۴/۱۰/۱۳۹۵

جعفر عظیم زاده

زمینه :
آدم ‌هایی هم هستند که رنج و تبعیض و بی‌عدالتی را با گوشت و پوست و استخوانشان لمس کرده‌اند، اما نتوانسته‌اند بگذرند. نتوانسته‌اند چشم فروبگذارند، آرامش خود را حفظ کنند و چون قطره‌ای از هزاران قطره با امواج خروشان رود همراهی کنند. دنیا برای این آدم‌ها جای خوبی نیست، زندگی به این آدم‌ها سخت می‌گیرد، و از قضا دنیا با وجود همین آدم‌هاست که جای بهتری خواهد شد، با وجود همین آدم‌هاست که زندگی هست، امید هست و ما مجبور نیستیم مثل آدم‌های مکانیکی، لای چرخ‌دنده‌های بی‌رحم زندگی، اموراتمان را بگذرانیم، بی آنکه امیدوار باشیم، روزی از این فشار طاقت‌فرسا کاسته خواهد شد. به اعتبار همین آد‌م‌هایی که علیه ساختارها خشم می‌گیرند، عصیان می‌کنند، از کنار بی‌عدالتی‌ها عبور نمی کنند، نمی‌گذارند و نمی‌گذرند، همین‌هایی که به زندان محکوم می‌شوند، 67 روز اعتصاب غذا می‌کنند و تا پای جان، در سنگر عدالت ایستادگی می‌کنند، من امید دارم که زندگی برای فرزندانم چه بسا با رنجی کمتر توأم خواهد بود. شرم می‌کنم از محافظه‌کاری خودم، از دستان خالی‌ام و از انسانی که اینچنین خود را فدای عدالت می‌کند.
۴/۰۸/۱۳۹۵

آخرین روز سال اول

روزی که برای اولین بار پایم را به درون این اتاق گذاشتم، با همه چیز غریبه بودم. شهر، مردم، خوابگاه، هم اتاقی‌ها همه برایم غریبه هایی بدون صورت و یک شکل بودند که گویی تنها بیگانه یشان منم. کم‌کم این صورت‌ها شکل پیدا کردند، خطوط تفاوت میان این چهره‌ها کم‌کم برایم پررنگ می‌شد. دیگر شبیه بیگانه‌ای نبودم که هیچ درکی از مختصات جغرافیایی‌اش ندارد. کم‌کم با مکان‌هایی از این شهر دوست شدم. در و دیوارها به تدریج به من لبخند می‌زدند و مرا از خودشان می‌دانستند. این اتاق متعلق به من شد و من اینجا را خانه دوم خودم دانستم. حاضر نبودم آن را به کسی بدهم و دلم نمی خواست جا‌به‌جا شوم. اینجا را دوست داشتم، هم اتاقی‌هایم را دوست داشتم. از آن برهه نفس‌گیر عادت کردن گذشتم و بالاخره رنگ‌های این شهر بر من هم پاشیده شد و توانستم نفس بکشم.

بیدار شدن تدریجی شهر هنگام طلوع آفتاب را از بالکن همین اتاق تماشا کردم. بالاخره توانستم در دوست داشتنی ترین ساعت روز، به هنگام طلوع، در جایی باشم که شهر زیر پایم باشد، خاموش شدن تدریجی چرا‌غ‌ها را تماشا کنم و بیش از هر نمازی خودم را به خدا نزدیک‌تر حس کنم و بیش از هر آیه‌ای ایمان بیاورم به زندگی پس از مرگ، و بیش از هر لحظه‌ای حسرت بخورم به اینکه چرا بال پرواز ندارم. همه اینکارها را از بالکن همین اتاق انجام دادم! شب‌های زیادی از همین بالکن به چراغ‌های شهر خیره شدم، منظره‌ای شگفت‌انگیز، بینهایت زیبا. با خودم فکر می‌کردم که آدم‌های زیر نور این چرا‌غ‌ها چه شکلی اند؟ به چه چیزهایی فکر می‌کنند؟ و آنوقت‌ها من دیگر بیگا‌نه‌ای نبودم که از مکانی بالاتر این شهر را تماشا می‌کند و غربت گلویش را چنگ می‌اندازد. من هم یکی از همان آدم‌ها بودم که بخت یاری‌ام کرده بود تا بتوانم از جایی بالاتر تماشایشان کنم.

