۱۲/۰۷/۱۳۹۵

عالمی دیگر باید ساخت

 بچه كه بودم وقتى برادرهايم با پسرهاى همسايه توى كوچه گل كوچيك بازى مى كردند، من توى دروازه مى ايستادم وقتى توپ چهل تكه با سرعت به سمتم مى آمد، چشم هايم را مى بستم و يك گوشه دروازه كز مى كردم، شايد عبارت ساده شده اش اين باشد كه "فرار مى كردم". بزرگتر كه شدم، از فوتبال پسرها حذف شدم، ديگر برايم جذابيتى نداشت، براى پسرها هم نخودى دست و پاگيرى بودم كه دلشان مى خواست از دستش خلاص شوند. آن روزها، دوره دوچرخه سوارى با پسرهاى همسن و سال خودمان بود. دوچرخه سوارى را با دوچرخه يكى از همان پسرها ياد گرفتم، وقتى زانوهايم زخمى و خونى بود و آرنجم كبود! اما لذت تلاش كردن و نتيجه گرفتن بيش از اين ها بود. چند سالى گذشت و من بزرگتر شدم، انگار خودم مى دانستم كه ديگر كوچه عرصه بازى دخترى به سن و سال من نيست! دخترى كه حالا ديگر سينه هايش برجسته شده و باسنش توى چشم مى آيد! دوچرخه ام براى قدم كوچك بود، ولى بر خلاف هميشه كه پدرم دوچرخه هاى قديمى برادرهايم را تعمير و جايگزين دوچرخه هاى كوچك مى كرد، اينبار هيچ كس هيچ دوچرخه اى را برايم تعمير نكرد، من هم از هيچ كس نخواستم! زمانه، زمانه دستمالى هاى دزدكى موتورسوارها و متلك گويى هاى ولگردها بود، زمانه "هيش" گفتن هاى پدر و مادرهايى كه مى گفتند در برابر متلك ها و دستمالى ها بايد سكوت كنى، روسرى ات را جلوتر بكشى و راهت را بگيرى و بروى. كدام دختر عاقلى دلش مى خواست در آن سن و سال بلوغ، با دوچرخه سوارى در كوچه سوژه متلك ها و اذيت و آزارها باشد؟ ما مثل شن هاى روانى كه به آرامى و بى هيچ مقاومتى به دست باد كوير به هر سو رانده مى شوند، به كنج خانه رانده شديم. بى هيچ قراردادى، امين و آرمان، همبازى هاى دوران كودكى ام، برايم تبديل به غريبه هايى شدند كه هنگام ديدنشان صورتم سرخ مى شد، "تو" به "شما" تبديل شده بود. محافظه كار شدم، من ِ واقعى ام را پشت هزار حجاب و نقاب پوشاندم، از حرف و حديث ها ترسيدم، فهميدم كه من به اندازه برادرهايم نه آزادى دارم، نه امنيت! گناه من چه بود؟ من دوچرخه سوارى را دوست داشتم، دلم مى خواست مى توانستم با دوچرخه به مدرسه و دانشگاه بروم. دلم مى خواست مثل پسرها آزادانه در خيابان بدوم، بخندم و شيطنت كنم، بخاطر همين است كه اين روزها با ديدن نسل جديد دخترهايى كه بى محابا در خيابان مى خندند و وجود خود را به رخ عرصه عمومى مى كشند خوشحال مى شوم. بخاطر همين است كه فكر مى كنم بدون فريده، بخشى از وجود من براى هميشه زير خروارها گرد و غبار مى مرد و فراموش مى شد. همان بخشى كه دلش مى خواهد كودكى كند، توى خيابان بلند بخندد، آواز بخواند، روى جدول راه برود، تاب سوارى كند، توى مغازه ها با ديدن چيزهاى رنگى كيفور شود و ذوقش را ابراز كند و نترسد از نگاه آن مردى كه انگار دو تا بچه دو ساله را تماشا مى كند يا زنى كه مى گويد: "زششششته!" با شينى كه بيش از حد تشديد دارد.

0 Comments


Leave a Comment

راهی است نه کوتاه راهی که می روم ،
باری بر دوش می کشم که سبک نیست ،
و آینده ای که شاید روشن هم نه ،
باشد همراهی تو راهم را کوتاه ، بارم را سبک و نهایتم را روشنتر سازد ،
چرا که "ما" بودن روشنتر از "من" بودنست !
روشن کن
بسم الله ...


آسان ترین راه برای نظر گذاشتن انتخاب نام و آدرس اینترنتی است در صورت تمایل می توانید محل مربوط به آدرس اینترنتی را خالی بگذارید .
مسئولیت نظرات با نویسندگان آن هاست