۱۰/۰۹/۱۳۹۵

بهانه های خوشی

عجله داشتم، قرار نبود امروز ببينمش، همينطور الابختكى اتفاق افتاد! توى انقلاب مى دويدم تا به اولين كتابفروشى برسم. سر چهارراه وليعصر منتظرم ايستاده است و تبعا اينكه آدمى روز تولدش منتظر آدم بايستد چيز جالبى نيست، آن هم يك دوست هفت ساله! به قول خودش "چه قدمتى داريم ما!"

هندزفرى توى گوش هايم است و انقلاب را مى دوم، دلم مى خواهد پرواز كنم، شادم، حس خوبى دارم! نگاه هاى متعجب و حيران از آنچه فكر مى كردم، خيلى كمتر است! اينجا كسى كارى به كار دخترى كه توى خيابان مى دود ندارد، لااقل در آن لحظه و آن صحنه، كسى كارى به كار من نداشت! براى منى كه بخاطر كفش هايم هم متلك شنيده ام، انواع و اقسام آزارهاى خيابانى را مثل همه دختران ديگر اين سرزمين، وقتى مثل آدم توى خيابان راه مى رفتم تجربه كرده ام، خيلى عجيب است اينكه توى خيابان بدوى و كسى كارى به كارت نداشته باشد! نه اينكه فكر كنيد اينجا جاى امنى است، نخير، من خودم چه ها كه از اين شهر و اين خيابان نديده ام، اما از جاهاى ديگرى كه بوده ام بهتر است، بخاطر همين هم اين شهر را دوست "تَر" مى دارم.

مى دوم، توى روياهايم پرواز مى كنم و به هديه اى كه قرار است بخرم فكر مى كنم، يك كتاب ششصد صفحه اى كه يك هفته اى قورتش داده ام، چون يك شاهكار بود و دوستى كه براى آدم مهم است، نبايد از خواندن اين شاهكار محروم بماند. آن هم دوستى كه اهل خواندن باشد!

من عاشق هديه دادنم. بارها عكس العمل آدم ها را موقع ديدن هديه هايى كه برايشان خريدم تصور مى كنم و خر ذوق مى شوم. لحظه هديه دادن، قلبم تندتر مى زند و چيزى توى دلم به قل قل مى افتد، كودك درونم بالا و پايين مى پرد و مثل بچه اى براى ديدن خوشحالى طرف مقابل بى تاب مى شوم!

 خوشحال مى شود، ولى نه آنقدرها كه فكرش را مى كردم. راستش را بخواهيد فكر مى كردم انتظار اينكه از من هديه اى دريافت كند را ندارد، ولى بعدترش عقيده ام عوض شد، انگار منتظر بود. انتظارى كه برآورده نشود، يكى از مزخرف ترين پديده هاى هستى است! من از انتظار متنفرم! با اينحال به وقتش آنقدر آدم صبورى مى شوم كه گاهى به حماقت مى ماند.

 ناف ما را انگار با هات داگ هاى گنده اين "هات داگ خوران" گره زده اند كه بخريم و وقت سرما و گرما توى پارك دانشجو جلوى تئاتر شهر لم بدهيم و ساندويچ هايمان را گاز بزنيم و همينطور براى هم از همه چيز حرف بزنيم و آخرش تعجب كند از اينكه من سر و ته هات داگ به آن بزرگى را هم آورده ام و من هم بخندم. كنار اين آدم لازم نيست نگران لقمه هاى گنده اى باشم كه توى دهانم مى چپانم، حتى نگران سس هاى باقى مانده كنار دهانم هم نيستم، نگران "س" هايم كه موقع حرف زدن با دهان پر "ش" مى زند هم نيستم. حتى لازم نيست نگران اين باشم كه بعد از تعريف كردن اسرار زندگى ام چه قضاوتى خواهد كرد! من با اين آدم راحتم و درست نمى دانم اين راحتى دقيقا از كجا نشأت مى گيرد، از قدمت هفت سالانه دوستيمان كه به دوستى خانوادگى هم كشيده است؟ آنقدر كه من جزو كسانى بودم كه با همه بعد مسافت، پدرش را در بستر بيمارى كه در نهايت او را به كام مرگ كشيد و اشك هاى مادرش را ديدم! هرچه هست، من با اين آدم راحتم، مثل يك دوست واقعى. بعضى وقت ها دعوايمان هم مى شود، بعضى وقت ها اعصابم از دستش خرد مى شود، و اين طبيعت هر رابطه نزديكى با آدم هاست، ولى جالبى اش اين است كه در اين زمينه هم راحتم! ناراحتى ام را خيلى زود ابراز مى كنم و همه چيز ختم به خير مى شود، البته بجز آن بخش از عاداتمان كه يحتمل روى مخ طرف مقابل است اما قابل تغيير هم نيست. خب ديگر اين ها را نمى شود كارى كرد جز اينكه انعطاف به خرج داد و از كنارش رد شد. 

