۱۱/۱۲/۱۳۹۵

زمانی که سر ِ رفتن ندارد

زمینه :
داشتم پوشه عکس‌هایم را نگاه می‌کردم، به تاریخ یکی از عکس‌ها برخوردم و متحیر شدم از اینکه فقط یک ماه از آن عکس گذشته است. اما من فکر می‌کنم سال‌ها گذشته است، گویی که بخش مهمی از وقایع زندگی‌ام در این یک ماه سپری شده است. این روزها زمان چقدر دیر می‌گذرد. تلاش مذبوحانه من برای فراموش کردن و برای سرگرم کردن خودم، انگار که به سختی نتیجه می‌دهد. زمان اگر روح داشت، موجود بی‌رحمی بود. در روزهای غم و درد چنان سر ناسازگاری می‌گذارد و چنان آهسته آهسته قدم برمی‌دارد، که انگار با هر قدم روحت را از اعماق وجودت بیرون می‌کشد و با قدم بعدی دوباره سر جایش برمی‌گرداند و اینگونه روزها در نظرت سالی جلوه خواهند کرد. زمان، این موجود بی‌رحم، در هنگام شادی‌هایت چنان شتاب می‌گیرد، که گویی سوار بر اتومیبل آخرین مدل در لاین سرعت بزرگراهی به تاخت برای خودش می‌راند و روزها در نظرت ثانیه‌ای جلوه خواهد کرد. کاش می‌توانستم علیه قانون زمان عصیان کنم، بنیانش را برکنم و اساسش را به گونه دیگری پی بریزم. افسوس که زمان چنان از دسترس دور است که حتی فکر عصیان کردن علیه آن هم مضحک به نظر می‌رسد. روزهایی هست که باید تا ابدیت زندگی‌ات کش بیایند، آنقدر دیر بگذرند که سرانجام مرگت فرا برسد و فرصت نکنی چیزهای دیگری را تجربه کنی. و روزهای دیگری هستند که باید آنقدر کوتاه شوند که گویی هرگز اتفاق نیفتاده‌اند، هرگز نبوده‌اند و اینگونه مجال فراموش کردن بدهند. اما زمان، این چرخدنده بی‌احساس با بی‌رحمی هرچه تمامتر انسان‌ها را خرد می‌کند و از روی لاشه‌های تکه تکه شده‌یشان عبور می‌کند و می‌رود، بی‌آنکه پشت سرش را نگاهی بیندازد. وحشتناک است! روزهایی که زمان کنار دستت می‌نشیند و سر رفتن ندارد، وحشتناک است.

تفاوت های عریان

زمینه :
گاهى در قبال بعضى آدم ها كارى بلد نيستيم بجز ترحم، اما در حقيقت هيچوقت نمى فهميم چه كسى خوشبخت تَر است. ما زندگى خودمان را تجربه مى كنيم و تنها يكبار فرصت تجربه كردن داريم، پس به سختى بيش از آنچه هستيم و آنچه زندگى مى كنيم، درك خواهيم كرد.

در نگاه اول دلت مى خواهد به حال انسان كم بينايى كه همه پست هاى اينستاگرام مرا لايك مى زند ترحم كنى. با خودت تصور مى كنى كه عكس ها را چگونه مى بيند يا تصور مى كند؟ به متن ها لايك مى زند يا به عكس هايى كه احتمالا از پشت پرده اى مه آلود مى بيند؟ شايد به نظرت تراژديك باشد، ولى راستش را بخواهى، هيچ بعيد نيست كه زندگى من و تو هم از ديدگاه استاد دانشگاهى كه يك موسسه خيريه را مديريت مى كند و آينده ده ها دختر جوان را تغيير مى دهد، تراژديك باشد. اين آدم پرانرژى به ده ها انسان شبيه من انگيزه زندگى مى دهد، اما همچنان لايك زدنش به پست هاى اينستاگرام، از نظر من يك حس غمناكى دارد! شاید هم ناتوانی‌ام در درک و پذیرش تفاوت‌ها غمناکش می‌کند. شاید هم غمگین می‌شوم چون نمی‌توانم جهان آدمی دیگر را که درست یا غلط، کاملا با جهان خودم متفاوت به نظر می‌آید درک کنم. خوب که نگاه کنی، می‌بینی زندگی تک تک آدم‌ها آنقدر منحصر به فرد هست که به راحتی قابل درک نباشد، مثلا طرز نگاه کردنشان به جهان اطراف و آنچه از پشت پنجره نگاهشان می‌بینند و تفسیری که از دیده‌هایشان ارائه می‌دهند، عمیق‌ترین درونیاتشان، آنچه در اعماق دریای وجودشان ته‌نشین شده است. نمی‌شود همه این‌ها را فهمید. اما این تفاوت‌ها وقتی از حوزه انتزاعیات خارج می‌شود، وقتی شکل فیزیکی پیدا می‌کند، عجیب‌تر می‌شود. تفاوتی است که با تظاهر و پنهان‌کاری قابل پوشاندن نیست، برهنه و عریان خودش را توی چشم می‌اندازد و آدم‌هایی را که به تظاهر خو کرده‌اند، غمگین می‌کند.

