۲/۰۶/۱۳۹۶

حالم به هم می خورد، ولی ...

زمینه :
راستش را بخواهید چند وقت پیش تصمیم گرفته بودم که در انتخابات پیش رو شرکت نکنم. نه بخاطر افکار انقلابی و رادیکال که سوار بر بنیاد خاصی باشد، بخاطر اینکه "حالم به هم می‌خورد." از کثافتی که مدام از یک گوشه از زخم چرکین سیاست این مملکت بیرون می‌زند حالم به هم می‌خورد. از اینکه ما توی این کثافت زندگی می‌کنیم و نمی‌میریم، حالم به هم می‌خورد. چرا تعارف کنیم؟ من ناامید و سرخورده بودم، هستم و حالم از همه آدم‌های ریاکاری که برای بر سر کشیدن گوشه‌ای از پتوی قدرت از هیچ کاری ابا ندارند، به هم می‌خورد. حالا نه اینکه هرکس نمی‌خواهد رأی بدهد، مثل من باشد، نخیر، من تحلیل سیاسی-اجتماعی نمی‌کنم و حال و روزم را تعمیم نمی‌دهم، شرح حال می‌نویسم. نه اینکه چیزی عوض شده باشد، نه اینکه دیگر بوی تعفن از گوشه و کنار این مملکت به مشام نرسد، ولی تصمیم گرفته‌ام در انتخابات شرکت کنم و روحانی را به جای رئیسی انتخاب کنم. فکر می‌کنم که این انتخاب اثر دارد. لااقل برای من واضح است که روحانی با امثال رئیسی و قالیباف فرق دارد، مملکتی که رئیس جمهورش روحانی باشد، فرق دارد با مملکتی که قالیباف و رئیسی بر اریکه قدرتش تکیه زنند. حالا نه اینکه مملکت با امثال روحانی گلستان ‌شود، ولی اگر یک روزی قرار باشد بنشینیم و فکر کنیم که به حال این زخم چرکین، به حال این فاضلابی که خانه و زندگیمان را برداشته، چه باید کرد، آن‌وقت باز هم حضور روحانی خیلی بهتر از دیگران است. من در انتخابات شرکت می‌کنم، ولی نه با شادی، نه با امیدِ واهی، که با احساسِ تهوع و با اعتقاد عمیق بر اینکه باید یک کاری بکنیم، به حال خودمان و روزگارمان دل بسوزانیم و بفهمیم که عمرمان دارد در این بی‌عملی و انفعال، تباه می‌شود.
۱/۲۷/۱۳۹۶

قرمزته

اخيرا دوستى به انگلستان رفته و از دم و دستگاه باشگاه منچستريونايتد بازديد كرده و عكس هايش را توى اينستاگرام مى گذارد. بگذريم از اينكه تا ديروز من الدترافورد را ارترافورد تلفظ مى كردم به خيال اينكه يك اسم خاص خارجكى است لابد، و عكس هاى اين دوستمان مرا از اين اشتباه تاريخى بيرون آورد. تماشاى اين عكس ها خاطراتى را در من زنده كرد. 

پدرم از آن پرسپوليسى هاى دو آتشه است، از اين ها كه موقع تماشاى بازى پرسپوليس طورى داد و بيداد مى كنند انگار بازيكنان صدايشان را مى شنوند! در آن بازى شش تايى معروف هم پدر من در ورزشگاه حى و حاضر بوده و از نزديك به ثمر رسيدن هر شش گل را با چشم هاى خودش ديده است.

انگار كه اين رنگ قرمز اعتياد بياورد، پدرم از قديم طرفدار منچستر يونايتد و فرگوسن بود. البته علاقه به فرگوسن با آن قيافه بابانوئلى بامزه اش، خيلى هم ربطى به رنگ قرمز ندارد. من هم هميشه طرفدارش بوده ام! 

راستش را بخواهيد من آنقدرها هم اهل فوتبال نيستم. اگر اسم بازيكن مورد علاقه ام را بپرسيد، ته تهش بگويم "مسى"! يك دوره اى از قيافه ژاوى هم خوشم مى آمد ولى آثار كهولت سن (!) كه در چهره اش نمايان شد، علاقه ام هم كمتر شد! يا مثلا نمى دانم "هافبك" يعنى چه و قرار است چه نقشى در زمين بازى ايفا كند. ولى زندگى در يك خانواده فوتبالى، با چنان پدرى كه ذكرش رفت و دو برادرى كه مدام بر سر استقلال و پرسپوليس با يكديگر كشتى مى گرفتند، باعث شده پايش كه برسد، فوتبال هم تماشا كنم و لذت هم ببرم.

بچه كه بودم هر بار به مشهد مى رفتيم، پدرم يكى از چيزهايى را كه هميشه دلم مى خواست داشته باشم، به انتخاب خودم، برايم مى خريد. يكى از اين انتخاب ها يك توپ چهل تكه فوتبال بود كه اندازه اش كمى از توپ فوتبال هاى معمولى كوچكتر بود و با هيكل من جور در مى آمد. توپم را خيلى دوست داشتم و برادرهايم براى اينكه اجازه دهم با آن بازى كنند بايد التماس مى كردند. دست آخرش هم فهميدم كه كار درست اين بود كه توپ را بهشان ندهم. يكبار بعد از بازى آن را توى حياط جا گذاشتند و از قضا همان شب باران گرفت. توپم بعد از آنكه حسابى باران خورد، درب و داغان و از عرصه هستى ساقط شد و من خيلى غصه خوردم! البته بعدها با اين خيال كه آرزوى دو جوان ِ عشق فوتبال را كه اوج خوشبختيشان بازى با توپ پلاستيكى دوپوسته بود، برآورده كرده ام، خودم را تسكين دادم. آن دو جوان برادرهايم بودند.

حالا بعد از ده سال پرسپوليس با همان پيراهن قرمز، قهرمان ليگ برتر شده است. يعنى از آن زمانى كه من تنها توى خانه نشسته بودم و با گل دقايق آخر پرسپوليس سر از پا نميشناختم، ده سال گذشته! عجيب است كه عمر آدم از دور اينقدر زود مى گذرد ولى در عمقش كه بروى، وقتى زندگى اش كنى، خيلى دير مى گذرد، مخصوصا اگر دوران سختى باشد! هيچ دستگاه شكنجه اى قادر نيست اينهمه ظرافت و پيچيدگى را در خودش جاى دهد!

خاطره بازی

ما شب هاى تابستان روى تخت توى حياط مى خوابيديم. رختخواب ها را كمى زودتر از موعد پهن مى كرديم تا خنك شوند. هنگامه خواب كه فرا مى رسيد روى رختخواب ها غلت مى زديم و شعفى ناشى از برخورد ملحفه هاى خنك با پوستمان در جانمان مى پيچيد.

 آن وقت ها كه هنوز ماهواره مثل حالا رواج پيدا نكرده بود، مادرم هر شب سر ساعتِ هشت روى همين تخت، توى حياط راديو را روشن مى كرد تا ببيند اوضاع دنيا از منظر ِ آن طرف ِ آبى ها چند چند است. گاهى وقت ها هم من توى بغلش دراز مى كشيدم و سكوت مى كردم، مرا در آغوش مى كشيد و با دقت به صداى گوينده راديو گوش مى داد و آخرش خوابش مى برد و من خودم را در آرامش آغوشش، وقتى دست هايش را دور شانه ام حلقه زده بود و صداى نفس هايش توى گوش هايم مى پيچيد، غرق مى كردم.

شب هاى تابستان روى همين تخت، دور هم جمع مى شديم، مى گفتيم و مى خنديديم، همه يمان بوديم، يك خانواده كامل! گاهى من روى تابم مى نشستم و به حرف هايشان گوش مى دادم، همان تابى كه پدر برايم به شاخه هاى درخت زردآلو بسته بود. گاهى هم آن طرف حياط دوچرخه سوارى مى كردم و آخرش دلم مى سوخت از اينكه آن لحظه هاى دور همى را از دست بدهم، دوچرخه را گوشه حياط رها مى كردم و مى رفتم روى تخت، كنار مادرم مى نشستم، جاى هميشگى! تا آخر بحث خودم را يكجورى توى بغلش جا كرده بودم.

 صبح ها وقتى آفتاب روى صورتمان مى افتاد و پشه ها امانمان را مى بريدند از خواب بيدار مى شديم و مى ديديم كه مادر ساعت هاست كه رفته؛ پايمان را توى دمپايى پلاستيكى هاى داغ شده از نور آفتاب مى كرديم و خواب آلود و كشان كشان روانه دستشويى مى شديم!

بخش زيادى از خاطرات كودكى ما توى اين حياط و روى اين تخت گذشته است. در دوره و زمانه اى كه روزها براى شب شدن انگار عجله كمترى داشتند و سرعت همه چيز كمتر بود! زندگى كندى و رخوتى داشت كه حالا ندارد.

مزاحمت خیابانی

كت اسپرت كمر تنگ با شلوار كتان پوشيده، خودش مى گويد "اسپرتِ رسمى" و در جواب خنده ما كه اين دو تا كلمه با هم جور در نمى آيد، مى گويد: " هيچى از مد سرتان نمى شود." دماغش را عمل كرده و آن چسب روى دماغش اولين چيزى است كه توى صورتش به چشم مى آيد. جعبه پيتزا كنار من و دوستم را كه مى بيند، بدون دعوت مى آيد كنارمان مى نشيند و مى گويد: "من هم مى خواهم." داستان مى توانست اينگونه باشد كه بعد از يك گپ دوستانه هر كداممان برويم پى كارمان، اما قضيه اندكى تفاوت داشت. ما دخترها مى دانيم اينجور وقت ها معمولا كار به اينجا مى كشد كه "من از تو خوشم مى آيد." و "شماره بده!" حالا تصور كنيد همين آدمى كه بدون دعوت آمده سر سفره ما نشسته، بر سر اينكه پسر و دخترها چطور بايد با همديگر آشنا شوند با من بحث مى كند و مدام در ميانه بحثش با حالتى تحكم آميز مى گويد: "گوش كن!" بعدترش "نه" را لابد در حكم ناز كردن تفسير مى كند و به اين راحتى ها نمى رود دنبال كارش!

 اين آدم همه تلاشش را مى كند تا بگويد صاحب يك ماشين است، تا بگويد همين امروز چهارصد هزار تومان پول ساعت داده و البته از آن قبلى هاى چهارميليون تومانى خبر ندارد! معنى كلمه "تقليل" را نمى داند، با اينحال از تك و تا نمى افتد! اعتماد به نفسش قابل تحسين است! اگر صدايت را بلند نكنى و با اخم نگاهش نكنى، كارهاى بدترى هم مى كند! با گفتن كلمه "خوشگل" به من مى فهماند كه او "سرمايه اى" است كه قرار است يك "كالاى جنسى" بخرد و از حرف هايش هم كاملا مشخص است كه به اين فرآيند افتخار هم مى كند، از گفتنش هم ابايى ندارد! دست آخر بايد به او فهماند كه "نه" يعنى "نه"!

با خودم فكر مى كنم كه وقتى موقع برگشتن به آن پسرى كه با ماشين دنبالمان راه افتاده بود و دست آخر "بيشعور" خطابمان كرد، گفتم "بيشعور تويى كه تو خيابون دنبال دخترا راه ميفتى." عذاب وجدان داشتم، از قضاوت اطرافيان مى ترسيدم، و ته دلم حس مى كردم دختر خوبى نيستم! از بچگى به ما ياد داده اند دخترهاى خوب اينجور وقت ها سكوت مى كنند و مى گذارند ديگران هر كارى دلشان خواست بكنند!

حالا در انتهاى اين متن بايد برايتان توضيح بدهم كه آن شب چه لباسى پوشيده بودم؟ كجا رفته بودم؟ بايد از خودم رفع اتهام كنم نه؟ بايد يكجورى ثابت كنم كه ايراد از من نبود اگر عده اى مخل آسايشم شدند، به حريم شخصى ام تجاوز كردند، سلطه گريشان را به رخم كشيدند و هيچ كس هم بجز خودم، بهشان نگفت بالاى چشمت ابروست! نخير، من اينكار را نمى كنم! من با افتخار مى ايستم و مى گويم كه نه سكوت مى كنم و نه عقب مى نشينم!