خلاصه اينكه خوشحالم، خوشحالم از اينكه امروز به يك دوست هفت ساله هديه دادم، هديه اى كه فرآيند خريدنش چندان به هنجار نبود! :))))

ذهن مدادرنگی

زمینه :
تصور كنيد يك گوزن سبز با شاخ هاى رنگى آنقدر بهتان نزديك شود كه دستتان را گاز بگيرد! يا مورچه غول پيكرى را تصور كنيد كه از شما مى خواهد انتگرالش را بگيريد، در غيراينصورت توى دره پرتتان مى كند! اين ها بخشى از يك انيميشن نيست، اين ها ماجراى بعضى از خواب هايى است كه "ف" مى بيند! نمى دانم چه تعداد از آدم هاى دنيا چنين تخيلات قدرتمندى دارند و اينكه چه تعداد ديگر از آدم هاى دنيا شانس اين را پيدا مى كنند تا با چنين آدم هايى دوست باشند!

 "ف" كودك درون بسيار پررنگى دارد. اهل ديوانه بازى است. اهل ريسك و خطر كردن است، هرچند هم اين ريسك پذيرى بالا گاهى هم بلاى جان آدم مى شود، ولى تا با يكى از همين آدم هاى اهل ريسك و پر دل و جرات دوست نباشيد، مزه بخش مهمى از خوشى هاى زندگى را نخواهد چشيد. خوشى هايى كه خيلى راحت بدست مى آيند. همينكه ساعت نه زير باران از انقلاب تا خوابگاه را پياده گز كنى! يا اينكه وسط خيابان بلند بلند آواز بخوانى، يا زير باران همديگر را در آغوش بكشى. با قيافه هاى عجيب و غريب دو نفرى عكس بگيرى و بعد هم دو نفرى عكس ها را نگاه كنى و به قيافه هاى سه در چهار خودت بخندى! خلاصه اینکه اگر یکی از این آدم ها دور و برتان ندارید، بگردید و یکی پیدا کنید! 
۱۰/۰۳/۱۳۹۵

دفتر خاطرات یک کافه

زمینه :
بعد از مدت‌ها با بعضی از دوستان دوران کارشناسی‌ام به کافه‌ای در میدان ونک رفتیم. مسئول کافه دفتری را جلوی رویمان گذاشت و از ما خواست هر چیزی دلمان می‌خواهد توی آن دفتر بنویسیم. نمی‌دانم چطور از میان همه آدم‌هایی که در آن لحظه آنجا بودند، ما را انتخاب کرد. شاید بخاطر اینکه صمیمیت و خوشحالی ما جوری در فضا پخش شده بود که به دل کافه‌چی نشست.

 چند برگ از دفتر را ورق زدم. راستش را بخواهید، منتظر انبوهی از جمله‌های عاشقانه بودم. اما بر عکس، با انبوهی از جمله‌های دوستانه مواجه شدم. دوستان هم‌مدرسه‌ای که بعد از بیست سال همدیگر را می‌دیدند، دوستانی که در غم و شادی همراز و همدل همدیگر بودند، دوستانی که لحظه‌های خوششان را با این کافه تقسیم می‌کردند و حتی بجز دوستی، توی آن دفتر تنهایی هم بود، مثلا تنهایی آدمی که برای بار چندم به دنبال کارهای مهاجرتش به سفارت آلمان رفته بود و خسته از اینکه باز هم باید این تلاش خسته‌کننده را تا زمان به بار نشستن ادامه دهد، سری هم به این کافه زده و ناراحتی‌اش آنقدر بود که از کافه با عبارت "پناه‌گاه بی‌پناهی‌هایم" یاد کرده بود.

من اگر کافه داشتم، حتما اینکار را تقلید می‌کردم. برای تحریک حس خلاقیت مشتری‌ها هم اول دفتر چند متن خلاقانه و داستان شخصی‌تر مثلا از قول مشتری‌ها می‌نوشتم، تا بجز ذکر تاریخ و آدم‌هایی که با آن‌ها به این کافه آمده‌اند، چیزهای بیشتری هم تعریف کنند.

