۴/۲۲/۱۳۹۵

تفاوت از زمین تا آسمان است ...

زمینه :
این روزها روی یک مقاله درباره آموزش آب در مدارس استرالیا کار می کنم! راستش را بخواهید از اول تا آخرش حسرت است! ناخودآگاه آن‌ها را با خودمان مقایسه می‌کنم و تازه می‌فهمم روزهای مدرسه ما خاکستری بوده، مال آن‌ها رنگین کمانی! حرف "مرغ همسایه غاز است"، نیست! حرف آنهمه کلاس‌های هیجان انگیز و برنامه‌های متنوع است که ما به خوابمان هم نمی‌بینیم! از کلاس رقص و موسیقی و ورزش‌های هیجان‌انگیز گرفته تا کمپ و اردو و نمایشگاه‌های سالانه و برنامه‌های محیط‌زیستی! حتی لباس فرمشان هم شکیل و چشم‌نواز است، نه مثل لباس فرم‌های مدارس ما که وقتی دخترها را با آن پوشش می‌بینی اولین واژه‌ای که به ذهنت می‌آید "غمگین" است!

این‌ها که تازه ظواهر امر است! وقتی سری به سایت مدارس و نهادهای آموزشی می زنی، تازه متوجه می شوی که چقدر مسئولیت‌پذیری و پاسخ‌گویی مسئولان بالاست! انگار همه درحال انجام یک تلاش متحد برای بهبود وضعیت آموزشی و تربیت انسان‌هایی بهتر هستند. حرف از "شهروند جهانی" و "آموزش پایدار" است، آن هم برای بچه دبستانی. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان شخصا اندازه یک ماده‌غول بودم وقتی با مفهوم این واژه‌ها آشنا شدم! وقتی یک بچه ابتدایی بودم، شب‌ها خواب مردن می‌دیدم و یکی از استرس‌های زندگیم موهایم بود که قرار است در جهنم از آن آویزانم کنند. در میان اینهمه دغدغه‌های شخصی، دیگر جایی برای فکر کردن به "شهروند جهانی" و "نجات کره زمین برای آیندگان" نبود! ما همینقدر که خودمان را از آنهمه استرس و دغدغه‌های شخصی نجات می‌دادیم، باید کلاهمان را هوا می‌کردیم!
۴/۱۹/۱۳۹۵

هیچ یک از آن ها باز نمی گردد

زمینه :
تمامی چند کتابی که از "آلبا دسس پدس" خوانده‌ام حاوی اشارات ظریف و منتقدانه‌ای به وضعیت فرهنگی و اجتماعی زنان بوده است. یکجورهایی به نظرم می‌آید که دسس‌پدس، مثل خود فرهنگ، به آرامی زیر پوستت می لغزد و سعی می‌کند بعضی چیزها را در درونت عوض کند. بسیار آرام، ظریف و حتی منصفانه! او از دنیای زنان سخن می‌راند بی‌آنکه هیاهو راه بیندازد، بی‌آنکه دشمنی خاصی با مردان داشته باشد. او در کتاب‌هایش از فرهنگ غلط سخن می‌راند. در این کتاب هم بارها به اینکه ازدواج دختران آن روزگار به اسارت شبیه است اشاره می‌کند، به اینکه همه زندگی دختران نباید در ازدواج خلاصه شود و یک دختر، بدون ازدواج کردن هم می‌تواند خوشحال و خوشبخت باشد. جالب اینکه این وضعیت زنان، قبل از آغاز جنگ جهانی دوم در اروپا، مطابقت عجیبی با شرایط امروز جامعه ما دارد. با فشاری که به دختران مجرد وارد می‌شود، با فرهنگی که ازدواج را برای دختران انتهای خوشبختی و یگانه دلیل خوشبخت بودن به حساب می‌آورد، در حالیکه همه می‌دانند اینچنین نیست، ولی کمتر کسی از آن به صراحت سخن می‌راند.