نامه ای برای لورا *

زمینه :
لورای عزیز، چند روزی است که داستان زندگی تو و خانواده‌ات گرمابخش ثانیه‌های من بوده است. حیفم آمد که برایت نامه ننویسم و از احساسم برایت نگویم. شاید هم استفاده از عبارت "گرمابخش" چندان درست نباشد. شاید به اشتباه بیفتی و فکر کنی که من از خواندن رنج‌های تو احساس شادمانی کرده‌ام، ولی اینطور نیست. من قرابت شدیدی با تو حس کردم، و در عین حال نتوانستم تو را آنطور که باید درک کنم، آنگونه که هستی و آنگونه که فکر می کنی. لورای عزیز، جهان پیرامون ما مخالفت علنی تو را با قوانین و ساختارهایش نپذیرفت، سرکشی تو را به بدترین شکل ممکن پاسخ داد. قانون جهان، قانون مستبدی است. عاقبت کسی که مدام "چرا" بگوید و به سنت‌ها تن ندهد، بد فرجامی است. دیگران تو را دیوانه می‌نامیدند، چون تو آنطور که آن‌ها جهان پیرامونشان را می‌دیدند، نمی‌دیدی. تو آنطور که آن‌ها احساس می‌کردند، احساس نمی‌کردی، تو آنطور نبودی که دیگران بودند و می‌خواستند باشی! بخاطر همین هم تو را دیوانه نامیدند. اما من، تو و رنی می‌دانستیم که تو، دیوانه نبودی، متفاوت بودی. لورای عزیز، در این جهان مستبد، کار امثال تو یا به زندان می‌کشد یا به دیوانه‌خان. ایمان معصومانه‌ات به خدا و به عشق را ارج می‌نهم، اما عزیز دلم، این دو هرگز با انفعال و بی‌عملی، پاسخی به دنبال نخواهد داشت. تو با مومن‌ترین قلب‌ها به دامان خدا چنگ زدی، به معصومانه‌ترین وجهی، بر سر عشق با خدا معامله کردی، اما دامان خدا پاره شد، و تو به قعر دره سقوط کردی! تحمل رنج و سختی بی‌دلیل، تن دادن به کثافتی که جهان مردسالار بر تو تحمیل می‌کند، و در ازایش گرفتن عشق، معامله عادلانه‌ای با خدا نیست. می‌دانم، می‌دانم، دارم به ورطه نصیحت می‌افتم. جهان تو به دو قسمت جهان خاکی و جهان روحانی تقسیم می‌شد. در جهان روحانی‌ات عشقی را می‌پروراندی که روح آلکس از آن بی‌خبر بود. در جهان خاکی‌ات هیچ چیز ارزشمندی وجود نداشت، جهان خاکی تو، جای رنج کشیدن بود. اما چه حیف، جهان روحانی‌ات ریشه در همین خاک داشت و چیزی بجز همان رنج بر تو ارزانی نداشت. عشق تو، ممنوعه بود. بیهوده انتظار کشیدی، بیهوده با خدا معامله کردی، دست خدا کوتاه‌تر از آن است که در جنگ دخالت کند. آه، لورای عزیز، چه تلخ است سرنوشت تو، چه تلخ است، کسی را دوست داشته باشی که بارها با خواهرت عشق‌بازی کرده است، کسی که طعمه چنگال بی‌رحم جنگ می‌شود و حتی هنگام مرگ هم به تو فکر نمی‌کند. تو در یک ثانیه همه داشته‌هایت را از دست دادی: عشق، ایمان و به قعر دره سقوط کردی. تحمل زندگی بدون عشق، بدون ایمان، دیگر برایت ممکن نبود. چطور می‌توانستی قبول کنی که نه بخاطر معامله با خدا و تحمل راهبه‌وار رنج، که به دلیل یک توهم، به خواهر خودت خیانت کردی، درد و رنج تجاوز را تحمل کردی و سکوت کردی، نه این‌ها بیشتر از آستانه تحمل تو بود. نمی‌توانستی ببینی که برای کثافتی که در آن غوطه‌ور شده‌ای و قربانی آن شده‌ای، توجیه روحانی وجود ندارد، تو با سکوتت با دم نزدنت همدست جنایتکار شده‌ای، همان کسی که از روز نخست، پلیدی روحش را از پشت نقاب چهره‌اش تشخیص دادی. شاید هم می‌خواستی فریاد بزنی، اما عاقبتی بجز دیوانه‌خانه و شوک الکتریکی برای خودت نمی‌دیدی، پس امیدوارانه، در آرزوی معجزه‌ای از جانب خدایت سکوت کردی. معجزه‌ای که هرگز رخ نداد ...