جنگل نروژی

زمینه :
از اولين روزى كه شروع به خواندن "جنگل نروژى" كردم، از خودم پرسيدم كه معناى اين عبارت چيست؟ "جنگل نروژى" يعنى چه؟ اصلا مگر جنگل ها هم مليت دارند؟ جنگل هلندى مثلا با جنگل نروژى چه فرقى دارد؟ مدام هم توى ذهنم جنگلى با درختان بلند با برگ هاى سوزنى، تداعى مى شود، يك جايى كه تا چشم كار مى كند همه چيز سبز است و گه گاهى هم نور آفتاب از روزنه ميان شاخه ها راهى به زمين باز كرده است. حتى آهنگش را هم گوش كردم، ولى باز هم نفهميدم "جنگل نروژى" يعنى چه؟ آهنگش به يك زبان خارجى بود كه من نمى فهميدم، تنها زبان مشترك ميان ما، ملودى ها بودند و احساسى كه پشت آن ها نهفته بود. متأسفانه از روى اين چيزها نمى شود فهميد "جنگل نروژى" يعنى چه؟ 

جنگل نروژى لابد يك جايى است كه هميشه صبح هايش مثل صبح هاى بهارى اينجاست. خواب که بيدار مى شوى، سرت را كه از پنجره بيرون بياورى، نحوه تابش آفتاب و خنكاى هواى بهارى به گونه اى است كه هزار خاطره را در ذهنت به رقص در مى آورد. مثل ليوان خاكشير وقتى بعد از مدت ها روى طاقچه بودن، برش دارى و تكانش بدهى و دانه هاى خاكشير ته نشين شده را به جنب و جوش بيندازى. 

 هميشه يك چيز مبهمى پس ذهن من هست. دلم يك چيزى مى خواهد كه نمى دانم چيست، اما با همه وجودم حس مى كنم كه چيزى كم است. چيزى بايد باشد كه نيست! گاهى اوقات حس مى كنم افكارم در فضا براى خودشان پرواز مى كنند، ولى چشم هايم را كه باز مى كنم، خودم را كنار شوفاژ در احاطه سيم هاى برق و كتاب ها مى بينم. "جنگل نروژى" مى خوانم و مدام حس مى كنم چيزى كم است! چيزى كه هنگام راه رفتن روى لبه تيغ به آدم اعتماد به نفس بدهد. شايد هم اشتباه مى كنم! اتفاقا برعكس، آن چيزى كه نيست، هيچ شكلى ندارد، هيچ شباهتى به قطعه گم شده اى از يك پازل ندارد! صرفا توده بى شكلى است كه در سايه قرار گرفته! چيزى كه "نيست"، لمس نشده و ناشناخته باقى مى ماند، تنها جاى خالى اش احساس مى شود، با هيچ دركى از مختصات وجودى خودش! فقط مى دانى كه يك چيزى بايد باشد كه نيست! انگار چاهى در كنار آدم دهان باز كرده باشد، چاهى آنقدر عميق و آنقدر سياه كه انتهايش را نمى شود ديد. همه چيز خوب است، ولى تو بايد آن چاه را بر دوش بگذارى و هركجا مى روى با خودت حمل كنى و مدام به ماهيت و چيستى اش فكر كنى و هرگز هم به نتيجه خاصى نرسى! 

 اصلا چرا "جنگل نروژى" بايد يك جاى قشنگ و خاطره انگيز باشد؟ شايد جنگلى است كه يك چيزى اش كم است، پازلى است كه يك قطعه ندارد! نمى دانم، ولى در ذهن من چيز خوبى است.
۱/۲۰/۱۳۹۶

سلام تهران

زمینه :
از قطار پياده شدم، پله ها را بالا آمدم و به تهران سلام كردم! اولين بارى بود كه ميدان راه آهن تهران را در روشنايى روز مى ديدم. معنايش برايم عوض شد. بوى زندگى مى داد، زندگى نه به معناى غم انگيزش، به آن معناى پر شور و شوقش!

 بعد از نزديك به يك ماه، امروز دوباره پايم را در خيابان انقلاب گذاشتم. هوا نيمه ابرى بود، نسيم خنكى مى وزيد و شهر طورى دلبرى مى كرد كه دلم مى خواست بغلش كنم و بگويم دلم برايت تنگ شده بود! نمى دانم اين خيابان چه دارد كه از پياده گز كردنش خسته نمى شوم! كتابفروشى هايش حال و هوايى دارد كه آدم را مى گيرد.

 كدام شهر است كه اينهمه كتابفروشى كنار هم داشته باشد؟ تا حالا به اين قضيه فكر كرده بودى؟ راسته كفش فروشى ها، راسته لباس فروشى ها، راسته پارچه فروشى ها، ولى راسته كتابفروشى ها ندارند، جايى كه يك عالمه كتابفروشى كنار هم باشد، پايت را از اين يكى بيرون بگذارى و توى آن يكى بگذارى! داشتم با خودم فكر مى كردم كه چقدر اين لعنتى را دوست دارم، اين هواى خنك بهارى اش را دوست دارم. اينكه گاهى وقت ها دورى خوب است، قدر داشته هايمان را بيشتر مى دانيم. راستش را بخواهى، من به اين چيزها معتقد نيستم. يعنى با اصل قضيه مشكل دارم، جهانى كه براى درك زيبايى نزديك بودن، لازم باشد فاصله را تجربه كنى، جهان بى رحمى است، بى رحم تَر است وقتى تلخى فاصله سال ها ته زبانت باقى مى ماند ولى شيرينى وصال خيلى زودتر از اين حرف ها معمولى مى شود، طعم خودش را از دست مى دهد. با همه اين ها، با خودم فكر مى كنم فاصله اى كه در آن غم دورى نباشد و تازه وقتى برسى، بفهمى كه رسيدن چقدر خوب است، اين فاصله، گاهى اگر باشد، خوب است...
۱/۱۷/۱۳۹۶

غم سوريه مارا كشت، كشت؟ نكشت!

زمینه :
خواب مى ديدم جنگ شده است، توى آسمان انواع و اقسام ادوات نظامى به چشم مى خورد. يك دوربين مدار بسته، تك و تنها برای خودش توى آسمان پرواز مى كرد، با دیدنش به پيشرفته بودن ِ تجهيزات نظامى مملكت صد رحمت فرستادم! حتى يك هواپيما در ارتفاع كم از داخل كوچه ما رد شد! آسمان پر از هواپيماهاى بدون سرنشين و با سرنشين بود و ما هر لحظه منتظر شليك و انفجار بوديم. برق رفته و همه شهر تاريك بود، اما نمى دانم چگونه، چراغ اتاق پذيرايى خانه ما روشن بود! بر اساس محاسبات شخصى، به اين نتيجه رسيده بودم كه علت قطع شدن برق اين است كه هواپيماهاى دشمن ما را نبينند و هدف قرار ندهند! بنابراين به برادرم گفتم بهتر است چراغ ِ اتاق پذيرايى را خاموش كند. برادرم خيلى جدى گفت: "بميريم كه بهتر است، راحت مى شويم." اما من شوق عجيبى به زندگى پيدا كرده بودم و اصلا دلم نمى خواست در آن لحظه خاص هدف اصابت گلوله هواپيماهاى دشمن قرار بگيرم و بميرم! شروع كردم به بحث كردن و توضيحاتى دادم كه محتوايشان يادم نمانده ولى هرچه بود، برادرم را قانع كرد تا چراغ را خاموش كند. ما با هيجان و اضطراب در تاريكى شب، حركت هواپيماها در آسمان را تماشا مى كرديم و مى فهميديم كه زمان آبستن حادثه اى است!

 خودم خوب مى دانم كه دليل اين خوابم چيست. يك جايى در رمان سلاخ خانه شماره پنج، "ونه گات" تعداد كشته شدگان بمباران شهر درسدن آلمان در زمان جنگ جهانى دوم را با كشته شدگان فاجعه اتمى هيروشيما مقايسه مى كند و به اين نتيجه مى رسد كه بشر بدون داشتن بمب اتم هم مى تواند خيلى ترسناك باشد، حتى بيشتر! تعداد كشته شدگان سورى از آغاز جنگ تا كنون هم از هيروشيما بيشتر است و هم از درسدن، اما تداوم و تدريج اين مرگ انگار از فاجعه بارى آن براى ما كاسته است! رومن گارى توى يكى از كتاب هايش به تلخى از سكوت مردمى كه در روستاهاى اطراف آشوويتس زندگى مى كنند، سخن مى گويد. مردمى كه مى دانستند زير گوششان كوره هاى آدم سوزى به راه است، اما سعى كردند خوشبينى خود را حفظ كنند و باور نكنند.
۱/۱۵/۱۳۹۶

فقط مونده خواجه حافظ شيرازى بياد تو خوابم!

زمینه :
خواب مى ديدم كه همراه با بابى ساندز و چند نفر ديگر از رفقايش از زندان فرار كرده ايم. سوار يكى از اين ماشين هاى آمريكايى قديمى بوديم و من و بابى با هم در صندلى كنار راننده نشسته بوديم و بقيه عقب بودند. پليس در تعقيبمان بود، اسلحه كشيدند و شليك كردند، گلوله صاف آمد و توى كله من نشست و من ديگر هيچ چيز نفهميدم. كوچكترين دردى حس نكردم. دفعه بعدى كه چشم هايم را باز كردم، خودم را توى همان ماشين و كنار رفقا ديدم. فرارشان موفقيت آميز بود، رفقا فرار كرده بودند و آزادى خود را بدست آورده بودند، اما ... ، من مُرده بودم! يكى از رفقا اين را بهم گفت و من زدم زير گريه! گريه ام از اين بابت بود كه نمى دانستم حالا كه مرده ام چه كسى هستم، در ميان گريه مى گفتم كه نمى دانم هويتم چيست، مى گفتم كه با هزاران اميد آنجا به پيش رفقا رفته ام اما حالا مى بينم من هيچ كس نيستم و هويتى ندارم! و اين خيلى براى من و رفقا كه خيلى مهربان بودند، دردناك بود.
 پرسيدم "بابى" چه شد؟ رفقا با ناراحتى گفتند كه او هم كشته شد. من و بابى مرده بوديم تا باقى رفقا آزادى خود را بدست آورند، ولى انگار بابى از اين توانايى كه بعد از مرگ بيايد پيش رفقا، برخوردار نبود، يا شايد هم رفته بود يك جاى بهتر، كسى چه مى داند؟
۱/۱۴/۱۳۹۶

روياى مردان نامرئى

زمینه :
ساعت چهار و نيم صبح است. خانه در سكوت فرو رفته، چون همه خوابند و من تنها پشت ميز آشپزخانه نشسته ام و غذا مى خورم، يا به تعبيرى شام مى خورم! راستش را بخواهيد، اگر از عواقب بلند مدت اين شب بيدارى ها سرطان قوزك پاى چپ نگيرم و نميرم، كه مدام توسط پدر و ساير اطرافيان يادآورى مى شود، از شدت ترس و اضطراب از اينكه نكند با اين شب بيدارى ها يك مرض عجيب و غريب بگيرم، حتما به سرطان مغز مبتلا خواهم شد!

 آشپزخانه ما دو دريچه دارد كه رو به كوچه باز مى شود، از همين دريچه ها كه بالاى يك متر از زمين فاصله دارد و به درد ديد زدن نمى خورد! غذايم را مى خورم و همزمان كانال هاى تلگرام را بالا و پايين مى كنم كه صداى ضعيف آهنگى نظرم را به خود جلب مى كند. اولش فكر مى كنم توهم زده ام، اما صداى آهنگ به تدريج قوى تر مى شود. سرم را بالا مى آورم، جويدن را متوقف مى كنم و بادقت گوش مى دهم تا منشأ صدا را پيدا كنم. صداى آهنگ از توى كوچه مى آيد. همزمان صداى به هم خوردن چند قطعه فلز و خش خش پلاستيك به گوش مى رسد. صدا نزديك تَر مى آيد، پشت پنجره آشپزخانه ما مى ايستد. آهنگ شادش تمام مى شود، آهنگ بعدى غمگين است، مى زند آهنگ بعدى، باز هم غمگين است، بعدى و بعدى ... همه آهنگ ها غمگينند، دست آخر به يكى از همين غمگين ها رضا مى دهد. اينبار صداى فلز و خش خش و پلاستيك، از پشت ديوار خانه ما مى آيد! مردى را تصور مى كنم كه در تاريكى شب روى پلاستيك زباله خم شده و به درد بخورهايش را جمع مى كند. از كى به اين نتيجه رسيده كه موسيقى ملال ِ شغلش را كمتر مى كند؟ وقتى دستش را توى پلاستيك زباله مى كند يا وقتى پلاستيك زباله را از گردن توى دست مى گيرد و بلند مى كند و سبك سنگينش مى كند تا ببيند چيز به درد بخورى هم آن تو هست يا نه، به چه چيز فكر مى كند؟ مردى كه به جادوى موسيقى پى برده، چهار و نيم صبح در كوچه پس كوچه ها در پس زمينه كارش موسيقى گوش مى كند، حتى از نوع عوام پسندش، حتما براى خودش رؤيايى دارد.

