۱/۱۱/۱۳۹۶

موزه هفت تنان شیراز

زمینه :
دور تا دور حياط عمارت كه راه مى روى، كنار ديوارها سنگ هاى تاريخى را چيده اند و كنار هر سنگ مختصر توضيحى هم نوشته اند. بايد چشم هايت را به هم بمالى، دست هايت را روى سنگ ها بكشى تا باورت شود خواب و خيال نيست! "اين سنگ مربوط است به دوران پيش از اسلام ..." انگشت هايت را جلوى چشم هايت مى آورى و حساب مى كنى، همين سنگ ناقابل كه اينطور بى حفاظ و تنها و يتيم زير آفتاب و باران نشسته، كم كمش هزار و پانصد سال سن دارد! نصيب بعضى از اين سنگ هاى قدمت دار، همين اندك لطف شناسه دار شدن هم نشده است، همينطور عين مادر مرده ها، دراز به دراز كف حياط افتاده اند! مى توانى بروى رويشان بنشينى اصلا، روى همين سنگ ها كه مثلا قرار است نشانه اى از آدم هاى گذشته براى ما و آيندگان بياورند، نشانه اى از حياتى كه پيش از ما بوده و پس از ما نيز ادامه خواهد داشت! چه حسرت عميقى بر دل مى نشاند تصور اينكه تنها يادگارهاى آن زندگى هاى گذشته، آن عمرهاى رفته، ذره ذره بر باد ِ بى كفايتى مى رود و نابود مى شود، هيچ كس هم ككش نمى گزد، حتى آن ها كه خون آريايى در رگ هايشان جارى است ...

در گوشه اى از اين عمارت، قبر هفت عارف گمنام قرار دارد، كسانى كه حتى نخواسته اند روى سنگ قبرهايشان چيزى نوشته شود، از شدت فروتنى لابد. 
قبرها بيش از حد معمولِ قبرهايى كه ما ديده ايم، بلند هستند و همين طولِ زيادشان، يك هيبتى دارد كه آدم را مى گيرد! بخاطر همين است كه يادم رفته از قبرها عكس بگيرم لابد! قبرهاى طويل، ترسناكند، شايد بخاطر اينكه دراز به دراز افتادنِ خودمان را بهتر شبيه سازى مى كنند. 
هفت سنگ قبرِ دراز، بى نام و نشان، صاف، بدون حتى يك كلمه، چنان آدم را به ياد رستاخيز مى اندازد كه انگار چيزى نمانده آن هفت عارف بزرگ هم از قبرهايشان بيرون بيايند و در برابرت رژه مرگ بروند ...
۱/۰۶/۱۳۹۶

مسافرى از ناكجاآباد من

روى تختم دراز كشيده ام، همان بى خوابى هاى هميشگى به سرم زده، روزهاست كه مى خواهم ساعت خوابم را تنظيم كنم اما موفق نمى شوم. روز انگار كه نكبتى دارد كه جز با خوابيدن قابل تحمل نيست و شب همان نكبت به بالينت مى آيد و انتقام ناديده انگاشتنش در روز را مى گيرد. چراغ ها را خاموش كرده ام و با گوشى شبكه هاى اجتماعى را بالا و پايين مى كنم، بعضى ها عجيب زيبا مى نويسند، مجموعه اى از آگاهى و ادبيات كه آدم را به وجد مى آورد. در ميانه خواندنم گاهى پهلو به پهلو مى شوم. گاهى در ميانه اين پهلو به پهلو شدن، بوى خوش عطرى به مشامم مى رسد، عطرى كه عطر من نيست. هيچ كدام از عطرها و اسپرى ها و كرم ها و بقيه آت و آشغال هاى بودار من اين بو را نمى دهند، ولى جايى كه مى خوابم اين بو را مى دهد؛ بوى خوبى كه هيچ خاطره اى را زنده نمى كند، هيچ معنى خاصى ندارد. آنقدر سريع مى آيد و مى رود كه حتى فرصت نمى كنم احساس خاصى داشته باشم جز تحسين بويى كه به آدم مى چسبد، ملايم است و مثل پروانه اى كه روى گلى نشسته، تا دستت را دراز مى كنى، پريده و رفته ...
۱/۰۴/۱۳۹۶

