؛ دستپاچه می‌شود، دلش می‌خواهد صندوقچه‌ای باشد فولادین که آنهمه احساس را درونش جا بدهد و درش را قفل بزند، هر وقت دلش گرفت، سراغ جعبه‌اش برود و آن را هرچه محکمتر به سینه‌اش بفشارد.

 امروز بعد از مدت‌ها دیدمش، حامله بود، هفت ماهه. حرفی نداشتیم به هم بگوییم، دنیایمان از هم دور بود، نه آنقدر دور که همدیگر را نفهمیم، ولی آنقدر دور که همدیگر را به حسرتی بی‌امید، در افکنیم، پس فداکارانه سکوت کردیم. اما یک چیز، یک حرف که مثل رودی از میان دنیایش جاری شد و به دنیای من آمد!

 نام بچه ات را انتخاب کرده ای؟ نه، دلش می خواهد خودش نام بچه‌اش را انتخاب کند، من هم چیزی نمی‌گویم، آخرش که می‌گویند بچه اوست، نام فامیلش که "ب" نمی‌شود مثل من، مثل او می‌شود، بگذار نام کوچکش را هم خودش انتخاب کند.

بالاخره نقطه مشترک پیدا شد: زن بودن! ما هر دو زن بودیم، در یک ساختار مردسالار.
۴/۱۰/۱۳۹۵

جعفر عظیم زاده

زمینه :
آدم ‌هایی هم هستند که رنج و تبعیض و بی‌عدالتی را با گوشت و پوست و استخوانشان لمس کرده‌اند، اما نتوانسته‌اند بگذرند. نتوانسته‌اند چشم فروبگذارند، آرامش خود را حفظ کنند و چون قطره‌ای از هزاران قطره با امواج خروشان رود همراهی کنند. دنیا برای این آدم‌ها جای خوبی نیست، زندگی به این آدم‌ها سخت می‌گیرد، و از قضا دنیا با وجود همین آدم‌هاست که جای بهتری خواهد شد، با وجود همین آدم‌هاست که زندگی هست، امید هست و ما مجبور نیستیم مثل آدم‌های مکانیکی، لای چرخ‌دنده‌های بی‌رحم زندگی، اموراتمان را بگذرانیم، بی آنکه امیدوار باشیم، روزی از این فشار طاقت‌فرسا کاسته خواهد شد. به اعتبار همین آد‌م‌هایی که علیه ساختارها خشم می‌گیرند، عصیان می‌کنند، از کنار بی‌عدالتی‌ها عبور نمی کنند، نمی‌گذارند و نمی‌گذرند، همین‌هایی که به زندان محکوم می‌شوند، 67 روز اعتصاب غذا می‌کنند و تا پای جان، در سنگر عدالت ایستادگی می‌کنند، من امید دارم که زندگی برای فرزندانم چه بسا با رنجی کمتر توأم خواهد بود. شرم می‌کنم از محافظه‌کاری خودم، از دستان خالی‌ام و از انسانی که اینچنین خود را فدای عدالت می‌کند.
۴/۰۸/۱۳۹۵

آخرین روز سال اول

روزی که برای اولین بار پایم را به درون این اتاق گذاشتم، با همه چیز غریبه بودم. شهر، مردم، خوابگاه، هم اتاقی‌ها همه برایم غریبه هایی بدون صورت و یک شکل بودند که گویی تنها بیگانه یشان منم. کم‌کم این صورت‌ها شکل پیدا کردند، خطوط تفاوت میان این چهره‌ها کم‌کم برایم پررنگ می‌شد. دیگر شبیه بیگانه‌ای نبودم که هیچ درکی از مختصات جغرافیایی‌اش ندارد. کم‌کم با مکان‌هایی از این شهر دوست شدم. در و دیوارها به تدریج به من لبخند می‌زدند و مرا از خودشان می‌دانستند. این اتاق متعلق به من شد و من اینجا را خانه دوم خودم دانستم. حاضر نبودم آن را به کسی بدهم و دلم نمی خواست جا‌به‌جا شوم. اینجا را دوست داشتم، هم اتاقی‌هایم را دوست داشتم. از آن برهه نفس‌گیر عادت کردن گذشتم و بالاخره رنگ‌های این شهر بر من هم پاشیده شد و توانستم نفس بکشم.