*یکی از شخصیتهای رمان "آدمکش کور" اثر مارگارت اتوود
۱۱/۰۷/۱۳۹۵

مبارزه روزمره

زمینه :
به ميدان انقلاب كه مى رسم مردى كه از رو به رو مى آيد مى گويد: "برگرد، برگرد، گشت ارشاد داره مى گيره." راهم را ادامه مى دهم، شالم را جلو مى كشم. دو پسر در گوشه خيابان با خنده و مسخره بازى مى گويند: "پايينو بچسب!" به ون گشت ارشاد نگاه مى كنم و در دلم حس اشمئزاز شديدى وجود دارد، شايد هم كينه و نفرت. جلوتر مى روم سوار تاكسى هاى امير آباد مى شوم. بقيه مسافرها زودتر از من پياده مى شوند. همينكه مسافر آخر پياده شد راننده سر صحبت را باز مى كند: "دانشجويين؟ قبلا افتخار نداشتم ببينمتون." يكجورى حرف مى زند و نگاه مى كند كه حالم به هم مى خورد. مى گويد:" دخترهاى خوابگاه به جاى تاكسى خطى سوار ماشين شخصى مى شن مى رن دور دور! حالا بذار خونواده هاشون بيان از ما بپرسن، همچين آمارشونو بديم دست پدر و مادراشون! آخه مى دونى خونواده ها ميان از ما مى پرسن!" به مقصد رسيده بوديم، ديگر براى بحث فمينيستى و استدلال آوردن دير شده بود. براى اينكه بگويم به چه حقى خودت را محق مى دانى كه در خصوصى ترين وجوه زندگى ديگران دخالت كنى؟ اصلا مگر اين ها طفل صغير هستند كه خانواده هايشان بياييد درباره اعمال و رفتارشان از تو بپرسند؟

با خودم فكر مى كنم كه در همين فاصله يك ساعته چند نفر خواسته اند درباره بخشى از مسائل شخصى زندگى من مثل نوع پوشش يا رفت و آمد تصميم بگيرند؟! بخاطر جنسيتم؟ و از قضا من هم به شيوه خودم، مثل خيلى هاى ديگر، به همه يشان دهن كجى كرده ام و راه خودم را رفته ام، يا لااقل تلاشم را كرده ام كه منفعل نباشم.
۱۰/۳۰/۱۳۹۵

تدریجا به فنا می رویم ...

زمینه :
ما با آن حوض آبى وسط ساختمان پلاسكو خاطره داشتيم، حتى عكس هم داريم. مادرم با بهت مى گويد "آنقدرها هم پيزورى نبود كه!" نه! پيزورى نبود، فقط كمى خسته بود. مادرم مى گويد "هيچ كس از فردايش خبر ندارد." نه، راستش را بخواهى آن روزها كه فرت و فرت مسير خيابان فردوسى را مى گرفتم و مى افتادم توى جمهورى و هميشه از برابر ساختمان پلاسكو عبور مى كردم، حتى سرم را بالا نمى آوردم كه نگاهش كنم. فكر مى كردم هميشه هست، حتى فكر مى كردم من مى ميرم اما او باقى مى ماند، مثل هزاران ساختمان ديگرى كه خاطرات پدربزرگ و مادربزرگ هايمان را به دوش مى كشند، اما پدربزرگ ها و مادر بزرگ هاى خيلى هايمان ميان خاك آرميده اند. اگر مى دانستم پلاسكو قرار است روزى اينطور فرو بريزد و عده اى را هم در كام خود ببلعد، مى ايستادم و با دقت بيشترى تماشايش مى كردم! مى ايستادم و براى خودم فلسفه ها مى بافتم از دنيا و بى وفايى اش، از مملكت بى صاحب، از جامعه اى كه اخلاقياتش در خطر است و بعد خنده ام مى گرفت از خودم، از تو! از اينكه هيچ كس از فردايش خبر ندارد، اما طورى به زندگى چنگ مى زند انگار پادشاه ابديت است. همه هراسمان، همين نبود؟ همين كه مثل پلاسكو از جمهورى زندگى يكديگر محو شويم؟ حالا اتفاق بهترى افتاده است؟ هم پلاسكو فرو ريخته و هم جمهورى به فنا رفته ...

