۱۲/۳۰/۱۳۹۵

مى زند باران به شيشه ...

بعد از آن باران هاى سيل آساى استان فارس، اولين بار است كه به خانه مى آيم. مى شود گفت يكى از ديوارهاى اتاقم به طور كامل نم كشيده است. گچ ديوار به رنگ زرد ليمويى در آمده و خيلى جاها وَر آمده و حتى ريخته است. حس بدى به من نمى دهد. روى تختم كه دراز مى كشم، بوى نم مى آيد، بوى باران! انگار همين حالا ميزبان رگبار بهارى بوده ايم. باران نيامده، اما در خيال من برگ درخت ها خيس و تميز است، موزاييك هاى كف حياط خيسند و از باغچه بوى خاك باران خورده مى آيد. هواى مرطوب بسيار ملايمى از سمت ديوار، پوستم را نوازش مى كند و مرا به ابهامِ خاطراتى مى برد كه درست نمى شناسمشان، انگار منظره اى را از پشت شيشه باران خورده اى تماشا كنى، از پشت قطرات درشت باران كه بى درنگ به شيشه مى كوبند: مبهم، نورانى، رازآلود، پر از حضور سومى كه شايد خداست، شايد هم خود آدم است، آدمى كه روزى مرده اما حالا بواسطه خاطرات، نيمه جان شده و روحت را دستكارى مى كند.

به زن تنهايى فكر مى كنم كه در همين شهر ما، آب باران در خانه اش را كوبيد و منتظر اجازه صاحبخانه نشد، بى رحمانه همان اندك خنزر پنزر خانه را هم به نيستى كشاند. كشتى نجات شهردارى براى اين زن، يك صندلى بود و يك پتو. به او توصيه كردند تا باران بند نيامده از عرشه صندلى پايين نيايد و رفتند ... يعنى خيالات اين زن تنها، تكيه داده بر عرشه صندلى، وقتى بوى نم مى آيد، وقتى هواى مرطوب پوستش را نوازش مى كند، چه رنگى مى شود؟

0 Comments


Leave a Comment

راهی است نه کوتاه راهی که می روم ،
باری بر دوش می کشم که سبک نیست ،
و آینده ای که شاید روشن هم نه ،
باشد همراهی تو راهم را کوتاه ، بارم را سبک و نهایتم را روشنتر سازد ،
چرا که "ما" بودن روشنتر از "من" بودنست !
روشن کن
بسم الله ...


آسان ترین راه برای نظر گذاشتن انتخاب نام و آدرس اینترنتی است در صورت تمایل می توانید محل مربوط به آدرس اینترنتی را خالی بگذارید .
مسئولیت نظرات با نویسندگان آن هاست