نقدى بر رمان دير يا زود اثر آلبا دسس پدس

زمینه :
"دير يا زود" داستان آدم هايى است كه خوشبختى را جستجو مى كنند. داستان زنى كه بواسطه آگاهى هايى كه بدست آورده، ديگر نمى تواند به شيوه ديگران خوشبخت باشد. يك جايى در كتاب مى خوانيم كه "بالاخره هر آدمى دير يا زود بايد ميان خوشبختى و عقل يكى را انتخاب كند." هرچند بعيد مى دانم اين امر چندان هم انتخابى باشد، روزى كه قدم در راه بى برگشت آگاهى مى گذاريد، كسى به شما نمى گويد خوشبختى خود را به طرز غير قابل بازگشتى از دست خواهيد داد و تنها اندكى از سعادت و خوشحالى در زمينه اى از دلتنگى و آشفتگى، سهم شما از خوشبختى خواهد بود، كسى به شما نخواهد گفت، قدم در راه بى بازگشتى مى گذاريد كه ديگر هرگز نخواهيد توانست بواسطه تجمل زندگى مردمى كه آن ها را خوشبخت مى پنداريد، خوشبخت باشيد. شايد بخاطر همين است كه در ميان همه ترديدها، تنها فكرى كه به ذهن قهرمان داستان نمى رسد، بازگشت به زندگى پرتجمل گذشته است، آن زندگى ديگر برايش خوشبختى را به ارمغان نخواهد آورد. او زنى است كه در جستجوى استقلال در برابر خانواده و تابوهاى اجتماعى ايستاده و حالا با اينكه لزوما خوشبخت نيست، اما قدم در راهى بى بازگشت نهاده است و ديگر هرگز نمى تواند به عقب بازگردد. آنچه باقى مانده، تنها آينده است ... 

آلبا دسس پدس هميشه از زنان و دغدغه ها و مشكلاتشان سخن مى گويد و هميشه جانب انصاف را نگه مى دارد و هرگز به ورطه مردستيزى نمى افتد. نكته در خور توجه اين كتاب اين است كه خوشبختى قهرمان داستان كه يك زن است در نهايت در گرو رابطه با يك زن و نه يك مرد و رابطه اى غير جنسى قرار دارد، در گرو درك شدن و درك كردن در رابطه با زنى از طبقه اى ديگر، با آگاهى بسيار كمتر كه ساختن زبانى مشترك با او، زمان مى طلبد! آلبا دسس پدس چه مى خواهد بگويد؟ يك جايى در كتاب از زبان شخصيت اول داستان مى خوانيم كه او و معشوقش هر دو مى دانند كه رابطه زن و مرد با يكديگر هيچ چيز را در زندگى تغيير نخواهد داد. منظور از اين "هيچ چيز" دقيقا چيست؟ همه ما مى دانيم كه رابطه با جنس مخالف چيزهايى را در زندگى تغيير مى دهد، اما آنچه كه تغيير نمى دهد شايد خوشبختى واقعى باشد، شايد وقايعى باشد كه در هر صورت بايد به تنهايى پشت سر گذاشته شوند. استنتون مى گويد:"در شكست ها و پيزورى هاى تجربه بشرى هر انسانى تنهاست و بايد بر پاى خود بايستد."