دلا ديوانه شو، ديوانگى هم عالمى دارد

زمینه :
توى خواب مى ديدم كه قرار است يك جايى در برابر جمعيت عظيمى، متنى را كه خودم در ستايش "مرى ولستون كرافت" (!) نوشته بودم بخوانم. متن را چند بار از رو خوانده و تمرين كرده بودم، اما سر بزنگاه، وقتى كه پشت تريبون و در برابر حضار قرار گرفتم، نمى توانستم دست خط خودم را درست و حسابى بخوانم و يكجورهايى گند زدم، از آن گندهاى نصفه نيمه، همان ها كه با گفتگوهاى درونى مى شود كمى تا قسمتى رويشان ماله كشيد و احساس شرم ناشى از ضايع شدن در برابر جمع را تا حدودى تسكين داد.

 اخيرا زياد خواب مى بينم، به نظرم عوارض چيزى است كه خودم خوب مى دانم چيست. در اكثرشان هم مى خواهم يك كارى انجام دهم، اما نمى توانم! مى خواهم فرار كنم، اما نمى شود، مى خواهم پرواز كنم، بيشتر از يك متر بالا نمى روم، مى خواهم مانتو بپوشم، دكمه هايش بسته نمى شود! يك گوشه اى در ناخودآگاه من، احتمالا كار نيمه تمامى هست كه نيمه تمام ماندنش روحم را مى خراشد و شب ها به خوابم مى آيد! شايد هم موضوع مشخصى نيست، تنها نشانه اى از وجود نوعى اضطراب در ناخود آگاه من است! اضطراب ِ درست انجام ندادن كارها شايد!

 دارم با خودم فكر مى كنم اين وسط "مرى ولستون كرافت" چه مى گويد؟! حالا شما تصور كن، من تا ديروز اسم اين بنده خدا را هم نمى توانستم درست و حسابى بيان كنم، آنوقت توى خواب، برايش متن شاعرانه مى نويسم و بعدترش هنگام روخوانى همان متن تِر مى زنم! فمينيستِ درونم از اينكه تا اين حد به اعماق ناخودآگاه وجودم راه يافته، احساس قهرمان بودن مى كند، ولى خودِ واقعى ام، همان كه بالاى پله هاى نردبان نشسته و بقيه "من" ها را تماشا مى كند و گاهى هم كارها را سر و سامان مى دهد، مى گويد دارى خُل مى شوى!
۱/۱۳/۱۳۹۶

پايان يك مأموريت

"پايان يك مأموريتِ" هاينريش بُل را دست گرفته ام. بر خلاف بقيه كتاب هايش دمار آدم را در مى آورد تا بخوانى اش! تعداد شخصيت ها خيلى زياد است و مدام يادم مى رود چى به چى و كى به كى بود! تا اينجا كه صد صفحه از اين رمان دويست صفحه اى را خوانده ام، هنوز آنقدرها خط داستانى كتاب را كشف نكرده ام. به جاى حادثه و داستان، پر است از گفتگوهاى كسل كننده كه بعضى جاهاى آن، براى حفظِ محتوا، نيش و كنايه اى هم به نظام سياسى و بوروكراسى ادارى ِ وقت آلمان به چشم مى خورد، يعنى به نظرم هدفِ كل كتاب، اصلا همين است، ولى خواندنش همت بلند مى طلبد با اين حجم از كسل كنندگى!

 وقتى صد صفحه از يك كتاب دويست صفحه اى را خوانده باشى، دلت نمى آيد صد صفحه ديگر را بى خيال شوى، يا لااقل من دلم نمى آيد. پس خودم را به زور پاى كتاب نشانده ام، چشم هايم را با نخ و سوزن به كلمه ها دوخته ام كه يك وقت جاى ديگرى نروند. چشمانم روى كلمه ها راه مى روند و از آن ها جدا نمى شوند، اما افكارم به هزار راه سرك مى كشند، آنقدر كه خودم هم به ستوه مى آيم! اينطور وقت ها با خودم فكر مى كنم نكند "بيش فعالى" داشته باشم؟ روانشناس ها مى دانند، بيش فعالى فقط لزوما اين نيست كه از ديوار راست بالا بروى و وقتى كه جايش نيست شلنگ تخته بيندازى، يك چيزى است كه با داشتن و نداشتن تمركز هم بى ارتباط نيست، ولى توضيح دقيقش را نمى دانم، منكه روانشناس نيستم!

 هزار احساس گنگ و ناشناخته مثل نخ هايى رنگ در رنگ كه در هم گره خورده اند، در وجودم گلوله شده است. هزار احساس شناخته شده ديگر هم مثل رودخانه اى كه به باتلاق منجر مى شود، در سطح روانم جارى است و به باتلاق دلم مى ريزد! گاهى دلم مى خواهد بروم يك جايى، سركوهى مثلا، و با بلندترين صدايى كه در حنجره ام نهفته فرياد بزنم، انگار كه گره آن نخ هاى گلوله شده تنها با فرياد باز مى شود.

 صحنه هايى از روزهاى گذشته در برابر چشم هايم ظاهر مى شود، مثل تماشاگر تئاتر، خودم را حاضر بر صحنه مى بينم و به جاى يك شخص سوم، خودم را در حال و هواى روزهاى گذشته تماشا مى كنم، با يك حس نوستالژىِ كُشنده! عجيب است كه اين صحنه ها، بخشى از لحظات درخشان زندگى ام هم نيستند! مثلا لحظه اى كه در مسير تهران شيراز، اتوبوس توقف كرده و من پياده شده ام و در تاريكى شب براى خودم قدم مى زنم!

 مى دانى توى سرم وقايعى در جريان است كه حس مى كنم همه دنيا براى جا گرفتنشان كم است. آن تو، توى سرم را مى گويم، موجودى هست كه دچار جاتنگى است! حالا همه اين ها به كنار، منِ سرزنشگرى هم آن جا توى سرم هست كه فكر مى كند آدمى وقتى تا اين حد درگير خودش باشد، كمتر مى تواند به ديگران فكر كند و منظورش اين است كه "بس است ديگر"!

 "آقاى گرول" هم وقتى آن ماشين نظامى را با همدستى پسرش به آتش مى كشيد، به ديگران فكر مى كرد؟ يا صرفا مى خواست خشم خود را از نظام مالياتى كه به خاك سياهش نشانده بود، يكجورى تخليه كرده باشد؟ تا اينجاى داستان كه خيلى هم شاد و شنگول است و اگر هدفش تخليه خشم بوده، انگار جواب هم گرفته، نمى دانم صد صفحه مانده ...
۱/۱۱/۱۳۹۶

موزه هفت تنان شیراز

زمینه :
دور تا دور حياط عمارت كه راه مى روى، كنار ديوارها سنگ هاى تاريخى را چيده اند و كنار هر سنگ مختصر توضيحى هم نوشته اند. بايد چشم هايت را به هم بمالى، دست هايت را روى سنگ ها بكشى تا باورت شود خواب و خيال نيست! "اين سنگ مربوط است به دوران پيش از اسلام ..." انگشت هايت را جلوى چشم هايت مى آورى و حساب مى كنى، همين سنگ ناقابل كه اينطور بى حفاظ و تنها و يتيم زير آفتاب و باران نشسته، كم كمش هزار و پانصد سال سن دارد! نصيب بعضى از اين سنگ هاى قدمت دار، همين اندك لطف شناسه دار شدن هم نشده است، همينطور عين مادر مرده ها، دراز به دراز كف حياط افتاده اند! مى توانى بروى رويشان بنشينى اصلا، روى همين سنگ ها كه مثلا قرار است نشانه اى از آدم هاى گذشته براى ما و آيندگان بياورند، نشانه اى از حياتى كه پيش از ما بوده و پس از ما نيز ادامه خواهد داشت! چه حسرت عميقى بر دل مى نشاند تصور اينكه تنها يادگارهاى آن زندگى هاى گذشته، آن عمرهاى رفته، ذره ذره بر باد ِ بى كفايتى مى رود و نابود مى شود، هيچ كس هم ككش نمى گزد، حتى آن ها كه خون آريايى در رگ هايشان جارى است ...

در گوشه اى از اين عمارت، قبر هفت عارف گمنام قرار دارد، كسانى كه حتى نخواسته اند روى سنگ قبرهايشان چيزى نوشته شود، از شدت فروتنى لابد. 
قبرها بيش از حد معمولِ قبرهايى كه ما ديده ايم، بلند هستند و همين طولِ زيادشان، يك هيبتى دارد كه آدم را مى گيرد! بخاطر همين است كه يادم رفته از قبرها عكس بگيرم لابد! قبرهاى طويل، ترسناكند، شايد بخاطر اينكه دراز به دراز افتادنِ خودمان را بهتر شبيه سازى مى كنند. 
هفت سنگ قبرِ دراز، بى نام و نشان، صاف، بدون حتى يك كلمه، چنان آدم را به ياد رستاخيز مى اندازد كه انگار چيزى نمانده آن هفت عارف بزرگ هم از قبرهايشان بيرون بيايند و در برابرت رژه مرگ بروند ...
۱/۰۶/۱۳۹۶

مسافرى از ناكجاآباد من

روى تختم دراز كشيده ام، همان بى خوابى هاى هميشگى به سرم زده، روزهاست كه مى خواهم ساعت خوابم را تنظيم كنم اما موفق نمى شوم. روز انگار كه نكبتى دارد كه جز با خوابيدن قابل تحمل نيست و شب همان نكبت به بالينت مى آيد و انتقام ناديده انگاشتنش در روز را مى گيرد. چراغ ها را خاموش كرده ام و با گوشى شبكه هاى اجتماعى را بالا و پايين مى كنم، بعضى ها عجيب زيبا مى نويسند، مجموعه اى از آگاهى و ادبيات كه آدم را به وجد مى آورد. در ميانه خواندنم گاهى پهلو به پهلو مى شوم. گاهى در ميانه اين پهلو به پهلو شدن، بوى خوش عطرى به مشامم مى رسد، عطرى كه عطر من نيست. هيچ كدام از عطرها و اسپرى ها و كرم ها و بقيه آت و آشغال هاى بودار من اين بو را نمى دهند، ولى جايى كه مى خوابم اين بو را مى دهد؛ بوى خوبى كه هيچ خاطره اى را زنده نمى كند، هيچ معنى خاصى ندارد. آنقدر سريع مى آيد و مى رود كه حتى فرصت نمى كنم احساس خاصى داشته باشم جز تحسين بويى كه به آدم مى چسبد، ملايم است و مثل پروانه اى كه روى گلى نشسته، تا دستت را دراز مى كنى، پريده و رفته ...
۱/۰۴/۱۳۹۶

نقدى بر رمان دير يا زود اثر آلبا دسس پدس

زمینه :
"دير يا زود" داستان آدم هايى است كه خوشبختى را جستجو مى كنند. داستان زنى كه بواسطه آگاهى هايى كه بدست آورده، ديگر نمى تواند به شيوه ديگران خوشبخت باشد. يك جايى در كتاب مى خوانيم كه "بالاخره هر آدمى دير يا زود بايد ميان خوشبختى و عقل يكى را انتخاب كند." هرچند بعيد مى دانم اين امر چندان هم انتخابى باشد، روزى كه قدم در راه بى برگشت آگاهى مى گذاريد، كسى به شما نمى گويد خوشبختى خود را به طرز غير قابل بازگشتى از دست خواهيد داد و تنها اندكى از سعادت و خوشحالى در زمينه اى از دلتنگى و آشفتگى، سهم شما از خوشبختى خواهد بود، كسى به شما نخواهد گفت، قدم در راه بى بازگشتى مى گذاريد كه ديگر هرگز نخواهيد توانست بواسطه تجمل زندگى مردمى كه آن ها را خوشبخت مى پنداريد، خوشبخت باشيد. شايد بخاطر همين است كه در ميان همه ترديدها، تنها فكرى كه به ذهن قهرمان داستان نمى رسد، بازگشت به زندگى پرتجمل گذشته است، آن زندگى ديگر برايش خوشبختى را به ارمغان نخواهد آورد. او زنى است كه در جستجوى استقلال در برابر خانواده و تابوهاى اجتماعى ايستاده و حالا با اينكه لزوما خوشبخت نيست، اما قدم در راهى بى بازگشت نهاده است و ديگر هرگز نمى تواند به عقب بازگردد. آنچه باقى مانده، تنها آينده است ... 