 از سوی دیگر، شرایط زندگی دختران در خوابگاه شبانه‌روزی، و محدودیت‌هایی که برای ورود و خروج آن‌ها اعمال می‌شود هم به شرایط امروزین خوابگاه‌های ما بسیار نزدیک است. جالب‌تر آنکه در طول داستان به خوبی درمی‌یابیم که این محدودیت‌ها هیچ یک از دختران را از مسیری که برای ادامه زندگی خود انتخاب می کند، بازنمی‌دارد، چه آن مسیر اخلاقی باشد، چه غیراخلاقی، درست مثل وضعیت امروزین خوابگاه‌های دخترانه در دانشگاه‌های ایران!

دسس‌پدس را به همین دلیل دوست دارم. داستان‌هایش در کنار کشش داستانی، دردهای فرهنگی و اجتماعی زنان را مطرح می‌کنند، رمان‌هایش را نباید تنها به دید رمان خواند، بلکه باید به عنوان انتقادی از وضعیت موجود و تلاشی برای تغییر آن مطالعه کرد.

در ابتدای کتاب، تعداد زیاد شخصیت‌ها ممکن است شما را سردرگم کند. ممکن است احساس کنید که کشش داستان آنقدر زیاد نیست که شما را به ادامه خواندن ترغیب کند، ولی راستش را بخواهید، این کتاب، درست مثل تجربه زندگی در خوابگاه، اولش ناآشنا و غریب است، به تدریج با آدم‌ها و شخصیت‌ها آشنا می‌شوید، آن‌ها را می‌شناسید و داستان زندگیشان برایتان جذاب می‌شود و در انتها با دلتنگی باید آن آدم‌ها را ترک کنید، چون هر آغازی پایانی دارد.
۴/۱۵/۱۳۹۵

اعتراف

زمینه :
آن وقت‌ها که در دانشگاه باهنر کرمان بودیم، مثل حالا که تهرانیم، فرت و فرت آدم‌های مشهور به دانشگاهمان نمی‌آمدند، جز حسن عباسی که سالی سه چهار بار می‌آمد کرمان، ما هم فقط بنرش را می‌دیدیم، بعدش راهمان را می‌کشیدیم و می‌رفتیم. راستش را بخواهید، خودمان هم دانشجویان باحالی نبودیم، خیلی وقت‌ها می‌رفتیم دانشگاه سر کلاس می‌نشستیم و بعدش عین کش تنبان که رهایش کنی، فرار می‌کردیم. یک هفته بعد می‌فهمیدیم که به! فلانی هم آمده بوده دانشگاه و ما محروم ماندیم از اینکه سه‌بعدی این آدم‌های معروف را از نزدیک ببینیم و مطمئن شویم که خارج از صفحه تلویزیون و روزنامه‌ها هم وجود دارند. راستش را بخواهید، همه‌اش هم تقصیر ما نبود، آن روزها دانشگاه‌ها هم خودشان حال و حوصله‌ای نداشتند. سال‌های بعد از 88 بود و خودتان می‌دانید چگونه بود. یکبار اما نمی‌دانم چطور شد که به‌موقع فهمیدیم "عباس کیارستمی" قرار است به دانشگاه ما بیاید، با همان عینک دودی. اگر فکر می‌کنید از خوشحالی با دممان گردو می‌شکستیم و از سر و کول هم بالا می‌رفتیم بلکه خودمان را توی تالار وحدت جا کنیم، سخت در اشتباهید! از این خبرها نبود. بعد از ظهر ملولی بود که حوصله‌یمان سر رفته بود، مانده بودیم چه کنیم و چه نکنیم، گفتیم برویم عباس کیارستمی را از نزدیک ببینیم، بلکه بعدها پزش را بدهیم که ایها الناس من از صندلی ردیف بیست و چهارم تالار وحدت، عباس کیارستمی را تماشا کردم، صدایش را با واسطه تنها یک میکروفون شنیدم و همان‌جا بود که تازه فهمیدم علاقه زیادی هم به عینکش دارد. آن‌وفت‌ها سلفی گرفتن مثل حالا مد نبود، وگرنه عکس افتخارآمیزی(!) هم از آن روزها در این برهه حساس برایتان رو می‌کردم!