دیشب را تا صبح در اتاقمان که حالا اتاق عریانی بیش نیست، بیدار ماندیم. فیلم دیدیم و آخرش هم از آنجا که همه وسایلمان را جمع کرده بودیم، روی زمین کنار هم خوابیدیم، خندیدیم، همدیگر را در آغوش کشیدیم و با هم حرف زدیم. "ف" می داند که من سخت ابراز محبت می کنم. با اینهمه چه کسی فکر می کرد یک روز کنار "ف" بخوابم، او را بغل کنم و بگویم "دلم برایت تنگ می‌شود." پیشرفت کرده‌ام، شاید چون دوستانی دارم که محبتشان را راحت ابراز می‌کنند. "ف" رفته و من در آخرین ساعات بودن در این اتاق، این کلمات را می‌نویسم.دلم می‌خواهد این‌ها را ثبت کنم. حال عجیبی دارم، اتاق آنقدر خالی است که صدای هم‌خوانی‌ام با آهنگ‌ها لابه‌لای دیوارها می‌پیچد و به خودم باز می‌گردد. من و پنجره‌ تنها موجودات زنده این اتاقیم: جایی که بخش‌هایی از وجودم را جا می‌گذارم.
۳/۲۷/۱۳۹۵

بکوش تا زیبایی در نگاه تو باشد ...

زمینه :
هر کارت و هر عکس روی میز، به کودک مشکل داری از طبقه اقتصادی فرودست جامعه تعلق دارد که داوطلبان به دلخواه می توانند یکی از آن ها را انتخاب کرده و در حد توان، تحت حمایت مالی خود قرار دهند. میان اینهمه کارت که روی هرکدام صرفا نام و محل سکونت و مشخصات اولیه بچه ها نوشته شده، احتمالا "عکس"ها و "چهره" ها بیشتر جلب توجه می کند. بعضی بچه ها به جای یک کارت چند کارت دارند، تا بتوانند چند سرپرست داشته باشند.

 آدم ها دور میز جمع می شوند، عکس ها را نگاه می کنند و به دنبال ملوس ترین، بانمک ترین، معصوم ترین یا خوشگل ترین عکس می گردند، آن را برمی دارند و حامی اش می شوند!

 حالا دیگر روی میز، کارت های زیادی نمانده، بیشتر عکس ها خوش قیافه و دلنشین نیستند. بیشترین کارتی که باقی مانده متعلق به دختری است با یک چشم معیوب که تاثیر زیادی در از بین بردن زیبایی چهره اش بر اساس عرف معمول، داشته است. افراد کمی خواسته اند حامی این دختر زشت باشند.

 اینکه آدم ها تا این حد قربانی شرایطی باشند که در خلق آن هیچ نقشی نداشته اند، خیلی غم انگیز است.
۳/۲۴/۱۳۹۵

روزی خواهد رسید ...

زمینه :
 اگر از دانشجویان بپرسید، قطعا او را به عنوان یکی از بهترین اساتید بخش مهندسی عمران معرفی می‌کنند. مجموعه‌ای نسبتا ایده‌آل از ویژگی‌هایی که یک استاد خوب باید داشته باشد. سطح علمی بالا و درجه استادتمامی به کنار، رفتار اجتماعی بینهایت محترمانه، تکریم دانشجو، احترام به حقوق او و تواضع و فروتنی‌اش، او را به یک استاد دوست‌داشتنی تبدیل کرده است. امروز اما یک ویژگی دیگر هم به جمیع محاسن او اضافه شد. این استاد تمام برجسته دانشگاه تهران، دست در دست دختر کوچکش، وارد کلاس شد تا از دانشجویان کارشناسی ارشد امتحان بگیرد! باید می‌دیدید که واکنش‌های این پدر، در برابر شیطنت‌های دختر کوچکش سر جلسه امتحان، چقدر دوست‌داشتنی و سرشار از عشق بود. آنقدر این حس عشق و مهربانی و رابطه خوب پدر و دختری عمیق و فرارونده بود که با دیدن خنده‌های عاشقانه استادم در واکنش به شیطنت‌های دخترش، دلم برای پدر خودم تنگ شد. انگار که عشق این پدر به فرزندش در فضا جاری می‌شد، وارد رگ‌های من می‌شد، خونم را رقیق و دلم را هوایی برای آغوش پدرم می‌کرد. نمونه بارزی از تقسیم نقش‌های نگهداری از فرزندان میان زن و شوهری که هر دو شاغل هستند. این استاد کسی نیست جز پروفسور "رضا کراچیان"، استاد تمام دانشکده مهندسی عمران دانشگاه تهران.