آلبا دسس پدس هميشه از زنان و دغدغه ها و مشكلاتشان سخن مى گويد و هميشه جانب انصاف را نگه مى دارد و هرگز به ورطه مردستيزى نمى افتد. نكته در خور توجه اين كتاب اين است كه خوشبختى قهرمان داستان كه يك زن است در نهايت در گرو رابطه با يك زن و نه يك مرد و رابطه اى غير جنسى قرار دارد، در گرو درك شدن و درك كردن در رابطه با زنى از طبقه اى ديگر، با آگاهى بسيار كمتر كه ساختن زبانى مشترك با او، زمان مى طلبد! آلبا دسس پدس چه مى خواهد بگويد؟ يك جايى در كتاب از زبان شخصيت اول داستان مى خوانيم كه او و معشوقش هر دو مى دانند كه رابطه زن و مرد با يكديگر هيچ چيز را در زندگى تغيير نخواهد داد. منظور از اين "هيچ چيز" دقيقا چيست؟ همه ما مى دانيم كه رابطه با جنس مخالف چيزهايى را در زندگى تغيير مى دهد، اما آنچه كه تغيير نمى دهد شايد خوشبختى واقعى باشد، شايد وقايعى باشد كه در هر صورت بايد به تنهايى پشت سر گذاشته شوند. استنتون مى گويد:"در شكست ها و پيزورى هاى تجربه بشرى هر انسانى تنهاست و بايد بر پاى خود بايستد."

 كتاب پر است از مفاهيمى كه سنت هاى رايج را به چالش مى كشد و آدم را به فكر وادار مى كند.
۱۲/۳۰/۱۳۹۵

كلاغ پر

زمینه :
از همه درخت هاى تهران، صداى نحس كلاغ به گوش مى رسد. با اينكه هيچ كلاغى با اختيار و اراده خود كلاغ نشده است و هيچ كلاغى انتخاب نكرده كه صداى كلاغ بدهد و با اينكه همه كلاغ ها حق دارند در جامعه اى بدون تبعيض نژادى زندگى كنند، نمى توان از ساختارى كه در آن صداى كلاغ با خاطره هاى شوم گره خورده است و از كودكى به ما ياد داده كه صداى كلاغ نحس است، به سادگى عبور كرد!!! صداى كلاغ از بلنداى درختانى به گوش مى رسد كه وقتى سر بلند مى كنى تا انتهايشان را ببينى، شاخه هايشان ميان شاخه هاى ديگر درختان يا ميان انوار خورشيد، پنهان شده اند. هرگز آن بالاترين شاخه و آن بالاترين برگ را از اين پايين نخواهى ديد، انگار كه قرار است بر كوچكى و حقارتت گواهى دهند، بر رهاشدگى ات روى زمين. درخت هاى خانه پدر و مادرى، اما، چاقند، با قامتى متوسط! اين ها قرار است تنها بر مهربانى و صفا و صميميت گواه باشند. اينجا صبح اول وقت، صداى بلبل به گوش مى رسد و بعد صداى پرنده هايى كه اسمشان را نمى دانم، اما صدايشان زيباست. دست آخر گنجشك ها بيدار مى شوند و چنان جيغ و دادى به راه مى اندازند، كه اگر بخواهى براى مدت طولانى به صدايشان گوش كنى، رسما ديوانه مى شوى، البته ما ديگر عادت كرده ايم، موسيقى متن زندگيمان شده است، شايد هم ديوانه شده ايم و خودمان خبر نداريم، كسى چه مى داند؟ مهم اين است كه اينجا از صداى كلاغ خبرى نيست ...

مى زند باران به شيشه ...

بعد از آن باران هاى سيل آساى استان فارس، اولين بار است كه به خانه مى آيم. مى شود گفت يكى از ديوارهاى اتاقم به طور كامل نم كشيده است. گچ ديوار به رنگ زرد ليمويى در آمده و خيلى جاها وَر آمده و حتى ريخته است. حس بدى به من نمى دهد. روى تختم كه دراز مى كشم، بوى نم مى آيد، بوى باران! انگار همين حالا ميزبان رگبار بهارى بوده ايم. باران نيامده، اما در خيال من برگ درخت ها خيس و تميز است، موزاييك هاى كف حياط خيسند و از باغچه بوى خاك باران خورده مى آيد. هواى مرطوب بسيار ملايمى از سمت ديوار، پوستم را نوازش مى كند و مرا به ابهامِ خاطراتى مى برد كه درست نمى شناسمشان، انگار منظره اى را از پشت شيشه باران خورده اى تماشا كنى، از پشت قطرات درشت باران كه بى درنگ به شيشه مى كوبند: مبهم، نورانى، رازآلود، پر از حضور سومى كه شايد خداست، شايد هم خود آدم است، آدمى كه روزى مرده اما حالا بواسطه خاطرات، نيمه جان شده و روحت را دستكارى مى كند.

به زن تنهايى فكر مى كنم كه در همين شهر ما، آب باران در خانه اش را كوبيد و منتظر اجازه صاحبخانه نشد، بى رحمانه همان اندك خنزر پنزر خانه را هم به نيستى كشاند. كشتى نجات شهردارى براى اين زن، يك صندلى بود و يك پتو. به او توصيه كردند تا باران بند نيامده از عرشه صندلى پايين نيايد و رفتند ... يعنى خيالات اين زن تنها، تكيه داده بر عرشه صندلى، وقتى بوى نم مى آيد، وقتى هواى مرطوب پوستش را نوازش مى كند، چه رنگى مى شود؟
۱۲/۲۴/۱۳۹۵

بغض فرو خورده شهر

قديم ها آمدن بهار را موقع برگشتن از مدرسه، از روى ماهى گلى ها و ظرف هاى سفالى سبزه كنار خيابان، مى فهميديم. از روى مردم خوشحالى كه توى خيابان ها مى ريختند و مى خواستند سال نويى خودشان را نونوار كنند. از روى قالىچه هايى كه روى ديوارها پهن مى شد، بوى بهار نارنج كه توى خيابان مى پيچيد و هوايى كه از اول اسفند بوى بهار مى داد، حتى اگر سرد بود، يك حالت مهربانى داشت. از اول اسفند توى خيابان كه مى رفتى، چشم هايت را كه مى بستى، تا دفعه بعدى كه بازشان كنى، خاطرات عيد از برابر چشمانت عبور مى كرد، مثل وقتى كه بوى آشنايى به مشامت مى خورد و خاطراتى را برايت زنده مى كند، كه دلت مى لرزد، از حسرت؟ غم؟ شادى؟ غربت؟ نمى دانم، شايد بستگى به بويش دارد.

 حالا هم همه اين ها هست، به علاوه دسته هاى يكى، دو، سه نفره موسيقى كه جاى جاى شهر ايستاده اند و براى خودشان كنسرت خيابانى اجرا مى كنند. آدم هاى عجيب و غريب، سبك هاى مختلف، پاپ، راك، سنتى، شاد، غمگين، انگار كه بغض فرو خورده شهرند كه حالا تركيده و جارى شده است. حاجى فيروز گوشه ميدان وليعصر با آهنگى مى رقصد، كمرش را مى چرخاند و دستش را روى سرش مى گذارد. انگار كه بغض فرو خورده شهرند ... با خودم مى گويم، كاش از من خوشحالتر باشد، كسى چه مى داند؟ بالاخره بايد يكجورى خودت را تسكين بدهى. خيابان پر است از آدم هايى كه شرافتمندانه كار مى كنند، ولى لياقتشان شايد بيشتر از اين ها باشد، انگار كه بغض فرو خورده شهرند، سرفه هاى شهرى كه مريض است، كاش از من خوشحال تَر باشند، از ما بر ساحل نشستگان ...
۱۲/۱۵/۱۳۹۵

هشت سالگی درمه

اولین پست وبلاگ من در تاریخ 87/12/14 نوشته شده است. دوره‌ای بود که هرسال برای وبلاگم جشن تولد می‌گرفتم، چون فکر می‌کردم بخشی از وجودم است، جایی که تکه‌های مهمی از روحم را از جسمم بیرون کشیده‌ام و در قالب کلمات روی کاغذ ثبت کرده‌ام. چند سالی هم بی‌خیال ِ این رسم شدم، به نظرم فانتزی و بی‌دلیل می‌آمد. امسال دوباره ذهنم را به خود مشغول کرد، با خودم حساب کردم و دیدم هشت سال است که این وبلاگ یکی از بهترین دوستان من بوده است. حتی می‌توان گفت که پناهگاهِ روحم در لحظاتی بوده که دیگران همه خواب بودند. حالا که این‌ها را می‌نویسم نمی‌دانم به کجا می‌خواهم برسم. شاید می‌خواهم در تاریخ بماند، اینکه امسال بدترین سال زندگی‌ام بوده، و من بیشتر از همیشه نوشتم، بیشتر از همیشه به این خانه ارواح پناه آوردم. در عین حال یکی از بهترین سال‌های زندگی‌ام بوده و من بیشتر از همیشه نوشتم، بیشتر از همیشه به این خانه ارواح پناه آوردم. عجیب است، اینکه زندگی چطور می‌تواند اینقدر ماهیت دوگانه‌ای داشته باشد. تصاویر مختلفی از جلوی چشم‌هایم عبور می‌کنند. لابه‌لای جمعیت بسیار شلوغ خط واحد، زن جوانی دست مرا می‌گیرد، می‌کشد و به میله اتوبوس می‌رساند، مثل خادمی که دست زائری را از میان جمعیت به ضریح برساند. حوالی میدان جهاد، پسری بر شانه دخترک دستفروشی که پای بساط خوابش برده، می زند، بیدارش می‌کند و یک جفت جوراب می‌خرد. دختر اتاق روبه‌رویی که هیچوقت به من سلام نمی‌کند، جلوی سلف لبخند می‌زند، یک لبخند گرم که انگار آدم را مثل ماهی توی دریا شناور می‌کند. آدم باید یک جایی را داشته باشد که تصاویر ذهنش را آنجا بریزد. ذهن شلوغش را سر و سامان بدهد. جایی که که بتواند از غم‌هایش بنویسد، وقتی به زمین و زمان لبخند می‌زند، اما قلبش نزدیک است که هزار تکه شود. امسال، تولد درمه، واقعه مهمی است. تولد موجودی که هشت سال صادقانه با من همراهی کرده است، حتی امسال، در بدترین روزهای زندگی‌ام مرا هرگز تنها نگذاشته است. بدیهی است که درمه، یعنی "خوانده شدن"، یعنی شمایی که مرا می‌خوانید. در زمانه‌ای که دیگر کسی وبلاگ نمی‌خواند، ما مثل پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها مخفیانه به سنت‌های قدیمی خودمان چسبیده‌ایم. نیمه‌شب‌ها دفترچه خاطراتمان را به جای آی‌پد و تب‌لت از زیر بالش بیرون می‌کشیم و شروع به نوشتن و خواندن می‌کنیم، شاید در جوانی پیر شده‌ایم، شاید هم زیادی احساساتی و خاطره‌بازیم، در هر حال نوشتن اینجا، بدون آنکه خوانده شود، مفهومی ندارد، ممنون که می‌خوانید ...
۱۲/۱۳/۱۳۹۵

مردی به نام اوه

زمینه :
رمان خوبيه، ولى نه اونقدر كه ازش تعريف مى كنن، شايدم چون خيلى ازش تعريف مى كنن توقعت بالا مى ره و بعدش ممكنه حس كسى رو داشته باشى كه بفهمى نفهمى با دماغ رفته تو ديوار. ولى خب راستشو بخواين از اون كتاباست كه به هر حال يه روزى بايد بخونى، يعنى اونقدر اينور و اونور بهت مى گن و مى بينى، كه مى ره رو مخت، مى شه آش كشك خاله، بخواى نخواى پاته! يكى از دلايلش احتمالا اينه كه كتاب بدى نيست! قشنگه، وسطاش جمله هاى خوبى داره، ولى اولاش كند پيش مى ره، كشش نداره. بيشتر جذابيتش به صد صفحه آخره، همونجا كه آدمو يه جورى مى كنه كه دلش دنياى دَر و همسايگى قديما رو مى خواد، شايدم زندگى خونوادگى پدربزرگ مادر بزرگا! جامعه شناسا بهش مى گن "خونواده گسترده" همونا كه هيچوقت هيچكس توشون تنها نمى موند، هيچوقت كسى احساس بى مصرف بودن نمى كرد، ولى خب مى دونى چيه؟ وضع بشر مث آدميه كه واسه بار اول عاشق شده ولى به عشقشم نرسيده. رنج مى كشه و دلش واسه روزاى بدون دردِ قبل از عاشقى تنگ مى شه، ولى يه چيزايى ديده كه ديگه نمى تونه فراموش كنه، ديگه هيچ وقت هيچى مث سابق نمى شه، نمى تونه بشه، دیگه نمی تونه برگرده عقب ...
۱۲/۱۱/۱۳۹۵

از آدم های غصه دار نترسید

زمینه :
بچه كه بودم مى ترسيدم به آدم هاى داغدار تسليت بگويم. مى ترسيدم داغشان تازه شود! بعدترها وقتى كسى درباره دردهايش برايم حرف مى زد، مى ترسيدم چند روز بعدش احوالش را بپرسم، نكند دوست نداشته باشد درباره اش حرف بزند! بزرگتر كه شدم روزگار خودم را در جايگاه همان هايى نشاند كه مايه هراسم بودند. فهميدم به آدم هاى داغدار بايد تسليت گفت، بايد پاى حرف هاى آدم هاى غصه دار نشست، احوالشان را پرسيد. جلوى درد دل هايشان نبايد سكوت كرد و گذشت، بايد كارى از سر درك كردن كرد، بايد حرف هايشان را پاسخ گفت، نه با نصيحت، با محبت، با دوستى. اينكارها درد آدم ها را زياد نمى كند، از آدم هاى غصه دار نترسيد ...