بودن یا نبودن

زمینه :
دلم مى خواهد محو شوم، نامرئى شوم، هيچ كس مرا نبيند اما من مثل كرم لاى زندگى مردم وول بخورم و تماشايشان كنم، شايد هم نه، شايد هم حوصله يشان را نداشته باشم. بهتر است مثل خمير وا بروم، شُل شوم، آنقدر شُل كه مثل مواد مذاب روى زمين روان شوم، آهسته آهسته از شكاف سنگفرش خيابان پايين روم، به اعماق تاريكى فرو روم، جايى كه ديگر هيچ كس مرا به خاطر نياورد! و من هم هيچ كس را به خاطر نياورم. خوب كه فكرش را مى كنم، مى بينم جاودانگى چيز وحشتناكى است، ترسناك است، حتى اينكه وقتى نباشى همه به تو فكر كنند چون كارهايى كرده اى كه به راحتى از يادشان نمى رود! حتى يك دم رهايت نمى كنند، حتى يك دم مجال استراحت نمى دهند، مدام بايد باشى و باشى و باشى! من از بودن خسته شده ام، مى خواهم فراموش شوم و فراموش كنم، مى خواهم بدانم دنيا بدون من چه شكلى مى شود؟ مى خواهم پرواز كنم به جزيره خودم، سرزمينى كه هنوز كشف نشده است، جايى كه دست هيچ بشرى و هيچ خدايى به آنجا نرسيده است، جايى كه نيست ...
۱۰/۲۳/۱۳۹۵

روز قبل از امتحان خود را چگونه گذرانديم؟

 صبح ساعت ده خسته از فيلمى كه ديشب تا ساعت سه نگاه مى كرديم از خواب بيدار مى شويم! بعد از مقاديرى غلت زدن در رختخواب، دست انداخته از كنار بالشمان رمانى برداشته ده صفحه رمان مى خوانيم. پس از اينكه متوجه مى شويم كه هشت ساعت خواب در شبانه روز براى بدن از اوجب واجبات است، كتاب را مى بنديم، پتو را روى سرمان مى كشيم و مجددا براى جبران آن يكساعت كمبود خواب، مى خوابيم! ساعت يازده و نيم دوباره بيدار مى شويم، دست مى اندازيم و اينبار آن يكى كتابمان را از كنار بالش برمى داريم، ده صفحه هم آن را مى خوانيم كه همكلاسيمان پيام مى دهد كه براى مقادير كافى عجز و لابه در محضر استاد، هرچه سريعتر تا ساعت يك خود را به دانشگاه برسانيم! سلانه سلانه و خميازه كشان خود را از رختخواب بيرون مى كشيم.

 در دانشگاه پس از آنكه به ميزان كافى دست به دامن استاد شده آنقدر كه دامنش كمى هم جر خورد، بخش هايى از كتاب را از امتحان حذف نموده سپس فاتحانه به مقصود رفع اشكال راهى كتابخانه مى شويم و در آنجا دريغ از يك صندلى خالى! پس از غصب صندلى افرادى كه خودشان نبودند ولى زنبيل هايشان را روى صندلى ها گذاشته بودند، به امر شريف رفع اشكال پرداختيم. پس از آنكه اشكال هايمان با گفتن اين جمله كه "اين را من هم نفهميدم، حفظ كن!" تمام و كمال رفع و رجوع شد، خرامان خرامان راهى تعاونى دانشگاه شديم و ناهار را همراه با مقادير اندكى غيبت در معيت دوستى شريف و بزرگوار در ساعت چهار بعد از ظهر ميل فرموديم و مجددا راهى خوابگاه شديم! از آنجا كه بسيار روز خسته كننده و پرتلاشى داشتيم (!) مجددا آغوش رختخواب را بغل كرده تا ساعت هشت خوابيديم، زيرا كه بدنمان زير بار كار و تلاش روزانه خسته و فرسوده شده بود! ساعت هشت با رنج و اندوه فراوان آغوش رختخواب را رها كرده، پشت ميز تحريرمان نشستيم و در حاليكه به برگه فرمول نصفه نيمه يمان زل زده بوديم به اين فكر مى كرديم كه هيچ چيزى در دنيا بهتر از دانشجو بودن در مملكتى به اسم ايران نيست!
۱۰/۱۴/۱۳۹۵