 كتاب پر است از مفاهيمى كه سنت هاى رايج را به چالش مى كشد و آدم را به فكر وادار مى كند.
۱۲/۳۰/۱۳۹۵

كلاغ پر

زمینه :
از همه درخت هاى تهران، صداى نحس كلاغ به گوش مى رسد. با اينكه هيچ كلاغى با اختيار و اراده خود كلاغ نشده است و هيچ كلاغى انتخاب نكرده كه صداى كلاغ بدهد و با اينكه همه كلاغ ها حق دارند در جامعه اى بدون تبعيض نژادى زندگى كنند، نمى توان از ساختارى كه در آن صداى كلاغ با خاطره هاى شوم گره خورده است و از كودكى به ما ياد داده كه صداى كلاغ نحس است، به سادگى عبور كرد!!! صداى كلاغ از بلنداى درختانى به گوش مى رسد كه وقتى سر بلند مى كنى تا انتهايشان را ببينى، شاخه هايشان ميان شاخه هاى ديگر درختان يا ميان انوار خورشيد، پنهان شده اند. هرگز آن بالاترين شاخه و آن بالاترين برگ را از اين پايين نخواهى ديد، انگار كه قرار است بر كوچكى و حقارتت گواهى دهند، بر رهاشدگى ات روى زمين. درخت هاى خانه پدر و مادرى، اما، چاقند، با قامتى متوسط! اين ها قرار است تنها بر مهربانى و صفا و صميميت گواه باشند. اينجا صبح اول وقت، صداى بلبل به گوش مى رسد و بعد صداى پرنده هايى كه اسمشان را نمى دانم، اما صدايشان زيباست. دست آخر گنجشك ها بيدار مى شوند و چنان جيغ و دادى به راه مى اندازند، كه اگر بخواهى براى مدت طولانى به صدايشان گوش كنى، رسما ديوانه مى شوى، البته ما ديگر عادت كرده ايم، موسيقى متن زندگيمان شده است، شايد هم ديوانه شده ايم و خودمان خبر نداريم، كسى چه مى داند؟ مهم اين است كه اينجا از صداى كلاغ خبرى نيست ...

مى زند باران به شيشه ...

بعد از آن باران هاى سيل آساى استان فارس، اولين بار است كه به خانه مى آيم. مى شود گفت يكى از ديوارهاى اتاقم به طور كامل نم كشيده است. گچ ديوار به رنگ زرد ليمويى در آمده و خيلى جاها وَر آمده و حتى ريخته است. حس بدى به من نمى دهد. روى تختم كه دراز مى كشم، بوى نم مى آيد، بوى باران! انگار همين حالا ميزبان رگبار بهارى بوده ايم. باران نيامده، اما در خيال من برگ درخت ها خيس و تميز است، موزاييك هاى كف حياط خيسند و از باغچه بوى خاك باران خورده مى آيد. هواى مرطوب بسيار ملايمى از سمت ديوار، پوستم را نوازش مى كند و مرا به ابهامِ خاطراتى مى برد كه درست نمى شناسمشان، انگار منظره اى را از پشت شيشه باران خورده اى تماشا كنى، از پشت قطرات درشت باران كه بى درنگ به شيشه مى كوبند: مبهم، نورانى، رازآلود، پر از حضور سومى كه شايد خداست، شايد هم خود آدم است، آدمى كه روزى مرده اما حالا بواسطه خاطرات، نيمه جان شده و روحت را دستكارى مى كند.

به زن تنهايى فكر مى كنم كه در همين شهر ما، آب باران در خانه اش را كوبيد و منتظر اجازه صاحبخانه نشد، بى رحمانه همان اندك خنزر پنزر خانه را هم به نيستى كشاند. كشتى نجات شهردارى براى اين زن، يك صندلى بود و يك پتو. به او توصيه كردند تا باران بند نيامده از عرشه صندلى پايين نيايد و رفتند ... يعنى خيالات اين زن تنها، تكيه داده بر عرشه صندلى، وقتى بوى نم مى آيد، وقتى هواى مرطوب پوستش را نوازش مى كند، چه رنگى مى شود؟
۱۲/۲۴/۱۳۹۵