خانه تکانی خر است

مادر من هیچوقت آن‌قدرها اهل شست‌ و‌ شو و رفت‌ و روب، نبوده و نیست. خیلی از تر و تمیزی‌هایی که در خانه بقیه اهمیت دارد، در خانه ما اهمیت ندارد. ما برای تمیز و مرتب بودن، خودمان را هلاک نمی‌کنیم. عید که می‌شود، خانه ما زیر و رو نمی‌شود، خانه را در حدی که احترام به میهمان اقتضا می‌کند و در حدی که دل خودمان از پاکیزگی و نونواری خوش شود، تمیز می‌کنیم. گاهی تنها یک هفته قبل از عید همگی دست به کار می‌شویم و ریز ریز تمیزکاری‌ها را انجام می‌دهیم، هرچند متأسفانه بیشتر کارها را مادرم انجام می‌دهد. ولی اگر همین یک هفته عید و ترس از میهمان نبود، خیلی جاها و چیزها در خانه ما سالی یکبار هم تمیز نمی‌شد. هیچ کداممان هم بخاطر اینکه هر سال فرش‌ها را نمی‌شوییم یا هفته‌ای یکبار گردگیری نمی‌کنیم، مرض لاعلاج نگرفته‌ایم. (تا حالا که نگرفتیم، از این به بعدم خدا بزرگه!)

به جایش مادرم فعال سیاسی بوده، با وجود داشتن دو بچه کوچک و حامله بودنِ بچه سومی که من باشم، دانشگاه رفته و بدون حتی یک ترم مرخصی لیسانس گرفته است. از کودکی برای من شعر حافظ و مولانا می‌خواند. خیاطی می‌کرد و برای من و خودش لباس‌های عین هم می‌دوخت. همین عکس‌هایی که توی اینستاگرام می‌بینید، مادری با دختر کوچکش لباس‌های یکرنگ و یک‌شکل پوشیده‌اند، برای ما خاطره است! مادرم همیشه اهل کتاب و روزنامه بوده، اخبار شبکه‌های مختلف را دنبال می‌کند و همیشه در جریان مسائل روز جامعه و صاحب نظر است. از قدیم آدم‌های نیازمند و با آبرو را پیدا می‌کرد و هرطور می‌توانست بهشان کمک می‌کرد، آنقدر که همیشه توی مدرسه تا نام من را می‌فهمیدند، می گفتند که مادرت همان زن با چشم‌های سبز نیست که به همه کمک می‌کند؟

 شاید همین آگاهی و در جامعه بودنش باعث می‌شود که بهترین دوست من باشد. شاید همین باعث می‌شود که ساعت‌ها توی بغلش دراز بکشم و سیر تا پیاز رازهایم را برایش تعریف کنم. شاید بخاطر همین است که با خنده به پدرم می‌گوید: "من یک فمینیستم!" و پدرم هم با ذوق و خنده و تعجب الکی، جواب می‌دهد: "کمونیستی؟!"

 خلاصه اینکه در زندگی خیلی کارهای بهتری برای انجام دادن هست، تا اینکه بخواهید عمر کوتاهتان را صرف شستن و رُفتن کنید! یک حد معقولش کافی است، بقیه‌اش را کتاب بخوانید، فیلم ببینید، با دوستانتان بیرون بروید، برای خانواده وقت بگذارید و هر کاری که واقعا دوست دارید انجام بدهید.
۱۲/۰۷/۱۳۹۵

عالمی دیگر باید ساخت

 بچه كه بودم وقتى برادرهايم با پسرهاى همسايه توى كوچه گل كوچيك بازى مى كردند، من توى دروازه مى ايستادم وقتى توپ چهل تكه با سرعت به سمتم مى آمد، چشم هايم را مى بستم و يك گوشه دروازه كز مى كردم، شايد عبارت ساده شده اش اين باشد كه "فرار مى كردم". بزرگتر كه شدم، از فوتبال پسرها حذف شدم، ديگر برايم جذابيتى نداشت، براى پسرها هم نخودى دست و پاگيرى بودم كه دلشان مى خواست از دستش خلاص شوند. آن روزها، دوره دوچرخه سوارى با پسرهاى همسن و سال خودمان بود. دوچرخه سوارى را با دوچرخه يكى از همان پسرها ياد گرفتم، وقتى زانوهايم زخمى و خونى بود و آرنجم كبود! اما لذت تلاش كردن و نتيجه گرفتن بيش از اين ها بود. چند سالى گذشت و من بزرگتر شدم، انگار خودم مى دانستم كه ديگر كوچه عرصه بازى دخترى به سن و سال من نيست! دخترى كه حالا ديگر سينه هايش برجسته شده و باسنش توى چشم مى آيد! دوچرخه ام براى قدم كوچك بود، ولى بر خلاف هميشه كه پدرم دوچرخه هاى قديمى برادرهايم را تعمير و جايگزين دوچرخه هاى كوچك مى كرد، اينبار هيچ كس هيچ دوچرخه اى را برايم تعمير نكرد، من هم از هيچ كس نخواستم! زمانه، زمانه دستمالى هاى دزدكى موتورسوارها و متلك گويى هاى ولگردها بود، زمانه "هيش" گفتن هاى پدر و مادرهايى كه مى گفتند در برابر متلك ها و دستمالى ها بايد سكوت كنى، روسرى ات را جلوتر بكشى و راهت را بگيرى و بروى. كدام دختر عاقلى دلش مى خواست در آن سن و سال بلوغ، با دوچرخه سوارى در كوچه سوژه متلك ها و اذيت و آزارها باشد؟ ما مثل شن هاى روانى كه به آرامى و بى هيچ مقاومتى به دست باد كوير به هر سو رانده مى شوند، به كنج خانه رانده شديم. بى هيچ قراردادى، امين و آرمان، همبازى هاى دوران كودكى ام، برايم تبديل به غريبه هايى شدند كه هنگام ديدنشان صورتم سرخ مى شد، "تو" به "شما" تبديل شده بود. محافظه كار شدم، من ِ واقعى ام را پشت هزار حجاب و نقاب پوشاندم، از حرف و حديث ها ترسيدم، فهميدم كه من به اندازه برادرهايم نه آزادى دارم، نه امنيت! گناه من چه بود؟ من دوچرخه سوارى را دوست داشتم، دلم مى خواست مى توانستم با دوچرخه به مدرسه و دانشگاه بروم. دلم مى خواست مثل پسرها آزادانه در خيابان بدوم، بخندم و شيطنت كنم، بخاطر همين است كه اين روزها با ديدن نسل جديد دخترهايى كه بى محابا در خيابان مى خندند و وجود خود را به رخ عرصه عمومى مى كشند خوشحال مى شوم. بخاطر همين است كه فكر مى كنم بدون فريده، بخشى از وجود من براى هميشه زير خروارها گرد و غبار مى مرد و فراموش مى شد. همان بخشى كه دلش مى خواهد كودكى كند، توى خيابان بلند بخندد، آواز بخواند، روى جدول راه برود، تاب سوارى كند، توى مغازه ها با ديدن چيزهاى رنگى كيفور شود و ذوقش را ابراز كند و نترسد از نگاه آن مردى كه انگار دو تا بچه دو ساله را تماشا مى كند يا زنى كه مى گويد: "زششششته!" با شينى كه بيش از حد تشديد دارد.

عالم ارواح

زمینه :
باور کن روح آدم‌ها در این جهان جا نمی‌شود. هر گوشه‌ای را که نگاه می‌کنی، "دلتنگی" است، آدمی است که هیچ نمانده از ظرف وجودش سرریز شود و چه بسیار آدم‌ها که سرریز شده‌اند و روی سنگفرش خیابان ریخته‌اند، اما چه فایده، لگد کوب پاهای دیگری شده‌اند که به سرریز شدن آن‌ها هم هیچ نمانده. اگر می‌خواهید سرریز شوید، در کوه و بیابان سرریز شوید، شاید در اعماق خاک فرو رفتید و گلی، درختی، بوته‌ای رویید، سایه‌ای برای آرمیدن سبز شد. می‌گویند خارجی‌ها "آسفالت نفوذپذیر" ساخته‌اند، می‌خواهند با آن جلوی جاری شدن سیلاب را بگیرند. سیلاب بهانه است، می‌خواهند موقع سرریز شدن، زیر پا نمانند، توی زمین بروند. چند سال دیگر می‌بینی، روی آسفالت‌هایشان چمن هم سبز می‌شود، لابد فکر می‌کنند، با کاشتن خودشان و آب دادن و سبز کردنش چیزی درست می‌شود! شاید هم درست بشود، ما که امتحان نکرده‌ایم. ولی بعید می‌دانم، چمن‌ها و دار و درخت‌ها هم حال و روز خوشی داشته باشند. تصور کن سالی یکبار تمام برگ‌هایت فرو بریزد و دوباره جوانه بزنی، روز از نو و روزی از نو، خوب که فکرش را بکنی، می‌بینی حال و روز خودمان هم همین است: سینوسی، که آخرش به کجا برسیم؟ باور کن روح آدم‌ها در جهان جا نمی‌شود، شاملو می‌گوید: "هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر".

گاهى با خودت فكر مى كنى به آدم هايى كه پيش از تو زندگى كرده اند و در خاك آرميده اند و آدم هايى كه پس از تو خواهند آمد و سرگيجه مى گيرى از زياديشان و از خودت مى پرسى، آيا واقعا رستاخيزى هست كه همه اين آدم ها را يكجا جمع كند؟ وقتى به بزرگى روحى فكر كنى كه ذره ناچيزى از آن در وجود هر يك از اين آدم ها به وديعت نهاده شده، سوالت، موضوعيت خودش را از دست مى دهد. آن وقت مى فهمى چرا انسان موجودى اجتماعى است، چرا اينقدر به دنبال درك كردن و درك شدن است. چرا به دنبال حس مشترك با آدم هاى ديگر است، مى خواهد غم ها و خوشحالى هايش را به اشتراك بگذارد. پازلى است كه قطعات خودش را جستجو مى كند، مى خواهد خودش را با آدم هاى ديگر تكميل كند، آن روح بزرگ را بسازد و عجيب است كه گاهى آن روح بزرگ در وجود بعضى آدم ها بيشتر ديده مى شود، و بودن با آن آدم ها، بيشتر خوشحالش مى كند.
۱۲/۰۱/۱۳۹۵

دائما یکسان نباشد حال دوران ...

زمینه :
سرم را که توی یقه‌ام فرو می‌برم و آن ته‌های سینه‌ام را تماشا می‌کنم، با حفره‌ای خالی مواجه می‌شوم که نامش "شادی عمیق" است. راستش را بخواهی دلم برای لبخند خودم تنگ شده، آن‌ها که عمیق بود، آن‌ها که پشتشان فکر ِ هیچ تظاهری نبود. لبخندهایی که تنها در لحظه زندگی می کردند، نه قرار بود جایی ثبت شوند، نه قرار بود دلخوشی کسی باشند، نه قرار بود تهشان یک طعم تلخ و گس داشته باشند.