 این روزها، گاهی تصویر و گزارش‌هایی می‌بینیم و می‌خوانیم از مادرانی که با فرزندان خود در محیط کار و تحصیل حاضر می‌شوند، تا ثابت کنند نقش مادری با اشتغال زنان منافاتی ندارد. اما آنچه این میان نادیده گرفته می‌شود، نقش پدر در مراقبت و نگهداری از فرزندان است، در شرایطی که پدر و مادر هر دو شاغل باشند. من باور دارم، روزی خواهد رسید که "رضا کراچیان" ها آنقدر زیاد خواهند بود که دیدنشان اینقدر برایمان عجیب نباشد، پدرهایی که با افتخار مسئولیت‌های مراقبت از فرزندان را به عهده می‌گیرند و این امکان را فراهم می‌آورند تا همسرانشان به اندازه آن‌ها امکان فعالیت اجتماعی و اقتصادی داشته باشند و جامعه را از توانایی‌های خود بهره‌مند سازند. و از سوی دیگر، فرزندانی را به جامعه تحویل خواهند داد با ذهنیتی شسته از کلیشه‌های جنسیتی، فرزندانی که زمان برابری را با پدر و مادر خود سپری کرده اند و عشقی برابر دریافت نموده‌اند.
۳/۱۴/۱۳۹۵

حال قلمم چطور است؟

روزهایی که دست به نوشتنم خوب بود، همان روزهایی که از زندگی مردم کوچه و خیابان سوژه‌هایی برای نوشتن می‌ساختم، انگار که از جایی بالاتر به زندگی و رفت و آمدهای دیگران نگاه می‌کردم. منظورم از بالاتر، صرفا جایی است که دید بهتری دارد؛ مثل وقتی که از پنجره خانه ام در خیابان شریعتی کرمان، رفت و آمد مردم در پیاده‌رو‌ها را نگاه می کردم، لباس‌هایشان، حرف‌هایشان، راه رفتنشان. من آن بالا، در پناه‌گاه امن و باثبات خودم نشسته بودم و آن‌ها، آن پایین در شلوغی‌های شهر گم می‌شدند و من گم شدنشان را تماشا می‌کردم. کمی بعد، دلم برایشان تنگ می‌شد، بغض می‌کردم و گریه‌ام می‌گرفت، دلم می‌خواست من هم آن پایین بودم.

 حالا اما، به نوشتن که فکر می‌کنم، احساس دانه شنی را دارم که میان رفت و آمد‌های مردم پراکنده و گم می‌شود و دیگر هیچ اثری از خود به جا نمی‌گذارد و به حال هیچ کس هم تفاوتی نمی‌کند. دیگر از آن بالا خبری نیست، از آن پناهگاه امن و باثبات که در پناهش زندگی‌های مردم را تماشا می‌کردم. هر بار قدم به خیابان می‌گذارم، فراموش می‌کنم روی پنجه‌های پاهایم بلند شوم و تماشا کنم که دیگران چه می‌کنند. گویی طوفانی مرا در خود می‌بلعد و با سرعت هرچه تمامتر با خود می‌برد، فقط می‌روی و در میان هیاهوها گم می‌شوی، نه چیزی می‌بینی و نه اثری از خودت بر جای می‌گذاری. حال این روزهای من اینگونه است.