۵/۲۳/۱۳۹۵

برای "تهران"، شهر دود و کافه و عشق

زمینه :
تا به امروز هیچوقت فکر نمی‌کردم، تا این حد دلم برای این شهر بی‌ در و پیکر، شهر ترافیک و آلودگی هوا و آدم‌های باعجله، تنگ شود.! ولی دلم تنگ شده! دلم برای دیدن "همشهری داستان" روی دکه‌های خیابان انقلاب، وقتی هنوز ماه جدید شروع نشده، تنگ شده! دلم برای دیدن هر فیلمی که دلم می‌خواهد، بالافاصله بعد از اکران، تنگ شده! دلم برای اینکه تا خریدن کتاب مورد علاقه‌ام تنها مانع، فاصله تا خیابان انقلاب باشد، تنگ شده. دلم برای این شهر شلوغ، این شهر مریض، این شهری که نفس‌هایش به خس خس افتاده، تنگ شده. نمی‌دانم چرا، ولی تهران هیچوقت در ذهن من شکل و شمایل یک شهر مدرن و امروزی را نداشته. وقتی اسم تهران می‌آید، ذهنم ناخودآگاه می‌رود سمت "تهرانِ قدیم"، روزهای مشروطه، روزهای انقلاب، شاید زمانی در آینده، روزهای 88 هم به این تصویر اضافه شوند. هرچه هست، این شهر را با پاساژهای بزرگ و مغازه‌های پر زرق و برق نمیشناسم، در ذهنم اینگونه نیست! این شهر را با ولیعصر ِ تمام نشدنی‌اش می‌شناسم، برای پیاده‌روی! با خیابان انقلاب و کتابگردی! با پارک ملت و رویای اینکه روزی رمان عاشقانه‌ای را زیر سایه درختانش با صدای بلند برای کسی بخوانم، و برایم بخواند! این شهر را با حسرت محرومیت عمیقی که برای ما شهرستانی‌ها به بار آورده می‌شناسم، با چادرهایی که جلوی درب بیمارستان شریعتی برپا می‌شوند، مهم نیست زیر تیغ آفتاب باشد یا سوز سرما، این چادرها همیشه هستند، و بوی محرومیت و انتظار و رنج می‌پراکنند، به اصطلاح تهرانی‌ها، بوی "شهرستان"!

 این شهر را با خیابان "ادوارد براون" می‌شناسم، با این اسم‌های عجیب! خیابان "ایتالیا" ! با فانتزی دنیایی را تماشا کردن: ایتالیا، ایتالیا ... و این شهر، خود دنیایی است ... دلم برایش تنگ شده ...