 به نظر می‌رسد زندگی ذاتا اینجوری است، یعنی همه باید یک روزی، بالاخره بالای سر آن حفره خالی بنشینند، زل بزنند به خلأ، و در حالی که هیچ کاری از دستشان بر نمی‌آید، به گذر زمان امیدوار باشند، اگر هم دلشان خواست، ننه من غریبم بازی در بیاورند، گریبان چاک دهند، شیون کنند، مویشان را بکنند، بالاخره هر کس یک طوری با "خالی" کنار می‌آید، شیوه آدم‌ها متفاوت است. بعضی‌ها هم سکوت می‌کنند، حتی کلمه‌ها را فراموش می‌کنند، زبانشان انگار که مثل چوب خشک شده باشد، و ذهنشان به اندازه یک جای خالی کوچک می‌شود. اگر می‌شد مغز اینطور آدم‌ها را با اشعه‌ای، چیزی تماشا کرد، می‌دیدید که در آن لحظه خاص، پر از خالی است.

 یک نفر می‌گفت: "بالاخره، همه چیز مثل قبل می‌شود، وگرنه همه زنده‌ها پشت سر مرده‌ها به ردیف، یکی یکی، توی گورها می‌خوابیدند." خوب که فکرش را کنی، می‌بینی راست می‌گوید، سازو کار ما آدم‌ها و زندگی، به گونه‌ای است که به تمام و کمال، سرگرمی آن بالایی را فراهم کند. اگر قرار بود "دائما حال دوران یکسان باشد" که دیگر هیجانی نداشت. باید بالا و پایین داشته باشد، نباید یکی بمیرد و بقیه دنبال سرش راه بیفتند، نباید یکی برود و همه دست به چمدان شوند، زندگی باید ادامه داشته باشد، همینش خوب است، همیشه می‌توانی مطمئن باشی که اگر به سرت نزند و خودت کلک خودت را نکنی، از غصه نمی‌میری!
۱۱/۳۰/۱۳۹۵

آدم های خوب

زمینه :
آخرين بارى كه از فرط خستگى و بى خوابى در خط واحد خوابم برد، چند ايستگاه بالاتر از خوابگاه از خواب بيدار شدم و در حاليكه هاج و واج به اطرافم نگاه مى كردم و نمى فهميدم كجا هستم و كمى هم ترسيده بودم، از اتوبوس پايين پريدم و سلانه سلانه، با پاى پياده راه افتادم به سمت خوابگاه و تازه وقتى جلوى در خوابگاه رسيدم، متوجه شدم كه پاكت كتاب هايى را كه همان روز از خيابان انقلاب خريده بودم توى اتوبوس جا گذاشته ام! همين شد كه پشت دستم را داغ كردم كه ديگر هرگز در خط واحد نخوابم تا همين ديروز.

 اين شب ها ساعت خوابم بدجور به هم ريخته است، همه تلاشم را مى كنم تا شب زود بخوابم و صبح زود بيدار شوم، اما فايده اى ندارد، حتى شب هايى كه زود مى خوابم، سه و چهار صبح بيدار مى شوم و تا شش و هفت بى خوابى به كله ام مى زند! همين است كه تمام روز خسته و خواب آلودم و به خيلى از كارهايم نمى رسم. ديروز هم هنگام بازگشت از دانشگاه به خوابگاه، آنقدر خسته بودم كه اصلا نفهميدم چه زمانى پلك هايم روى هم افتاد و خوابم برد. تا اينكه اتوبوس ترمز كرد و پاكت ظرف و ظروفى كه خانم كنار دستم همراه داشت از روى پايش به زمين افتاد و من با حالتى شوكه از سر و صداى ظرف ها از خواب پريدم و هاج و واج و خجالت زده، با لبخند به خانم كنار دستى گفتم كه: "خوابم برد!" خنديد و صدبار معذرت خواهى كرد، انگار كه مثلا اتوبوس جاى خوابيدن است و كار نامتعارف را ظرف هاى آن خانم كرده اند كه در اثر ترمز روى زمين پخش و پلا شده اند، وگرنه خوابيدن من روى صندلى هاى خشك و ناراحت خط واحد، وسط آن شلوغى و ازدحام خيلى هم طبيعى و متعارف است!

 دلگرم مى شوى وقتى آدم هايى را مى بينى كه هنوز به آن مرحله از خودخواهى نرسيده اند كه جز خودشان و حق و حقوقشان هيچ چيز ديگرى نبينند، آدم هايى كه خسته و عصبانى از كار روزمره نيستند، يا اينكه هستند ولى به روى خودشان نمى آورند، پس وقتى بهشان لبخند مى زنى، به جاى نگاه هاى مشكوك يا بى تفاوت، لبخند مى زنند. به همين سادگى، روزت را مى سازند. مى گويم خوب شد بيدار شدم، وگرنه اتوبوس از خوابگاه رد مى شد و من نمى فهميدم. مى خندد و باز هم عذر خواهى مى كند ...
۱۱/۲۶/۱۳۹۵

جریان سیال زندگی

زمینه :
 زل مى زنم به منظره و انگار دست زندگى از تصوير بيرون مى آيد و بر گونه ام سيلى مى زند! شگفتا، گويى كه جريانى از اين عكس به بيرون ساطع است، جريان سيال زندگى، كه مى خواهد بگويد "ادامه دارد"، "ادامه دارد" و "ادامه دارد"، چه تو باشى، چه نباشى! بى وقفه، بى رحم، بى لحظه اى درنگ، دور مى شود و تو را فراموش مى كند! زندگى كه در بطرى آب كنار آن پيرمرد در جريان است، زندگى كه در آبىِ كت آن مرد، خودش را توى چشم مى ريزد و حتى آن زندگى كه در كارتن پشت دوچرخه، سوار است.

***

 انگار كه زندگى تيله لغزانى باشد كه آدم هاى توى عكس لحظه اى با آن بازى مى كنند و در نهايت از لاى انگشتانشان مى لغزد و روى كاشى هاى پياده رو مى افتد، مى شكند و آنقدر به ذره هاى كوچكى تبديل مى شود كه گويى هرگز نبوده است؛ براى هيچ كس مهم نيست. مثل اعدامى پاى چوبه دار كه به جلادش پوزخند مى زند، در حاليكه در عوالم خودش سير مى كند! انگار كه زندگى جوى آبى باشد كه آدم هاى توى عكس روزى كنارش مى نشينند و روز ديگر پى كارشان مى روند؛ براى هيچ كس مهم نيست، خوبى اش همين است؛ همان بطرى آب و كت آبى و راه را بچسب ...
۱۱/۱۹/۱۳۹۵

بازار وکیل

زمینه :
بناهای تاریخی، سنگین هستند. سنگین از روح آدم‌هایی که زمانی آنجا زندگی می‌کرده‌اند. راه می‌رفته‌اند، عاشق شده‌اند و در غم فراق گریسته‌اند. حالا بخشی از روح من هم میان آجرها و کاشی‌های این بنا جا مانده تا روی روح آدمی که سال‌های آینده از این مکان عبور خواهد کرد، سنگینی کند. شاید عاشق باشد، شاید به ستوه آمده باشد، شاید مبارز باشد، شاید روز آخر زندگی‌اش باشد، روح من به تماشایش خواهد نشست. آن زمان احتمالا روحم دیگر مجبور نخواهد بود درباره زندگی آدم‌هایی که می‌بیند، خیالبافی کند، خودش واقعیت را از روی چهره آدم‌ها تشخیص خواهد داد. داستان زندگیشان را ورق خواهد زد، اگر اینطور نباشد، پس مردن چه فایده‌ای دارد؟ اگر مرده‌ها نتوانند داستان زندگی ما را بخوانند پس چرا نگاهشان هنگام عبور از مکان‌های تاریخی، روی آدم سنگینی می‌کند؟ سنگینی میلیون‌ها چشم با داستان‌های متفاوت که هر کدام وظیفه خطیر سرگرم کردن خدا را به عهده گرفته‌اند. شاید بعد از مرگ، پوزخندی هم زده باشند، به خودشان؟ به زندگی؟ به خدا؟ نمی‌دانم.
۱۱/۱۶/۱۳۹۵

زنانی که در سایه مردان تعریف می شوند

زمینه : ,
 اين روزها تحليل رفتار اوباما و ترامپ با همسرانشان در مراسم تحليف ترامپ به يكى از بحث هاى داغ روز تبديل شده است.

در مقام قياس مسلما رفتار اوباما را به ترامپ ترجيح مى دهيم. ترامپ از همين احترام كليشه اى مردسالارانه به زنان هم يك گام عقب تَر است. اما من به عنوان يك زن، چيزى بيش از احترامى نظير احترام اوباما به ميشل را طلب مى كنم، چيزى ريشه دارتر و عميق تَر. خوب كه فكر مى كنم، در رفتار مردى كه در ملا عام دست زنش را مى بوسد و زنى كه منفعلانه مى ايستد و در قبال اين ابراز احساسات هيچكارى نمى كند، جز پافشارى بر همان كليشه هاى جنسيتى كه زن را منفعل مى خواهد و مرد را فعال، چيزى نمى بينم. پافشارى بر فرهنگى كه در آن زن انتخاب كننده نه تنها توانمند و محترم نيست، كه خوار و حقير است! زنى كه مرد زندگى اش را خودش انتخاب كند، و تقاضاى ازدواج كند، بى ارزش است. همان فرهنگى كه ابراز احساسات زن به كسى را كه دوستش دارد، بيش از حد مشخصى نمى پذيرد، زن بايد مغرور باشد، كرشمه و ناز داشته باشد، زن بايد "زن" باشد. اين مرد است كه مى تواند در ملاعام اينطور به همسرش ابراز علاقه كند و كوچك هم نشود! مرد است كه مى تواند خواستگارى كند، نه بشنود، دچار يأس عاشقانه شود و بى پروا آن را ابراز كند. صرف زن بودن، همه اين ها را برايت ممنوع مى كند، تبديل به كارهاى حقيرى مى كند كه اجازه انجامش را ندارى. راستش را بخواهى با خودم فكر مى كنم كه جهان مردسالار از زنى كه آزادانه انتخاب كند، عمل كند و پاى تبعات تصميماتش بايستد، مى ترسد. زن برايش همان مانكن خوش تراش و خوش لباس با كفش پاشنه بلند است كه به راحتى مى شود با گفتن "خانم ها مقدمند" سرش را كلاه گذاشت، و پاى عمل كه رسيد درآمدش در همه جاى دنيا از مردان كمتر باشد، ديگران براى بدنش، حاملگى اش، حجابش، اشتغالش، ادامه تحصيلش، روابطش و ... تصميم بگيرند. از همان كودكى به ندرت چيزى بجز ظاهر زن ها براى آدم ها مطرح مى شود، در كوچه و خيابان و فيلم و تئاتر، زن زيبا و خوش تراش چشم ها را به خود مى خواند و تحسين ها را برمى انگيزاند، پس چرا خرده مى گيريم به آنان كه سراغ جراحى هاى زيبايى مى روند؟ خود ما نيستيم كه آن ها را به اين سمت سوق مى دهيم؟ خود ما نيستيم كه زن ها را در ظاهرشان خلاصه كرديم و از استقلال و اراده و انتخاب و هوششان ترسيديم؟

 راستش را بخواهى، اوباما، ترامپ و همسرانشان نماد بارز "ديگرى" بودن زنان در جهان امروز هستند، نماد "جنس دوم" بودن زن، زنى كه در هر صورت از نگاه مرد تعريف مى شود، خوب و بدش در ميزان احترام مردان تعيين مى شود. من آن روزى را انتظار مى كشم كه تعداد زنان سياستمدار به اندازه مردان باشد و زنى از اينكه در ملاعام ابراز محبت همسرش را با بوسه اى بر گونه يا دستانش پاسخ گويد، نهراسد.
۱۱/۱۵/۱۳۹۵

جهان جادو

زمینه :
دنیای مجازی آنقدرها هم که می‌گویند بد نیست. مگر اینکه تصور کنیم که تنهایی آدم‌ها پدیده جدیدی است که معلول همین دنیای مجازی است، اما من اینطور فکر نمی‌کنم. آدم‌ها به اشکال مختلفی سعی می‌کنند، با این تنهایی کنار بیایند، بعضی‌ها با سگ‌های خانگی، خودشان را سرگرم می‌کنند، بعضی ها صبح و ظهر و شب سر کار می‌روند تا تنهاییشان را فراموش کنند، بعضی‌ها هم با چرخیدن در فضای مجازی تنهایی‌هایشان را پر می‌کنند. می‌گویند فضای مجازی میان آدم‌ها جدایی و فاصله انداخته، اما لااقل برای من، وسیله نزدیکی به آدم‌هایی بوده که بدون وجود فضای مجازی هرگز نمی‌توانستم اینقدر پررنگ آن‌ها را در زندگی‌ام داشته باشم. دنیای مجازی باعث می‌شود احساساتت را راحت‌تر ابراز کنی و همین تو را به آدم‌ها نزدیک‌تر می‌کند. گاهی هم باعث می‌شود نتوانی از حضور بعضی آدم‌ها فرار کنی، نتوانی فراموش کنی ... 