بغض فرو خورده شهر

قديم ها آمدن بهار را موقع برگشتن از مدرسه، از روى ماهى گلى ها و ظرف هاى سفالى سبزه كنار خيابان، مى فهميديم. از روى مردم خوشحالى كه توى خيابان ها مى ريختند و مى خواستند سال نويى خودشان را نونوار كنند. از روى قالىچه هايى كه روى ديوارها پهن مى شد، بوى بهار نارنج كه توى خيابان مى پيچيد و هوايى كه از اول اسفند بوى بهار مى داد، حتى اگر سرد بود، يك حالت مهربانى داشت. از اول اسفند توى خيابان كه مى رفتى، چشم هايت را كه مى بستى، تا دفعه بعدى كه بازشان كنى، خاطرات عيد از برابر چشمانت عبور مى كرد، مثل وقتى كه بوى آشنايى به مشامت مى خورد و خاطراتى را برايت زنده مى كند، كه دلت مى لرزد، از حسرت؟ غم؟ شادى؟ غربت؟ نمى دانم، شايد بستگى به بويش دارد.

 حالا هم همه اين ها هست، به علاوه دسته هاى يكى، دو، سه نفره موسيقى كه جاى جاى شهر ايستاده اند و براى خودشان كنسرت خيابانى اجرا مى كنند. آدم هاى عجيب و غريب، سبك هاى مختلف، پاپ، راك، سنتى، شاد، غمگين، انگار كه بغض فرو خورده شهرند كه حالا تركيده و جارى شده است. حاجى فيروز گوشه ميدان وليعصر با آهنگى مى رقصد، كمرش را مى چرخاند و دستش را روى سرش مى گذارد. انگار كه بغض فرو خورده شهرند ... با خودم مى گويم، كاش از من خوشحالتر باشد، كسى چه مى داند؟ بالاخره بايد يكجورى خودت را تسكين بدهى. خيابان پر است از آدم هايى كه شرافتمندانه كار مى كنند، ولى لياقتشان شايد بيشتر از اين ها باشد، انگار كه بغض فرو خورده شهرند، سرفه هاى شهرى كه مريض است، كاش از من خوشحال تَر باشند، از ما بر ساحل نشستگان ...
۱۲/۱۵/۱۳۹۵

هشت سالگی درمه

اولین پست وبلاگ من در تاریخ 87/12/14 نوشته شده است. دوره‌ای بود که هرسال برای وبلاگم جشن تولد می‌گرفتم، چون فکر می‌کردم بخشی از وجودم است، جایی که تکه‌های مهمی از روحم را از جسمم بیرون کشیده‌ام و در قالب کلمات روی کاغذ ثبت کرده‌ام. چند سالی هم بی‌خیال ِ این رسم شدم، به نظرم فانتزی و بی‌دلیل می‌آمد. امسال دوباره ذهنم را به خود مشغول کرد، با خودم حساب کردم و دیدم هشت سال است که این وبلاگ یکی از بهترین دوستان من بوده است. حتی می‌توان گفت که پناهگاهِ روحم در لحظاتی بوده که دیگران همه خواب بودند. حالا که این‌ها را می‌نویسم نمی‌دانم به کجا می‌خواهم برسم. شاید می‌خواهم در تاریخ بماند، اینکه امسال بدترین سال زندگی‌ام بوده، و من بیشتر از همیشه نوشتم، بیشتر از همیشه به این خانه ارواح پناه آوردم. در عین حال یکی از بهترین سال‌های زندگی‌ام بوده و من بیشتر از همیشه نوشتم، بیشتر از همیشه به این خانه ارواح پناه آوردم. عجیب است، اینکه زندگی چطور می‌تواند اینقدر ماهیت دوگانه‌ای داشته باشد. تصاویر مختلفی از جلوی چشم‌هایم عبور می‌کنند. لابه‌لای جمعیت بسیار شلوغ خط واحد، زن جوانی دست مرا می‌گیرد، می‌کشد و به میله اتوبوس می‌رساند، مثل خادمی که دست زائری را از میان جمعیت به ضریح برساند. حوالی میدان جهاد، پسری بر شانه دخترک دستفروشی که پای بساط خوابش برده، می زند، بیدارش می‌کند و یک جفت جوراب می‌خرد. دختر اتاق روبه‌رویی که هیچوقت به من سلام نمی‌کند، جلوی سلف لبخند می‌زند، یک لبخند گرم که انگار آدم را مثل ماهی توی دریا شناور می‌کند. آدم باید یک جایی را داشته باشد که تصاویر ذهنش را آنجا بریزد. ذهن شلوغش را سر و سامان بدهد. جایی که که بتواند از غم‌هایش بنویسد، وقتی به زمین و زمان لبخند می‌زند، اما قلبش نزدیک است که هزار تکه شود. امسال، تولد درمه، واقعه مهمی است. تولد موجودی که هشت سال صادقانه با من همراهی کرده است، حتی امسال، در بدترین روزهای زندگی‌ام مرا هرگز تنها نگذاشته است. بدیهی است که درمه، یعنی "خوانده شدن"، یعنی شمایی که مرا می‌خوانید. در زمانه‌ای که دیگر کسی وبلاگ نمی‌خواند، ما مثل پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها مخفیانه به سنت‌های قدیمی خودمان چسبیده‌ایم. نیمه‌شب‌ها دفترچه خاطراتمان را به جای آی‌پد و تب‌لت از زیر بالش بیرون می‌کشیم و شروع به نوشتن و خواندن می‌کنیم، شاید در جوانی پیر شده‌ایم، شاید هم زیادی احساساتی و خاطره‌بازیم، در هر حال نوشتن اینجا، بدون آنکه خوانده شود، مفهومی ندارد، ممنون که می‌خوانید ...
۱۲/۱۳/۱۳۹۵

