۱۲/۱۵/۱۳۹۵

هشت سالگی درمه

اولین پست وبلاگ من در تاریخ 87/12/14 نوشته شده است. دوره‌ای بود که هرسال برای وبلاگم جشن تولد می‌گرفتم، چون فکر می‌کردم بخشی از وجودم است، جایی که تکه‌های مهمی از روحم را از جسمم بیرون کشیده‌ام و در قالب کلمات روی کاغذ ثبت کرده‌ام. چند سالی هم بی‌خیال ِ این رسم شدم، به نظرم فانتزی و بی‌دلیل می‌آمد. امسال دوباره ذهنم را به خود مشغول کرد، با خودم حساب کردم و دیدم هشت سال است که این وبلاگ یکی از بهترین دوستان من بوده است. حتی می‌توان گفت که پناهگاهِ روحم در لحظاتی بوده که دیگران همه خواب بودند. حالا که این‌ها را می‌نویسم نمی‌دانم به کجا می‌خواهم برسم. شاید می‌خواهم در تاریخ بماند، اینکه امسال بدترین سال زندگی‌ام بوده، و من بیشتر از همیشه نوشتم، بیشتر از همیشه به این خانه ارواح پناه آوردم. در عین حال یکی از بهترین سال‌های زندگی‌ام بوده و من بیشتر از همیشه نوشتم، بیشتر از همیشه به این خانه ارواح پناه آوردم. عجیب است، اینکه زندگی چطور می‌تواند اینقدر ماهیت دوگانه‌ای داشته باشد. تصاویر مختلفی از جلوی چشم‌هایم عبور می‌کنند. لابه‌لای جمعیت بسیار شلوغ خط واحد، زن جوانی دست مرا می‌گیرد، می‌کشد و به میله اتوبوس می‌رساند، مثل خادمی که دست زائری را از میان جمعیت به ضریح برساند. حوالی میدان جهاد، پسری بر شانه دخترک دستفروشی که پای بساط خوابش برده، می زند، بیدارش می‌کند و یک جفت جوراب می‌خرد. دختر اتاق روبه‌رویی که هیچوقت به من سلام نمی‌کند، جلوی سلف لبخند می‌زند، یک لبخند گرم که انگار آدم را مثل ماهی توی دریا شناور می‌کند. آدم باید یک جایی را داشته باشد که تصاویر ذهنش را آنجا بریزد. ذهن شلوغش را سر و سامان بدهد. جایی که که بتواند از غم‌هایش بنویسد، وقتی به زمین و زمان لبخند می‌زند، اما قلبش نزدیک است که هزار تکه شود. امسال، تولد درمه، واقعه مهمی است. تولد موجودی که هشت سال صادقانه با من همراهی کرده است، حتی امسال، در بدترین روزهای زندگی‌ام مرا هرگز تنها نگذاشته است. بدیهی است که درمه، یعنی "خوانده شدن"، یعنی شمایی که مرا می‌خوانید. در زمانه‌ای که دیگر کسی وبلاگ نمی‌خواند، ما مثل پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها مخفیانه به سنت‌های قدیمی خودمان چسبیده‌ایم. نیمه‌شب‌ها دفترچه خاطراتمان را به جای آی‌پد و تب‌لت از زیر بالش بیرون می‌کشیم و شروع به نوشتن و خواندن می‌کنیم، شاید در جوانی پیر شده‌ایم، شاید هم زیادی احساساتی و خاطره‌بازیم، در هر حال نوشتن اینجا، بدون آنکه خوانده شود، مفهومی ندارد، ممنون که می‌خوانید ...

2 Comments


  1. ناشناس

    تولدش مبارک...

    ۱۲/۱۶/۱۳۹۵ ۱۰:۵۴ قبل‌ازظهر

Leave a Comment

راهی است نه کوتاه راهی که می روم ،
باری بر دوش می کشم که سبک نیست ،
و آینده ای که شاید روشن هم نه ،
باشد همراهی تو راهم را کوتاه ، بارم را سبک و نهایتم را روشنتر سازد ،
چرا که "ما" بودن روشنتر از "من" بودنست !
روشن کن
بسم الله ...


آسان ترین راه برای نظر گذاشتن انتخاب نام و آدرس اینترنتی است در صورت تمایل می توانید محل مربوط به آدرس اینترنتی را خالی بگذارید .
مسئولیت نظرات با نویسندگان آن هاست