یک چیزی شبیه همین تنهایی لاعلاج است که آدم‌ها را به سمت فالگیر و معجزه و دعا و امثالهم سوق می‌دهد. هر دردی که با درمان‌های این جهانی قابل درمان نباشد، آدم را به جهان رمز و رازها سوق می‌دهد. هر آدمی که به جهان والا اعتقادی ندارد، یا درد لاعلاج نداشته یا مویه‌ و التماسش از جانب جهان والا بی‌پاسخ مانده. هرچه هست، روح ما در ظرف این جهانیمان جا نمی‌گیرد، وگرنه اینقدر در پیچ و تاب نبودیم. گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر واقعا جهان والایی نیست، چرا ما اینقدر خواهانش هستیم؟ چرا این دنیا و مافیها اینقدر برایمان کم است؟ چرا سر در گریبان نمی‌بریم و زندگیمان را نمی‌کنیم؟ چرا اینقدر به خود می‌پیچیم، سودای جاودانگی در سر داریم و هیچوقت راضی نمی‌شویم؟ گاهی حس می‌کنم اینکه می‌گوید:"از روح خود در تو دمیدم." پر بیراه هم نیست. از اصل خود جدا افتاده‌ایم. خلاصه اینکه وقتی درد بی‌درمان داشته باشی، وقتی راه می‌روی، می‌خندی، زندگی‌ات را می‌کنی اما روحت خودش را به در و دیوار جسمت می‌کوبد تا خودش را نجات دهد، تا فرار کند، تا رها شود، وقتی روحت خسته می‌شود از زندگی در بند، وقتی دلش پرواز می‌خواهد، وقتی دلش یک جای دیگری را می‌خواهد، نمی‌شود گلایه کرد که چرا دست به دامان جهان جادو می‌شوی؟ آن هم وقتی که جهان جادو با داستان ساره و حاملگی‌اش پاسخت می‌دهد، انگار که می‌خواهد بگوید ما پیرزن را حامله می‌کنیم اگر بخواهیم، خواسته‌های تو که دیگر عددی نیست ...
۱۱/۱۲/۱۳۹۵

زمانی که سر ِ رفتن ندارد

زمینه :
داشتم پوشه عکس‌هایم را نگاه می‌کردم، به تاریخ یکی از عکس‌ها برخوردم و متحیر شدم از اینکه فقط یک ماه از آن عکس گذشته است. اما من فکر می‌کنم سال‌ها گذشته است، گویی که بخش مهمی از وقایع زندگی‌ام در این یک ماه سپری شده است. این روزها زمان چقدر دیر می‌گذرد. تلاش مذبوحانه من برای فراموش کردن و برای سرگرم کردن خودم، انگار که به سختی نتیجه می‌دهد. زمان اگر روح داشت، موجود بی‌رحمی بود. در روزهای غم و درد چنان سر ناسازگاری می‌گذارد و چنان آهسته آهسته قدم برمی‌دارد، که انگار با هر قدم روحت را از اعماق وجودت بیرون می‌کشد و با قدم بعدی دوباره سر جایش برمی‌گرداند و اینگونه روزها در نظرت سالی جلوه خواهند کرد. زمان، این موجود بی‌رحم، در هنگام شادی‌هایت چنان شتاب می‌گیرد، که گویی سوار بر اتومیبل آخرین مدل در لاین سرعت بزرگراهی به تاخت برای خودش می‌راند و روزها در نظرت ثانیه‌ای جلوه خواهد کرد. کاش می‌توانستم علیه قانون زمان عصیان کنم، بنیانش را برکنم و اساسش را به گونه دیگری پی بریزم. افسوس که زمان چنان از دسترس دور است که حتی فکر عصیان کردن علیه آن هم مضحک به نظر می‌رسد. روزهایی هست که باید تا ابدیت زندگی‌ات کش بیایند، آنقدر دیر بگذرند که سرانجام مرگت فرا برسد و فرصت نکنی چیزهای دیگری را تجربه کنی. و روزهای دیگری هستند که باید آنقدر کوتاه شوند که گویی هرگز اتفاق نیفتاده‌اند، هرگز نبوده‌اند و اینگونه مجال فراموش کردن بدهند. اما زمان، این چرخدنده بی‌احساس با بی‌رحمی هرچه تمامتر انسان‌ها را خرد می‌کند و از روی لاشه‌های تکه تکه شده‌یشان عبور می‌کند و می‌رود، بی‌آنکه پشت سرش را نگاهی بیندازد. وحشتناک است! روزهایی که زمان کنار دستت می‌نشیند و سر رفتن ندارد، وحشتناک است.

تفاوت های عریان

زمینه :
گاهى در قبال بعضى آدم ها كارى بلد نيستيم بجز ترحم، اما در حقيقت هيچوقت نمى فهميم چه كسى خوشبخت تَر است. ما زندگى خودمان را تجربه مى كنيم و تنها يكبار فرصت تجربه كردن داريم، پس به سختى بيش از آنچه هستيم و آنچه زندگى مى كنيم، درك خواهيم كرد.

در نگاه اول دلت مى خواهد به حال انسان كم بينايى كه همه پست هاى اينستاگرام مرا لايك مى زند ترحم كنى. با خودت تصور مى كنى كه عكس ها را چگونه مى بيند يا تصور مى كند؟ به متن ها لايك مى زند يا به عكس هايى كه احتمالا از پشت پرده اى مه آلود مى بيند؟ شايد به نظرت تراژديك باشد، ولى راستش را بخواهى، هيچ بعيد نيست كه زندگى من و تو هم از ديدگاه استاد دانشگاهى كه يك موسسه خيريه را مديريت مى كند و آينده ده ها دختر جوان را تغيير مى دهد، تراژديك باشد. اين آدم پرانرژى به ده ها انسان شبيه من انگيزه زندگى مى دهد، اما همچنان لايك زدنش به پست هاى اينستاگرام، از نظر من يك حس غمناكى دارد! شاید هم ناتوانی‌ام در درک و پذیرش تفاوت‌ها غمناکش می‌کند. شاید هم غمگین می‌شوم چون نمی‌توانم جهان آدمی دیگر را که درست یا غلط، کاملا با جهان خودم متفاوت به نظر می‌آید درک کنم. خوب که نگاه کنی، می‌بینی زندگی تک تک آدم‌ها آنقدر منحصر به فرد هست که به راحتی قابل درک نباشد، مثلا طرز نگاه کردنشان به جهان اطراف و آنچه از پشت پنجره نگاهشان می‌بینند و تفسیری که از دیده‌هایشان ارائه می‌دهند، عمیق‌ترین درونیاتشان، آنچه در اعماق دریای وجودشان ته‌نشین شده است. نمی‌شود همه این‌ها را فهمید. اما این تفاوت‌ها وقتی از حوزه انتزاعیات خارج می‌شود، وقتی شکل فیزیکی پیدا می‌کند، عجیب‌تر می‌شود. تفاوتی است که با تظاهر و پنهان‌کاری قابل پوشاندن نیست، برهنه و عریان خودش را توی چشم می‌اندازد و آدم‌هایی را که به تظاهر خو کرده‌اند، غمگین می‌کند.

نامه ای برای لورا *

زمینه :
لورای عزیز، چند روزی است که داستان زندگی تو و خانواده‌ات گرمابخش ثانیه‌های من بوده است. حیفم آمد که برایت نامه ننویسم و از احساسم برایت نگویم. شاید هم استفاده از عبارت "گرمابخش" چندان درست نباشد. شاید به اشتباه بیفتی و فکر کنی که من از خواندن رنج‌های تو احساس شادمانی کرده‌ام، ولی اینطور نیست. من قرابت شدیدی با تو حس کردم، و در عین حال نتوانستم تو را آنطور که باید درک کنم، آنگونه که هستی و آنگونه که فکر می کنی. لورای عزیز، جهان پیرامون ما مخالفت علنی تو را با قوانین و ساختارهایش نپذیرفت، سرکشی تو را به بدترین شکل ممکن پاسخ داد. قانون جهان، قانون مستبدی است. عاقبت کسی که مدام "چرا" بگوید و به سنت‌ها تن ندهد، بد فرجامی است. دیگران تو را دیوانه می‌نامیدند، چون تو آنطور که آن‌ها جهان پیرامونشان را می‌دیدند، نمی‌دیدی. تو آنطور که آن‌ها احساس می‌کردند، احساس نمی‌کردی، تو آنطور نبودی که دیگران بودند و می‌خواستند باشی! بخاطر همین هم تو را دیوانه نامیدند. اما من، تو و رنی می‌دانستیم که تو، دیوانه نبودی، متفاوت بودی. لورای عزیز، در این جهان مستبد، کار امثال تو یا به زندان می‌کشد یا به دیوانه‌خان. ایمان معصومانه‌ات به خدا و به عشق را ارج می‌نهم، اما عزیز دلم، این دو هرگز با انفعال و بی‌عملی، پاسخی به دنبال نخواهد داشت. تو با مومن‌ترین قلب‌ها به دامان خدا چنگ زدی، به معصومانه‌ترین وجهی، بر سر عشق با خدا معامله کردی، اما دامان خدا پاره شد، و تو به قعر دره سقوط کردی! تحمل رنج و سختی بی‌دلیل، تن دادن به کثافتی که جهان مردسالار بر تو تحمیل می‌کند، و در ازایش گرفتن عشق، معامله عادلانه‌ای با خدا نیست. می‌دانم، می‌دانم، دارم به ورطه نصیحت می‌افتم. جهان تو به دو قسمت جهان خاکی و جهان روحانی تقسیم می‌شد. در جهان روحانی‌ات عشقی را می‌پروراندی که روح آلکس از آن بی‌خبر بود. در جهان خاکی‌ات هیچ چیز ارزشمندی وجود نداشت، جهان خاکی تو، جای رنج کشیدن بود. اما چه حیف، جهان روحانی‌ات ریشه در همین خاک داشت و چیزی بجز همان رنج بر تو ارزانی نداشت. عشق تو، ممنوعه بود. بیهوده انتظار کشیدی، بیهوده با خدا معامله کردی، دست خدا کوتاه‌تر از آن است که در جنگ دخالت کند. آه، لورای عزیز، چه تلخ است سرنوشت تو، چه تلخ است، کسی را دوست داشته باشی که بارها با خواهرت عشق‌بازی کرده است، کسی که طعمه چنگال بی‌رحم جنگ می‌شود و حتی هنگام مرگ هم به تو فکر نمی‌کند. تو در یک ثانیه همه داشته‌هایت را از دست دادی: عشق، ایمان و به قعر دره سقوط کردی. تحمل زندگی بدون عشق، بدون ایمان، دیگر برایت ممکن نبود. چطور می‌توانستی قبول کنی که نه بخاطر معامله با خدا و تحمل راهبه‌وار رنج، که به دلیل یک توهم، به خواهر خودت خیانت کردی، درد و رنج تجاوز را تحمل کردی و سکوت کردی، نه این‌ها بیشتر از آستانه تحمل تو بود. نمی‌توانستی ببینی که برای کثافتی که در آن غوطه‌ور شده‌ای و قربانی آن شده‌ای، توجیه روحانی وجود ندارد، تو با سکوتت با دم نزدنت همدست جنایتکار شده‌ای، همان کسی که از روز نخست، پلیدی روحش را از پشت نقاب چهره‌اش تشخیص دادی. شاید هم می‌خواستی فریاد بزنی، اما عاقبتی بجز دیوانه‌خانه و شوک الکتریکی برای خودت نمی‌دیدی، پس امیدوارانه، در آرزوی معجزه‌ای از جانب خدایت سکوت کردی. معجزه‌ای که هرگز رخ نداد ...