مردی به نام اوه

زمینه :
رمان خوبيه، ولى نه اونقدر كه ازش تعريف مى كنن، شايدم چون خيلى ازش تعريف مى كنن توقعت بالا مى ره و بعدش ممكنه حس كسى رو داشته باشى كه بفهمى نفهمى با دماغ رفته تو ديوار. ولى خب راستشو بخواين از اون كتاباست كه به هر حال يه روزى بايد بخونى، يعنى اونقدر اينور و اونور بهت مى گن و مى بينى، كه مى ره رو مخت، مى شه آش كشك خاله، بخواى نخواى پاته! يكى از دلايلش احتمالا اينه كه كتاب بدى نيست! قشنگه، وسطاش جمله هاى خوبى داره، ولى اولاش كند پيش مى ره، كشش نداره. بيشتر جذابيتش به صد صفحه آخره، همونجا كه آدمو يه جورى مى كنه كه دلش دنياى دَر و همسايگى قديما رو مى خواد، شايدم زندگى خونوادگى پدربزرگ مادر بزرگا! جامعه شناسا بهش مى گن "خونواده گسترده" همونا كه هيچوقت هيچكس توشون تنها نمى موند، هيچوقت كسى احساس بى مصرف بودن نمى كرد، ولى خب مى دونى چيه؟ وضع بشر مث آدميه كه واسه بار اول عاشق شده ولى به عشقشم نرسيده. رنج مى كشه و دلش واسه روزاى بدون دردِ قبل از عاشقى تنگ مى شه، ولى يه چيزايى ديده كه ديگه نمى تونه فراموش كنه، ديگه هيچ وقت هيچى مث سابق نمى شه، نمى تونه بشه، دیگه نمی تونه برگرده عقب ...
۱۲/۱۱/۱۳۹۵

از آدم های غصه دار نترسید

زمینه :
بچه كه بودم مى ترسيدم به آدم هاى داغدار تسليت بگويم. مى ترسيدم داغشان تازه شود! بعدترها وقتى كسى درباره دردهايش برايم حرف مى زد، مى ترسيدم چند روز بعدش احوالش را بپرسم، نكند دوست نداشته باشد درباره اش حرف بزند! بزرگتر كه شدم روزگار خودم را در جايگاه همان هايى نشاند كه مايه هراسم بودند. فهميدم به آدم هاى داغدار بايد تسليت گفت، بايد پاى حرف هاى آدم هاى غصه دار نشست، احوالشان را پرسيد. جلوى درد دل هايشان نبايد سكوت كرد و گذشت، بايد كارى از سر درك كردن كرد، بايد حرف هايشان را پاسخ گفت، نه با نصيحت، با محبت، با دوستى. اينكارها درد آدم ها را زياد نمى كند، از آدم هاى غصه دار نترسيد ...