بیدار شدن تدریجی شهر هنگام طلوع آفتاب را از بالکن همین اتاق تماشا کردم. بالاخره توانستم در دوست داشتنی ترین ساعت روز، به هنگام طلوع، در جایی باشم که شهر زیر پایم باشد، خاموش شدن تدریجی چرا‌غ‌ها را تماشا کنم و بیش از هر نمازی خودم را به خدا نزدیک‌تر حس کنم و بیش از هر آیه‌ای ایمان بیاورم به زندگی پس از مرگ، و بیش از هر لحظه‌ای حسرت بخورم به اینکه چرا بال پرواز ندارم. همه اینکارها را از بالکن همین اتاق انجام دادم! شب‌های زیادی از همین بالکن به چراغ‌های شهر خیره شدم، منظره‌ای شگفت‌انگیز، بینهایت زیبا. با خودم فکر می‌کردم که آدم‌های زیر نور این چرا‌غ‌ها چه شکلی اند؟ به چه چیزهایی فکر می‌کنند؟ و آنوقت‌ها من دیگر بیگا‌نه‌ای نبودم که از مکانی بالاتر این شهر را تماشا می‌کند و غربت گلویش را چنگ می‌اندازد. من هم یکی از همان آدم‌ها بودم که بخت یاری‌ام کرده بود تا بتوانم از جایی بالاتر تماشایشان کنم.

دیشب را تا صبح در اتاقمان که حالا اتاق عریانی بیش نیست، بیدار ماندیم. فیلم دیدیم و آخرش هم از آنجا که همه وسایلمان را جمع کرده بودیم، روی زمین کنار هم خوابیدیم، خندیدیم، همدیگر را در آغوش کشیدیم و با هم حرف زدیم. "ف" می داند که من سخت ابراز محبت می کنم. با اینهمه چه کسی فکر می کرد یک روز کنار "ف" بخوابم، او را بغل کنم و بگویم "دلم برایت تنگ می‌شود." پیشرفت کرده‌ام، شاید چون دوستانی دارم که محبتشان را راحت ابراز می‌کنند. "ف" رفته و من در آخرین ساعات بودن در این اتاق، این کلمات را می‌نویسم.دلم می‌خواهد این‌ها را ثبت کنم. حال عجیبی دارم، اتاق آنقدر خالی است که صدای هم‌خوانی‌ام با آهنگ‌ها لابه‌لای دیوارها می‌پیچد و به خودم باز می‌گردد. من و پنجره‌ تنها موجودات زنده این اتاقیم: جایی که بخش‌هایی از وجودم را جا می‌گذارم.
۳/۲۷/۱۳۹۵

بکوش تا زیبایی در نگاه تو باشد ...

زمینه :
هر کارت و هر عکس روی میز، به کودک مشکل داری از طبقه اقتصادی فرودست جامعه تعلق دارد که داوطلبان به دلخواه می توانند یکی از آن ها را انتخاب کرده و در حد توان، تحت حمایت مالی خود قرار دهند. میان اینهمه کارت که روی هرکدام صرفا نام و محل سکونت و مشخصات اولیه بچه ها نوشته شده، احتمالا "عکس"ها و "چهره" ها بیشتر جلب توجه می کند. بعضی بچه ها به جای یک کارت چند کارت دارند، تا بتوانند چند سرپرست داشته باشند.

 آدم ها دور میز جمع می شوند، عکس ها را نگاه می کنند و به دنبال ملوس ترین، بانمک ترین، معصوم ترین یا خوشگل ترین عکس می گردند، آن را برمی دارند و حامی اش می شوند!

 حالا دیگر روی میز، کارت های زیادی نمانده، بیشتر عکس ها خوش قیافه و دلنشین نیستند. بیشترین کارتی که باقی مانده متعلق به دختری است با یک چشم معیوب که تاثیر زیادی در از بین بردن زیبایی چهره اش بر اساس عرف معمول، داشته است. افراد کمی خواسته اند حامی این دختر زشت باشند.