*یکی از شخصیتهای رمان "آدمکش کور" اثر مارگارت اتوود
۱۱/۰۷/۱۳۹۵

مبارزه روزمره

زمینه :
به ميدان انقلاب كه مى رسم مردى كه از رو به رو مى آيد مى گويد: "برگرد، برگرد، گشت ارشاد داره مى گيره." راهم را ادامه مى دهم، شالم را جلو مى كشم. دو پسر در گوشه خيابان با خنده و مسخره بازى مى گويند: "پايينو بچسب!" به ون گشت ارشاد نگاه مى كنم و در دلم حس اشمئزاز شديدى وجود دارد، شايد هم كينه و نفرت. جلوتر مى روم سوار تاكسى هاى امير آباد مى شوم. بقيه مسافرها زودتر از من پياده مى شوند. همينكه مسافر آخر پياده شد راننده سر صحبت را باز مى كند: "دانشجويين؟ قبلا افتخار نداشتم ببينمتون." يكجورى حرف مى زند و نگاه مى كند كه حالم به هم مى خورد. مى گويد:" دخترهاى خوابگاه به جاى تاكسى خطى سوار ماشين شخصى مى شن مى رن دور دور! حالا بذار خونواده هاشون بيان از ما بپرسن، همچين آمارشونو بديم دست پدر و مادراشون! آخه مى دونى خونواده ها ميان از ما مى پرسن!" به مقصد رسيده بوديم، ديگر براى بحث فمينيستى و استدلال آوردن دير شده بود. براى اينكه بگويم به چه حقى خودت را محق مى دانى كه در خصوصى ترين وجوه زندگى ديگران دخالت كنى؟ اصلا مگر اين ها طفل صغير هستند كه خانواده هايشان بياييد درباره اعمال و رفتارشان از تو بپرسند؟

با خودم فكر مى كنم كه در همين فاصله يك ساعته چند نفر خواسته اند درباره بخشى از مسائل شخصى زندگى من مثل نوع پوشش يا رفت و آمد تصميم بگيرند؟! بخاطر جنسيتم؟ و از قضا من هم به شيوه خودم، مثل خيلى هاى ديگر، به همه يشان دهن كجى كرده ام و راه خودم را رفته ام، يا لااقل تلاشم را كرده ام كه منفعل نباشم.
۱۰/۳۰/۱۳۹۵

تدریجا به فنا می رویم ...

زمینه :
ما با آن حوض آبى وسط ساختمان پلاسكو خاطره داشتيم، حتى عكس هم داريم. مادرم با بهت مى گويد "آنقدرها هم پيزورى نبود كه!" نه! پيزورى نبود، فقط كمى خسته بود. مادرم مى گويد "هيچ كس از فردايش خبر ندارد." نه، راستش را بخواهى آن روزها كه فرت و فرت مسير خيابان فردوسى را مى گرفتم و مى افتادم توى جمهورى و هميشه از برابر ساختمان پلاسكو عبور مى كردم، حتى سرم را بالا نمى آوردم كه نگاهش كنم. فكر مى كردم هميشه هست، حتى فكر مى كردم من مى ميرم اما او باقى مى ماند، مثل هزاران ساختمان ديگرى كه خاطرات پدربزرگ و مادربزرگ هايمان را به دوش مى كشند، اما پدربزرگ ها و مادر بزرگ هاى خيلى هايمان ميان خاك آرميده اند. اگر مى دانستم پلاسكو قرار است روزى اينطور فرو بريزد و عده اى را هم در كام خود ببلعد، مى ايستادم و با دقت بيشترى تماشايش مى كردم! مى ايستادم و براى خودم فلسفه ها مى بافتم از دنيا و بى وفايى اش، از مملكت بى صاحب، از جامعه اى كه اخلاقياتش در خطر است و بعد خنده ام مى گرفت از خودم، از تو! از اينكه هيچ كس از فردايش خبر ندارد، اما طورى به زندگى چنگ مى زند انگار پادشاه ابديت است. همه هراسمان، همين نبود؟ همين كه مثل پلاسكو از جمهورى زندگى يكديگر محو شويم؟ حالا اتفاق بهترى افتاده است؟ هم پلاسكو فرو ريخته و هم جمهورى به فنا رفته ...

بودن یا نبودن

زمینه :
دلم مى خواهد محو شوم، نامرئى شوم، هيچ كس مرا نبيند اما من مثل كرم لاى زندگى مردم وول بخورم و تماشايشان كنم، شايد هم نه، شايد هم حوصله يشان را نداشته باشم. بهتر است مثل خمير وا بروم، شُل شوم، آنقدر شُل كه مثل مواد مذاب روى زمين روان شوم، آهسته آهسته از شكاف سنگفرش خيابان پايين روم، به اعماق تاريكى فرو روم، جايى كه ديگر هيچ كس مرا به خاطر نياورد! و من هم هيچ كس را به خاطر نياورم. خوب كه فكرش را مى كنم، مى بينم جاودانگى چيز وحشتناكى است، ترسناك است، حتى اينكه وقتى نباشى همه به تو فكر كنند چون كارهايى كرده اى كه به راحتى از يادشان نمى رود! حتى يك دم رهايت نمى كنند، حتى يك دم مجال استراحت نمى دهند، مدام بايد باشى و باشى و باشى! من از بودن خسته شده ام، مى خواهم فراموش شوم و فراموش كنم، مى خواهم بدانم دنيا بدون من چه شكلى مى شود؟ مى خواهم پرواز كنم به جزيره خودم، سرزمينى كه هنوز كشف نشده است، جايى كه دست هيچ بشرى و هيچ خدايى به آنجا نرسيده است، جايى كه نيست ...
۱۰/۲۳/۱۳۹۵

روز قبل از امتحان خود را چگونه گذرانديم؟

 صبح ساعت ده خسته از فيلمى كه ديشب تا ساعت سه نگاه مى كرديم از خواب بيدار مى شويم! بعد از مقاديرى غلت زدن در رختخواب، دست انداخته از كنار بالشمان رمانى برداشته ده صفحه رمان مى خوانيم. پس از اينكه متوجه مى شويم كه هشت ساعت خواب در شبانه روز براى بدن از اوجب واجبات است، كتاب را مى بنديم، پتو را روى سرمان مى كشيم و مجددا براى جبران آن يكساعت كمبود خواب، مى خوابيم! ساعت يازده و نيم دوباره بيدار مى شويم، دست مى اندازيم و اينبار آن يكى كتابمان را از كنار بالش برمى داريم، ده صفحه هم آن را مى خوانيم كه همكلاسيمان پيام مى دهد كه براى مقادير كافى عجز و لابه در محضر استاد، هرچه سريعتر تا ساعت يك خود را به دانشگاه برسانيم! سلانه سلانه و خميازه كشان خود را از رختخواب بيرون مى كشيم.

 در دانشگاه پس از آنكه به ميزان كافى دست به دامن استاد شده آنقدر كه دامنش كمى هم جر خورد، بخش هايى از كتاب را از امتحان حذف نموده سپس فاتحانه به مقصود رفع اشكال راهى كتابخانه مى شويم و در آنجا دريغ از يك صندلى خالى! پس از غصب صندلى افرادى كه خودشان نبودند ولى زنبيل هايشان را روى صندلى ها گذاشته بودند، به امر شريف رفع اشكال پرداختيم. پس از آنكه اشكال هايمان با گفتن اين جمله كه "اين را من هم نفهميدم، حفظ كن!" تمام و كمال رفع و رجوع شد، خرامان خرامان راهى تعاونى دانشگاه شديم و ناهار را همراه با مقادير اندكى غيبت در معيت دوستى شريف و بزرگوار در ساعت چهار بعد از ظهر ميل فرموديم و مجددا راهى خوابگاه شديم! از آنجا كه بسيار روز خسته كننده و پرتلاشى داشتيم (!) مجددا آغوش رختخواب را بغل كرده تا ساعت هشت خوابيديم، زيرا كه بدنمان زير بار كار و تلاش روزانه خسته و فرسوده شده بود! ساعت هشت با رنج و اندوه فراوان آغوش رختخواب را رها كرده، پشت ميز تحريرمان نشستيم و در حاليكه به برگه فرمول نصفه نيمه يمان زل زده بوديم به اين فكر مى كرديم كه هيچ چيزى در دنيا بهتر از دانشجو بودن در مملكتى به اسم ايران نيست!
۱۰/۱۴/۱۳۹۵

بوی سنگفرش خیابان های این شهر

زمینه :
از تئاتر شهر پياده راه افتاديم، از كنار دستفروش هاى وليعصر جنوبى عبور كرديم، جمهورى را پياده تا بهارستان گز كرديم، از كنار كافه نادرى و سينما اروپا رد شديم. بى شباهت به سفر در زمان نبود. ناهار را در يكى از رستوران هاى بهارستان خورديم. يكى از همين رستوران هاى قدمت دارى كه بالاى پنجاه سال از عمرشان مى گذرد و خدمه اش آنقدر خاكى و صميمى هستند كه زمين تا آسمان با رستوران ها و كافه هاى امروزى بالاى شهر توفير دارند.

 دوباره از ميدان بهارستان پياده راه مى افتيم، مى رويم سمت خيابان پامنار با همان ساختمان ها و سنگفرش مهربانى كه در آغوشش كار و اشتغال روزانه به شكلى خشن در جريان است. مسجد "آقا بهمن" همينجاست، اسم عجيبى است براى يك مسجد. اينجا همه چيز قدمت دارد، مسجد آقا بهمن را روزگارى آيت الله كاشانى بازسازى كرده است! همينطور پياده ناصر خسرو و پانزده خرداد را قدم مى زنيم تا به كاخ گلستان برسيم. اينجا پر است از جاذبه هاى اصيل و ريشه دار. حتى حمل و نقل عمومى هم فرق دارد، خودتان بايد ببينيد!

 كاخ گلستان زيباتر از هميشه است، انگار خودش را براى ورود ما آماده كرده، اينجا آرامشى حكمفرماست كه وصفش در قالب كلمه نمى گنجد. تجربه آرامش كنار حوض وسط كاخ، كنار آب مواجى كه تلالو خورشيد غروب را به شكلى لرزان بازمى گرداند، براى ما كه به سختى از طبيعت بكر بهره مند مى شويم، تجربه منحصر به فردى است، انگار زندگى واقعى آنجاست! داستان امينه با تماشاى تمثال پادشاهان قاجار در ذهنم زنده مى شود، هيچ اثرى از اين زن كه به نوعى مادر قاجارها محسوب مى شود، نيست.

دوباره پياده راه مى افتيم، به ميدان منيريه مى رسيم و قدم در وليعصر دوست داشتنى مى گذاريم كه چنارهايش شب ها بدجور دلربايى مى كنند. دوباره به نقطه آغازمان باز مى گرديم، به تئاتر شهر و متعجب مى شويم از اينكه همه اين سفر يكروزه را پياده طى كرديم! سفرى در زمان و مكان! حقيقتى است، من اگر بميرم تنم بوى اين شهر را خواهد داد، جايى كه براى آن دلتنگ خواهم شد.

امینه

زمینه :
"امينه" را از اول مهر شروع كردم. در تمام اين چند ماه، داستان پر فراز و نشيب زندگى من كه انگار روى دور تند افتاده بود، با ماجراهاى پر فراز و نشيب امينه گره خورده بود. امينه را گذاشته بودم براى وقت هاى خاص، وقت هاى تنهايى، تنها توى كافه نشستن ها، يا حضور اجبارى در كنفرانس و امثالهم. بخاطر همين هم خواندنش اينقدر طول كشيد، در اين فاصله چندين كتاب ديگر را تمام كردم، اما امينه، همدم زمان هاى خاص بود.

عجيب است كه تاريخ چند سلسله پادشاهى تا حد زيادى دستخوش حركات آدمى باشد كه چندان هم نامى از او نمى شنويم! گاهى با خودم فكر مى كنم كه اگر امينه نه يك زن، كه يك مرد بود، باز هم همينقدر گمنام باقى مى ماند؟

 امينه از بعد اخلاقى، چندان هم شخصيت قابل ستايشى نيست، اما توانمندى هاى روحى و جسمى اش قابل ستايش است. بايد اثرگذارى اين زن در تاريخ اين كشور را خواند و متأسف شد از اينكه جهان مردسالار و حتى تاريخ نگارى مردسالار، چطور امسال امينه را در گمنامى فرو مى برد تا بر فرودستى و ناتوانى زنان هرچه بيشتر تاكيد نمايد.