۱۲/۱۳/۱۳۹۵

مردی به نام اوه

زمینه :
رمان خوبيه، ولى نه اونقدر كه ازش تعريف مى كنن، شايدم چون خيلى ازش تعريف مى كنن توقعت بالا مى ره و بعدش ممكنه حس كسى رو داشته باشى كه بفهمى نفهمى با دماغ رفته تو ديوار. ولى خب راستشو بخواين از اون كتاباست كه به هر حال يه روزى بايد بخونى، يعنى اونقدر اينور و اونور بهت مى گن و مى بينى، كه مى ره رو مخت، مى شه آش كشك خاله، بخواى نخواى پاته! يكى از دلايلش احتمالا اينه كه كتاب بدى نيست! قشنگه، وسطاش جمله هاى خوبى داره، ولى اولاش كند پيش مى ره، كشش نداره. بيشتر جذابيتش به صد صفحه آخره، همونجا كه آدمو يه جورى مى كنه كه دلش دنياى دَر و همسايگى قديما رو مى خواد، شايدم زندگى خونوادگى پدربزرگ مادر بزرگا! جامعه شناسا بهش مى گن "خونواده گسترده" همونا كه هيچوقت هيچكس توشون تنها نمى موند، هيچوقت كسى احساس بى مصرف بودن نمى كرد، ولى خب مى دونى چيه؟ وضع بشر مث آدميه كه واسه بار اول عاشق شده ولى به عشقشم نرسيده. رنج مى كشه و دلش واسه روزاى بدون دردِ قبل از عاشقى تنگ مى شه، ولى يه چيزايى ديده كه ديگه نمى تونه فراموش كنه، ديگه هيچ وقت هيچى مث سابق نمى شه، نمى تونه بشه، دیگه نمی تونه برگرده عقب ...

0 Comments


Leave a Comment

راهی است نه کوتاه راهی که می روم ،
باری بر دوش می کشم که سبک نیست ،
و آینده ای که شاید روشن هم نه ،
باشد همراهی تو راهم را کوتاه ، بارم را سبک و نهایتم را روشنتر سازد ،
چرا که "ما" بودن روشنتر از "من" بودنست !
روشن کن
بسم الله ...


آسان ترین راه برای نظر گذاشتن انتخاب نام و آدرس اینترنتی است در صورت تمایل می توانید محل مربوط به آدرس اینترنتی را خالی بگذارید .
مسئولیت نظرات با نویسندگان آن هاست