 اینکه آدم ها تا این حد قربانی شرایطی باشند که در خلق آن هیچ نقشی نداشته اند، خیلی غم انگیز است.
۳/۲۴/۱۳۹۵

روزی خواهد رسید ...

زمینه :
 اگر از دانشجویان بپرسید، قطعا او را به عنوان یکی از بهترین اساتید بخش مهندسی عمران معرفی می‌کنند. مجموعه‌ای نسبتا ایده‌آل از ویژگی‌هایی که یک استاد خوب باید داشته باشد. سطح علمی بالا و درجه استادتمامی به کنار، رفتار اجتماعی بینهایت محترمانه، تکریم دانشجو، احترام به حقوق او و تواضع و فروتنی‌اش، او را به یک استاد دوست‌داشتنی تبدیل کرده است. امروز اما یک ویژگی دیگر هم به جمیع محاسن او اضافه شد. این استاد تمام برجسته دانشگاه تهران، دست در دست دختر کوچکش، وارد کلاس شد تا از دانشجویان کارشناسی ارشد امتحان بگیرد! باید می‌دیدید که واکنش‌های این پدر، در برابر شیطنت‌های دختر کوچکش سر جلسه امتحان، چقدر دوست‌داشتنی و سرشار از عشق بود. آنقدر این حس عشق و مهربانی و رابطه خوب پدر و دختری عمیق و فرارونده بود که با دیدن خنده‌های عاشقانه استادم در واکنش به شیطنت‌های دخترش، دلم برای پدر خودم تنگ شد. انگار که عشق این پدر به فرزندش در فضا جاری می‌شد، وارد رگ‌های من می‌شد، خونم را رقیق و دلم را هوایی برای آغوش پدرم می‌کرد. نمونه بارزی از تقسیم نقش‌های نگهداری از فرزندان میان زن و شوهری که هر دو شاغل هستند. این استاد کسی نیست جز پروفسور "رضا کراچیان"، استاد تمام دانشکده مهندسی عمران دانشگاه تهران.

 این روزها، گاهی تصویر و گزارش‌هایی می‌بینیم و می‌خوانیم از مادرانی که با فرزندان خود در محیط کار و تحصیل حاضر می‌شوند، تا ثابت کنند نقش مادری با اشتغال زنان منافاتی ندارد. اما آنچه این میان نادیده گرفته می‌شود، نقش پدر در مراقبت و نگهداری از فرزندان است، در شرایطی که پدر و مادر هر دو شاغل باشند. من باور دارم، روزی خواهد رسید که "رضا کراچیان" ها آنقدر زیاد خواهند بود که دیدنشان اینقدر برایمان عجیب نباشد، پدرهایی که با افتخار مسئولیت‌های مراقبت از فرزندان را به عهده می‌گیرند و این امکان را فراهم می‌آورند تا همسرانشان به اندازه آن‌ها امکان فعالیت اجتماعی و اقتصادی داشته باشند و جامعه را از توانایی‌های خود بهره‌مند سازند. و از سوی دیگر، فرزندانی را به جامعه تحویل خواهند داد با ذهنیتی شسته از کلیشه‌های جنسیتی، فرزندانی که زمان برابری را با پدر و مادر خود سپری کرده اند و عشقی برابر دریافت نموده‌اند.
۳/۱۴/۱۳۹۵

حال قلمم چطور است؟

روزهایی که دست به نوشتنم خوب بود، همان روزهایی که از زندگی مردم کوچه و خیابان سوژه‌هایی برای نوشتن می‌ساختم، انگار که از جایی بالاتر به زندگی و رفت و آمدهای دیگران نگاه می‌کردم. منظورم از بالاتر، صرفا جایی است که دید بهتری دارد؛ مثل وقتی که از پنجره خانه ام در خیابان شریعتی کرمان، رفت و آمد مردم در پیاده‌رو‌ها را نگاه می کردم، لباس‌هایشان، حرف‌هایشان، راه رفتنشان. من آن بالا، در پناه‌گاه امن و باثبات خودم نشسته بودم و آن‌ها، آن پایین در شلوغی‌های شهر گم می‌شدند و من گم شدنشان را تماشا می‌کردم. کمی بعد، دلم برایشان تنگ می‌شد، بغض می‌کردم و گریه‌ام می‌گرفت، دلم می‌خواست من هم آن پایین بودم.