بوی سنگفرش خیابان های این شهر

زمینه :
از تئاتر شهر پياده راه افتاديم، از كنار دستفروش هاى وليعصر جنوبى عبور كرديم، جمهورى را پياده تا بهارستان گز كرديم، از كنار كافه نادرى و سينما اروپا رد شديم. بى شباهت به سفر در زمان نبود. ناهار را در يكى از رستوران هاى بهارستان خورديم. يكى از همين رستوران هاى قدمت دارى كه بالاى پنجاه سال از عمرشان مى گذرد و خدمه اش آنقدر خاكى و صميمى هستند كه زمين تا آسمان با رستوران ها و كافه هاى امروزى بالاى شهر توفير دارند.

 دوباره از ميدان بهارستان پياده راه مى افتيم، مى رويم سمت خيابان پامنار با همان ساختمان ها و سنگفرش مهربانى كه در آغوشش كار و اشتغال روزانه به شكلى خشن در جريان است. مسجد "آقا بهمن" همينجاست، اسم عجيبى است براى يك مسجد. اينجا همه چيز قدمت دارد، مسجد آقا بهمن را روزگارى آيت الله كاشانى بازسازى كرده است! همينطور پياده ناصر خسرو و پانزده خرداد را قدم مى زنيم تا به كاخ گلستان برسيم. اينجا پر است از جاذبه هاى اصيل و ريشه دار. حتى حمل و نقل عمومى هم فرق دارد، خودتان بايد ببينيد!

 كاخ گلستان زيباتر از هميشه است، انگار خودش را براى ورود ما آماده كرده، اينجا آرامشى حكمفرماست كه وصفش در قالب كلمه نمى گنجد. تجربه آرامش كنار حوض وسط كاخ، كنار آب مواجى كه تلالو خورشيد غروب را به شكلى لرزان بازمى گرداند، براى ما كه به سختى از طبيعت بكر بهره مند مى شويم، تجربه منحصر به فردى است، انگار زندگى واقعى آنجاست! داستان امينه با تماشاى تمثال پادشاهان قاجار در ذهنم زنده مى شود، هيچ اثرى از اين زن كه به نوعى مادر قاجارها محسوب مى شود، نيست.

دوباره پياده راه مى افتيم، به ميدان منيريه مى رسيم و قدم در وليعصر دوست داشتنى مى گذاريم كه چنارهايش شب ها بدجور دلربايى مى كنند. دوباره به نقطه آغازمان باز مى گرديم، به تئاتر شهر و متعجب مى شويم از اينكه همه اين سفر يكروزه را پياده طى كرديم! سفرى در زمان و مكان! حقيقتى است، من اگر بميرم تنم بوى اين شهر را خواهد داد، جايى كه براى آن دلتنگ خواهم شد.

امینه

زمینه :
"امينه" را از اول مهر شروع كردم. در تمام اين چند ماه، داستان پر فراز و نشيب زندگى من كه انگار روى دور تند افتاده بود، با ماجراهاى پر فراز و نشيب امينه گره خورده بود. امينه را گذاشته بودم براى وقت هاى خاص، وقت هاى تنهايى، تنها توى كافه نشستن ها، يا حضور اجبارى در كنفرانس و امثالهم. بخاطر همين هم خواندنش اينقدر طول كشيد، در اين فاصله چندين كتاب ديگر را تمام كردم، اما امينه، همدم زمان هاى خاص بود.

عجيب است كه تاريخ چند سلسله پادشاهى تا حد زيادى دستخوش حركات آدمى باشد كه چندان هم نامى از او نمى شنويم! گاهى با خودم فكر مى كنم كه اگر امينه نه يك زن، كه يك مرد بود، باز هم همينقدر گمنام باقى مى ماند؟

 امينه از بعد اخلاقى، چندان هم شخصيت قابل ستايشى نيست، اما توانمندى هاى روحى و جسمى اش قابل ستايش است. بايد اثرگذارى اين زن در تاريخ اين كشور را خواند و متأسف شد از اينكه جهان مردسالار و حتى تاريخ نگارى مردسالار، چطور امسال امينه را در گمنامى فرو مى برد تا بر فرودستى و ناتوانى زنان هرچه بيشتر تاكيد نمايد.