خانه تکانی خر است

مادر من هیچوقت آن‌قدرها اهل شست‌ و‌ شو و رفت‌ و روب، نبوده و نیست. خیلی از تر و تمیزی‌هایی که در خانه بقیه اهمیت دارد، در خانه ما اهمیت ندارد. ما برای تمیز و مرتب بودن، خودمان را هلاک نمی‌کنیم. عید که می‌شود، خانه ما زیر و رو نمی‌شود، خانه را در حدی که احترام به میهمان اقتضا می‌کند و در حدی که دل خودمان از پاکیزگی و نونواری خوش شود، تمیز می‌کنیم. گاهی تنها یک هفته قبل از عید همگی دست به کار می‌شویم و ریز ریز تمیزکاری‌ها را انجام می‌دهیم، هرچند متأسفانه بیشتر کارها را مادرم انجام می‌دهد. ولی اگر همین یک هفته عید و ترس از میهمان نبود، خیلی جاها و چیزها در خانه ما سالی یکبار هم تمیز نمی‌شد. هیچ کداممان هم بخاطر اینکه هر سال فرش‌ها را نمی‌شوییم یا هفته‌ای یکبار گردگیری نمی‌کنیم، مرض لاعلاج نگرفته‌ایم. (تا حالا که نگرفتیم، از این به بعدم خدا بزرگه!)

به جایش مادرم فعال سیاسی بوده، با وجود داشتن دو بچه کوچک و حامله بودنِ بچه سومی که من باشم، دانشگاه رفته و بدون حتی یک ترم مرخصی لیسانس گرفته است. از کودکی برای من شعر حافظ و مولانا می‌خواند. خیاطی می‌کرد و برای من و خودش لباس‌های عین هم می‌دوخت. همین عکس‌هایی که توی اینستاگرام می‌بینید، مادری با دختر کوچکش لباس‌های یکرنگ و یک‌شکل پوشیده‌اند، برای ما خاطره است! مادرم همیشه اهل کتاب و روزنامه بوده، اخبار شبکه‌های مختلف را دنبال می‌کند و همیشه در جریان مسائل روز جامعه و صاحب نظر است. از قدیم آدم‌های نیازمند و با آبرو را پیدا می‌کرد و هرطور می‌توانست بهشان کمک می‌کرد، آنقدر که همیشه توی مدرسه تا نام من را می‌فهمیدند، می گفتند که مادرت همان زن با چشم‌های سبز نیست که به همه کمک می‌کند؟

 شاید همین آگاهی و در جامعه بودنش باعث می‌شود که بهترین دوست من باشد. شاید همین باعث می‌شود که ساعت‌ها توی بغلش دراز بکشم و سیر تا پیاز رازهایم را برایش تعریف کنم. شاید بخاطر همین است که با خنده به پدرم می‌گوید: "من یک فمینیستم!" و پدرم هم با ذوق و خنده و تعجب الکی، جواب می‌دهد: "کمونیستی؟!"

 خلاصه اینکه در زندگی خیلی کارهای بهتری برای انجام دادن هست، تا اینکه بخواهید عمر کوتاهتان را صرف شستن و رُفتن کنید! یک حد معقولش کافی است، بقیه‌اش را کتاب بخوانید، فیلم ببینید، با دوستانتان بیرون بروید، برای خانواده وقت بگذارید و هر کاری که واقعا دوست دارید انجام بدهید.