 حالا اما، به نوشتن که فکر می‌کنم، احساس دانه شنی را دارم که میان رفت و آمد‌های مردم پراکنده و گم می‌شود و دیگر هیچ اثری از خود به جا نمی‌گذارد و به حال هیچ کس هم تفاوتی نمی‌کند. دیگر از آن بالا خبری نیست، از آن پناهگاه امن و باثبات که در پناهش زندگی‌های مردم را تماشا می‌کردم. هر بار قدم به خیابان می‌گذارم، فراموش می‌کنم روی پنجه‌های پاهایم بلند شوم و تماشا کنم که دیگران چه می‌کنند. گویی طوفانی مرا در خود می‌بلعد و با سرعت هرچه تمامتر با خود می‌برد، فقط می‌روی و در میان هیاهوها گم می‌شوی، نه چیزی می‌بینی و نه اثری از خودت بر جای می‌گذاری. حال این روزهای من اینگونه است.
۲/۰۳/۱۳۹۵

از دیگران

زمینه :
"ساجرنر تروث"، وقتی در یک جلسه مردان تلاش می کردند حق رای زنان را به نیشخند بگیرند، و به سمت کالسکه او گل پرتاب می کردند، دست سیاهش را بلند کرد و گفت: "به بازوی من نگاه کن، من شخم زدم و کاشتم و در انبار جمع کردم ... مگر من زن نیستم؟ می توانم به اندازه یک مرد کار کنم و همان اندازه بخورم -اگرغذا کافی باشد- و همان قدر هم ضربه تازیانه را تحمل کنم... من سیزده بچه را به دنیا آورده ام و دیده ام که چطور بیشتر آن ها را برده داران خریدند و وقتی به سوگ مادرم گریستم، هیچ کس جز مسیح مرا یاری نکرد، و مگر من زن نیستم؟
از کتاب "رازوری زنانه" نوشته "بتی فریدان"


پی نوشت: مطالعه تاریخ مبارزات زنان و تاریخ فمینیسم، مو بر اندام راست می کند، به وجد می آیی از اینهمه قدرت و آزادگی. به این نتیجه می رسی که چقدر در برابر این زنان کوچکی و چه دین عظیمی بر گردنت دارند تا برای بزرگ تر کردن خودت، به عنوان یک زن، و پیش تر از آن به عنوان یک انسان، تلاش کنی.

معجزه لبحند

زمینه :
چادر بوشیده و حجاب سفت و سختی دارد. کیف بزرگی در دستانش است که در شلوغی اتوبوس مدام به این و آن می خورد. هر بار که کیفش به کسی برخورد می‌کند، حتی اگر برخورد بسیار کوچک و ملایمی باشد با لحن بسیار مودب و مهربانی عذرخواهی می کند: "ببخشید عزیزم". حتی لبخند هم می‌زند. آدم‌های توی اتوبوس، کم‌حوصله‌تر و غریبه‌تر از آن هستند که آنطور که لایق عذرخواهی باشکوه این دختر جوان است، پاسخش دهند. اما من، مثل خودش می‌خندم و با لحنی حاکی از اینکه اصلا عذرخواهی لازم نبود، می‌گویم:"خواهش می‌کنم". از قضا صندلی کنار دست من خالی می‌شود و دختر می‌آید و کنارم می‌نشیند، حین نشستن مجددا بابت اینکه گوشه چادرش لابد به پایم برخورد کرده، با محبت عذرخواهی می‌کند و لبخند می‌زند. در طول مسیر هیچ حرف دیگری میانمان رد و بد نمی‌شود. او زودتر از من باید پیاده شود . حین پیاده شدن، با مهربانی و لبخند خداحافظی می‌کند. حالم عوض می‌شود. لحظه ‌هایی که قرار بود پر از تنهایی و پر از فکرها و خیال پردازی‌های معمولی باشند، با لبخند بی‌چشمداشت یک نفر پر شدند.
۱۱/۲۴/۱۳۹۴