 بعد خودم را می‌گذارم جای کافه‌چی و تصور می‌کنم چقدر جالب خواهد بود، خواندن برش کوچکی از یک روز آدم‌هایی که اصلا نمی‌شناسیشان! شاید لابه‌لای این برش‌های کوچک، مشترکاتی هم پیدا شود. شاید بواسطه همین نوشته‌ها با این آدم‌های دور، احساس نزدیکی کنی. حتی با خودم فکر می‌کنم که اگر با آدم‌های مختلف به این کافه می‌آمدم، آنچه در آن دفتر ثبت می‌کردم، چه تفاوت‌هایی داشت؟

دری وری

زمینه :
دنيا اونقدر مسخره هست كه توى هر موقعيتى بتونى خدا رو شكر كنى! منظورم اينه كه توى هر موقعيتى هم كه باشى، مى‌تونى چند تا بدبخت‌تَر از خودت پيدا كنى و بخاطر اينكه به اندازه اونا بدبخت نيستى، از خدا تشكر كنى و صد البته بازم نیاز به توضيح نيست كه هميشه خوشبخت‌تَر از خودت هم پيدا مى‌كنى و اينبار لازم نيست خدا رو بخاطر اينكه آدم‌هايى هم هستند كه از تو خوشبخت‌ترند شكر كنى، چون اون "ترى" كه به خوشبختى اون‌ها چسبيده، ربطى به خدا نداره(!)، بلكه به تلاش و پشتكار خودشون مربوطه و تو هم اگه اندازه اون ها عرضه داشتى، قطعا به همین جاها مى‌رسيدى! البته يادت نره كه علاوه بر عرضه چيزاى ديگه‌اى مثل باباى پولدار يا پارتى گردن‌كلفت هم بعضى وقتا لازم مى‌شه و اينا هيچ كدوم هيچ ربطى به خدا نداره!!!

 همه اين حرفا مضحكه نه؟ نظر خودمم همينه! بخاطر همين مى‌خوام بنيانگذار يه تئورى جديد باشم. بر اساس تئورى من برآيند غما و شادياى همه آدماى دنيا با در نظر گرفتن علامت با همديگه برابره. شايد توى اعصار مختلف بر اثر عوامل ژنتيكى يا اكتسابى ميزانش فرق كنه، ولى واسه آدماى معاصر يكيه و فرقى هم نمى‌كنه. مهم نيست اون آدم افسرده‌اى باشيد كه تا حالا سه بار خودكشى ناموفق داشته يا رئيس‌جمهور آمريكا، ته تهش اندازه همديگه غصه خوردين و شاد بودين، چرا؟ چون شما نمى‌تونيد همزمان هم خودتون باشين هم رئيس‌جمهور آمريكا، در نتيجه هيچ‌وقت نمى‌فهميد رئيس جمهور آمريكا بودن چه حسى داره، همونطور كه رئيس‌جمهور آمريكا هيچ وقت نمى‌فهمه شما بودن چه حسى داره، پس خیلی ریز و خوشگل با وضعیت فعلی خودتون تطبیق پیدا می‌کنین! بنابراين همه ما در حال تجربه يك سطح ثابت از شادى و اندوه هستيم!، فقط ممکنه راه‌های مبارزه و شادی کردنمون فرق کنه، همین. پس با خيال راحت بريد كشكتونو بسابيد! هركارى توى اين دنيا بكنيد و هر بلایی سرتون بیاد، برآيند غم و شاديتون هيچ فرقى نمى‌كنه! الكى هم حسرت بقيه رو نخورين، هممون مث هميم! از اين به بعد مسابقه كى بدبخت‌تره راه نندازين لطفا، چون هممون به يه اندازه بدبختيم! پز الكى هم ندين و بيخودى كلاس نذارين چون هممون به يه اندازه خوشبختيم! در نهايت اين مژده رو بهتون بدم كه دونستن اين تئورى حياتى، هيچ تغييرى در وضع و حالتون ايجاد نمى كنه، چون به هر حال مجبورين زندگى كنين و این خبر احتمالا بیش از همه برای شیرازی‌هایی مثل خودم مسرت‌بخش خواهد بود، چون می‌تونن با خیال راحت هیچ کاری نکنن، چون هیچ فرقی به حال مجموع حس خوشبختی که موقع مردن تجربه کردن نمی‌کنه!

 (خب وقتى به اينجای تئوريم رسيدم، به نظرم رسيد كه خيلى تهى و بى هدفه و به هيچ درد خاصى نمى خوره، بخاطر همين مجبور شدم بخش پيام اخلاقى رو هرجور شده توى تئوريم بچپونم كه در ادامه ملاحظه خواهيد كرد.)

