۱۱/۲۴/۱۳۹۴

کتابفروش خیابان ادوارد براون

زمینه :
بعد از آن روزها که در خیابان شریعتی کرمان، مردی با لحنی بسیار فرهیخته، راه می رفت و کتاب هایش را نشان می داد و می گفت: "نویسنده اش خودم هستم." مدت ها بود، نویسنده ای کتاب خودش را برای خواندن، به من پیشنهاد نکرده بود. آن وقت ها که "بچه ها گل آقا" می خواندم، هرگز تصورش را نمی کردم که مثلا یک روز در وبلاگ "بزرگمهر حسن پور" نظر بگذارم و نظرم چیزی نباشد جز اظهار خرذوقی از ارتباط مستقیم با شخصیتی که خالق آثار محبوبم و پیش از این تنها ارتباط من با او، از طریق آثارش بود. نظرم بی جواب ماند.

 چند وقت پیش، به لطف "گودریدز" نویسنده ای دوباره کتابش را برای خواندن به من پیشنهاد داد و من فهمیدم که هنوز هم از این ارتباط مستقیم با نویسنده ها و خلاق ها و آفریدگار ها خرذوق می شوم. انگار که پیرزنی باشم از قرن های گذشته که سوار بر ماشین زمان به آینده سفر کرده تا مثل دختربچه ها از معجزه تکنولوژی هیجان زده شود. نمی دانم چطور "محسن پوررمضانی" جزو لیست دوستانم شد، نمی دانم کیست، با این وجود، جاذبه این دعوت مستقیم، مرا ترغیب به خواندن "کتابفروش خیابان ادوارد براون" کرد.

 برای ما شهرستانی ها، برای ما که در شهرمان حتی یک کتابفروشی درست و درمان که کتاب غیردرسی بفروشد، نیست، برای ما که همیشه لیست کتاب هایمان را طومار کرده ایم و به انتظار مسافرت به شهرهای بزرگ نشسته ایم تا کتاب های موردعلاقه یمان را خریداری کنیم، تجربه تازه ای است اینکه امروز اراده کنی کتابی را بخوانی و فردا کتاب در قفسه کتابخانه ات باشد. اینکه چاپ اول کتابی را یک ماه نشده، خوانده باشی، تجربه متفاوتی است، ذوق دارد و ذوقش را فقط ما محرومیت کشیده ها می فهمیم. بخاطر همین است که از همه خیابان ها و مکان های این شهر، خیابان انقلاب را بیشتر دوست می دارم، مختصات همه کتابفروشی هایش را از برم، و با اینهمه انقلاب گردی هایم تکراری نمی شود، خسته نمی شوم از چریدن در علفزار کتاب ها.

 تصور کنید روزی در خیابانی که فیلم مهمی را آنجا ساخته اند، قدم زده اید، یا اینکه تصاویری که نویسنده ای در کتابش توصیف می کند را با چشم دیده اید. برای ما شهرستانی های مملکتی که اکثر وقایع مهمش در پایتخت روی می دهد، تجربه تازه ای است. خیابان ادوارد براون را بارها دیده باشی، بارها از کنار تابلو اش عبور کرده باشی، حالا خاطرات یکی از کتابفروش هایش را بخوانی، حس خاطره بازی آدم گل می کند.، به یاد چوب تر و بوی گِل و هوای بارانی می افتد آدم.

همه این ها را به هم بافتم که بگویم مطالعه "کتابفروش خیابان ادوارد براون" برای من چه حسی داشت! همین. و یک چیز دیگر، اگر کتاب دیگری با اسم نویسنده اش ببینم، حتما می خرمش، یا شاید وقتی لای قفسه کتابفروشی های انقلاب، کتاب گردی می کنم، دلم بخواهد کتاب جدیدش را ببینم.