کتابفروش خیابان ادوارد براون

زمینه :
بعد از آن روزها که در خیابان شریعتی کرمان، مردی با لحنی بسیار فرهیخته، راه می رفت و کتاب هایش را نشان می داد و می گفت: "نویسنده اش خودم هستم." مدت ها بود، نویسنده ای کتاب خودش را برای خواندن، به من پیشنهاد نکرده بود. آن وقت ها که "بچه ها گل آقا" می خواندم، هرگز تصورش را نمی کردم که مثلا یک روز در وبلاگ "بزرگمهر حسن پور" نظر بگذارم و نظرم چیزی نباشد جز اظهار خرذوقی از ارتباط مستقیم با شخصیتی که خالق آثار محبوبم و پیش از این تنها ارتباط من با او، از طریق آثارش بود. نظرم بی جواب ماند.

 چند وقت پیش، به لطف "گودریدز" نویسنده ای دوباره کتابش را برای خواندن به من پیشنهاد داد و من فهمیدم که هنوز هم از این ارتباط مستقیم با نویسنده ها و خلاق ها و آفریدگار ها خرذوق می شوم. انگار که پیرزنی باشم از قرن های گذشته که سوار بر ماشین زمان به آینده سفر کرده تا مثل دختربچه ها از معجزه تکنولوژی هیجان زده شود. نمی دانم چطور "محسن پوررمضانی" جزو لیست دوستانم شد، نمی دانم کیست، با این وجود، جاذبه این دعوت مستقیم، مرا ترغیب به خواندن "کتابفروش خیابان ادوارد براون" کرد.

 برای ما شهرستانی ها، برای ما که در شهرمان حتی یک کتابفروشی درست و درمان که کتاب غیردرسی بفروشد، نیست، برای ما که همیشه لیست کتاب هایمان را طومار کرده ایم و به انتظار مسافرت به شهرهای بزرگ نشسته ایم تا کتاب های موردعلاقه یمان را خریداری کنیم، تجربه تازه ای است اینکه امروز اراده کنی کتابی را بخوانی و فردا کتاب در قفسه کتابخانه ات باشد. اینکه چاپ اول کتابی را یک ماه نشده، خوانده باشی، تجربه متفاوتی است، ذوق دارد و ذوقش را فقط ما محرومیت کشیده ها می فهمیم. بخاطر همین است که از همه خیابان ها و مکان های این شهر، خیابان انقلاب را بیشتر دوست می دارم، مختصات همه کتابفروشی هایش را از برم، و با اینهمه انقلاب گردی هایم تکراری نمی شود، خسته نمی شوم از چریدن در علفزار کتاب ها.

 تصور کنید روزی در خیابانی که فیلم مهمی را آنجا ساخته اند، قدم زده اید، یا اینکه تصاویری که نویسنده ای در کتابش توصیف می کند را با چشم دیده اید. برای ما شهرستانی های مملکتی که اکثر وقایع مهمش در پایتخت روی می دهد، تجربه تازه ای است. خیابان ادوارد براون را بارها دیده باشی، بارها از کنار تابلو اش عبور کرده باشی، حالا خاطرات یکی از کتابفروش هایش را بخوانی، حس خاطره بازی آدم گل می کند.، به یاد چوب تر و بوی گِل و هوای بارانی می افتد آدم.

همه این ها را به هم بافتم که بگویم مطالعه "کتابفروش خیابان ادوارد براون" برای من چه حسی داشت! همین. و یک چیز دیگر، اگر کتاب دیگری با اسم نویسنده اش ببینم، حتما می خرمش، یا شاید وقتی لای قفسه کتابفروشی های انقلاب، کتاب گردی می کنم، دلم بخواهد کتاب جدیدش را ببینم.