 داستان را کش ندهم، آنموقع نمی‌دانستیم این آدم اینقدر بزرگ است که اگر یک روز بمیرد همه دنیا درباره‌اش خواهند نوشت. حتی نمی‌دانستیم این مرد یک روز نخل طلای کن را برده است. این‌ها که می‌گویم، افتخار نیست‌ها، اعتراف است! اعتراف به ناآگاهی از نوع شرم‌آورش! اما انصاف بدهید، شاید یگانه مقصرش ما نبودیم. دره‌ای که میان مردم و مسئولین این مملکت دهان گشوده هم مقصر است! کیارستمی خودش می‌گوید که 16 سال آخر را نمی‌توانسته در این مملکت فیلم بسازد. غم‌انگیز است ...
۴/۱۴/۱۳۹۵

دردی که جاری است ...

از آن‌هایی بود که صبح‌های سرد زمستان سر صف صبحگاه وقتی خودمان را توی شال و کلاهمان چپانده بودیم و از دهانمان بخار بلند می‌شد، حتی پالتو هم نمی پوشید، چه برسد به شال و کلاه! می‌گفت سردم نیست، ولی من که می دانستم داستان پالتو نپوشیدنش غم‌انگیز تر از این حرف هاست: داستان صورتی است که با سیلی سرخ نگه داشته بود.

 از آن صاف و ساده‌هایش بود، ولی احمق نبود. از آن‌ها که وقتی رفیقت می‌شوند، تا آخرش هستند، از آن‌ها که با غبطه نگاهت می‌کنند و تو در کنارشان احساس قهرمان بودن می‌کنی، هرچند وجدان بیدارت می‌داند که به جای حس قهرمان بودن، باید شرم کنی، مگر کسی بخاطر اینکه دختر پدرش است هم قهرمان می‌شود؟!

 از آن‌هایی بود که وقتی یکبار تلفنی خبر مرگ یکی از عزیزانم را بعد از چند سال برایش گفتم، به ثانیه نکشید که صدای هق هق گریه‌اش بلند شد و من مانده بودم اینهمه رفاقت را کجای قلبم جا بدهم که گم نشود. می فهمید؟! اینطور وقت‌ها آدم می‌ترسد که لیاقت اینهمه احساس صادقانه را نداشته باشد، می‌ترسد از دستش بدهد، می‌ترسد فراموشش کند؛ دستپاچه می‌شود، دلش می‌خواهد صندوقچه‌ای باشد فولادین که آنهمه احساس را درونش جا بدهد و درش را قفل بزند، هر وقت دلش گرفت، سراغ جعبه‌اش برود و آن را هرچه محکمتر به سینه‌اش بفشارد.

 امروز بعد از مدت‌ها دیدمش، حامله بود، هفت ماهه. حرفی نداشتیم به هم بگوییم، دنیایمان از هم دور بود، نه آنقدر دور که همدیگر را نفهمیم، ولی آنقدر دور که همدیگر را به حسرتی بی‌امید، در افکنیم، پس فداکارانه سکوت کردیم. اما یک چیز، یک حرف که مثل رودی از میان دنیایش جاری شد و به دنیای من آمد!

 نام بچه ات را انتخاب کرده ای؟ نه، دلش می خواهد خودش نام بچه‌اش را انتخاب کند، من هم چیزی نمی‌گویم، آخرش که می‌گویند بچه اوست، نام فامیلش که "ب" نمی‌شود مثل من، مثل او می‌شود، بگذار نام کوچکش را هم خودش انتخاب کند.

بالاخره نقطه مشترک پیدا شد: زن بودن! ما هر دو زن بودیم، در یک ساختار مردسالار.