۲/۰۳/۱۳۹۵

از دیگران

زمینه :
"ساجرنر تروث"، وقتی در یک جلسه مردان تلاش می کردند حق رای زنان را به نیشخند بگیرند، و به سمت کالسکه او گل پرتاب می کردند، دست سیاهش را بلند کرد و گفت: "به بازوی من نگاه کن، من شخم زدم و کاشتم و در انبار جمع کردم ... مگر من زن نیستم؟ می توانم به اندازه یک مرد کار کنم و همان اندازه بخورم -اگرغذا کافی باشد- و همان قدر هم ضربه تازیانه را تحمل کنم... من سیزده بچه را به دنیا آورده ام و دیده ام که چطور بیشتر آن ها را برده داران خریدند و وقتی به سوگ مادرم گریستم، هیچ کس جز مسیح مرا یاری نکرد، و مگر من زن نیستم؟
از کتاب "رازوری زنانه" نوشته "بتی فریدان"


پی نوشت: مطالعه تاریخ مبارزات زنان و تاریخ فمینیسم، مو بر اندام راست می کند، به وجد می آیی از اینهمه قدرت و آزادگی. به این نتیجه می رسی که چقدر در برابر این زنان کوچکی و چه دین عظیمی بر گردنت دارند تا برای بزرگ تر کردن خودت، به عنوان یک زن، و پیش تر از آن به عنوان یک انسان، تلاش کنی.

معجزه لبحند

زمینه :
چادر بوشیده و حجاب سفت و سختی دارد. کیف بزرگی در دستانش است که در شلوغی اتوبوس مدام به این و آن می خورد. هر بار که کیفش به کسی برخورد می‌کند، حتی اگر برخورد بسیار کوچک و ملایمی باشد با لحن بسیار مودب و مهربانی عذرخواهی می کند: "ببخشید عزیزم". حتی لبخند هم می‌زند. آدم‌های توی اتوبوس، کم‌حوصله‌تر و غریبه‌تر از آن هستند که آنطور که لایق عذرخواهی باشکوه این دختر جوان است، پاسخش دهند. اما من، مثل خودش می‌خندم و با لحنی حاکی از اینکه اصلا عذرخواهی لازم نبود، می‌گویم:"خواهش می‌کنم". از قضا صندلی کنار دست من خالی می‌شود و دختر می‌آید و کنارم می‌نشیند، حین نشستن مجددا بابت اینکه گوشه چادرش لابد به پایم برخورد کرده، با محبت عذرخواهی می‌کند و لبخند می‌زند. در طول مسیر هیچ حرف دیگری میانمان رد و بد نمی‌شود. او زودتر از من باید پیاده شود . حین پیاده شدن، با مهربانی و لبخند خداحافظی می‌کند. حالم عوض می‌شود. لحظه ‌هایی که قرار بود پر از تنهایی و پر از فکرها و خیال پردازی‌های معمولی باشند، با لبخند بی‌چشمداشت یک نفر پر شدند.