 حالا چاره چيه؟ فقط يه راه داريم، راهمون اينه كه شادى معلق توى عصر خودمونو زياد كنيم! هرچقدر كه شادى معلق زياد بشه، برآيند شادى همه آدما زياد مى شه! مثلا وقتى خودتو تكون مى‌دى و مى‌رى سر كوچه نُون بخرى، فكر نكن فقط به پدر و مادرت كمك كردى، تو با اين جانفشانى عظيمت به بشريتى خدمت كردى، چون شادى معلق توى هوا رو زياد كردى! يادت نره كه اول از همه به خودت كمك كردى، از فردا مى‌تونى اندازه يه نون خريدن، تقسیم بر تعداد کل آدمای روی کره زمین، شادی بیشتری رو تجربه کنی! هرچيم جنگ و دعوا راه بندازين و تو سر و كله همديگه بزنين شادى معلق توى هوا رو كم كردين! مثلا همین وضعیت سوریه! فکر نکن چون تو رختخواب گرم و نرم خودت خوابیدی، هیچ فرقی به حالت نداره که داعش اون طرف مرز چه غلطی می کنه و سر چند تا بچه رو می‌بره! از قضا اگه همیشه برات سوال بوده که چرا صبحا با افسردگی از خواب بیدار می‌شی، یکی از جواباش می تونه همین باشه! (در ضمن معنی این حرف این نیست که بنده موافق دخالت نظامی ایران تو سوریه هستم، بحث این حرفا نیست، بیخود فلسفه نبافین.) مى دونم يه مقدارى لوس شد، ولى مجبور بودم كه با پيام اخلاقيم دين خودمو به جامعه بشرى ادا كنم!
۹/۳۰/۱۳۹۵

کجایی که یادت بخیر ...

زمینه :
 نشسته ام و جوجه كباب بى مزه و خشك سلف دانشگاه را مى خورم و از بى مزگى و يكنواختى اش حوصله ام سر رفته ولى مجبورم همچنان به خوردن ادامه بدهم تا خودم را سير كنم!

 همزمان گودريدز را بالا و پايين مى كنم و نوشته هاى آدم ها را درباره كتاب هايى كه خوانده اند، مى خوانم. با يك نوشته بلند و خوب درباره يكى از كتاب هاى اورهان پاموك مواجه مى شوم و دلم براى نوشتن تنگ مى شود! آن وقت ها كه وبلاگنويسى رونق داشت، مطالعه نوشته هاى دوستانمان در وبلاگ هاى همسايه، برايمان پر از انگيزه و ايده نوشتن بود! اما حالا كه ديگر وبلاگنويسى از مد افتاده و حتى فيس بوك هم متروك مانده، اينستاگرام و عكس جاى خلاقيت نوشتارى آدم ها را تا حد زيادى گرفته است. كسى حوصله خواندن متن هاى طولانى را ندارد! عكس ها از هر چيزى بهترند، در كمترين زمان مى توانى چند صد عكس ببينى و گذرا از روى همه عبور كنى و اگر دلت خواست، لايكى هم بزنى!

 اما بر خلاف دنياى وبلاگ ها، دنياى عكس ها به شدت فريبنده است! به جاى خواندن ژرف ترين احساسات انسانى، از جانب افرادى كه انگار از دنياى واقعى پا به دنياى نوشتار گذاشته اند، جايى كه مجال و امكانات بيشترى براى بيان احساساتشان به آن ها مى دهد، جايى كه جسارت اعتراف به خيلى چيزها را برايشان به ارمغان مى آورد، بايد در عكس ها اندوه پنهان شده پشت لبخندها و مهمانى ها را حدس بزنى. هواى آلوده شهر را در پس عكسى زيبا از آسمان استشمام كنى و در پس چهره مادرى پشت فرمان اتومبيل با فرزندش، ملال ساعت ها ماندن در ترافيك را بايد ببينى! جهان رياكارانه اى است دنياى عكس هايمان! جهانى كه نشان بسيار كمى از احساسات و افكار واقعيمان دارد، بر خلاف جهان نوشتار كه سرشار از تكه هاى ارزشمند روحمان بود، خالص و بى ريا.

 جوجه كباب سلف هنوز تمام نشده، اما صبر و حوصله من ديگر تمام شده و عليرغم گرسنگى ديگر حوصله خوردن ندارم. با خودم فكر مى كنم كه آيا به سندروم حسرت گذشته مبتلا شده ام؟!