۱/۱۳/۱۳۹۶

پايان يك مأموريت

"پايان يك مأموريتِ" هاينريش بُل را دست گرفته ام. بر خلاف بقيه كتاب هايش دمار آدم را در مى آورد تا بخوانى اش! تعداد شخصيت ها خيلى زياد است و مدام يادم مى رود چى به چى و كى به كى بود! تا اينجا كه صد صفحه از اين رمان دويست صفحه اى را خوانده ام، هنوز آنقدرها خط داستانى كتاب را كشف نكرده ام. به جاى حادثه و داستان، پر است از گفتگوهاى كسل كننده كه بعضى جاهاى آن، براى حفظِ محتوا، نيش و كنايه اى هم به نظام سياسى و بوروكراسى ادارى ِ وقت آلمان به چشم مى خورد، يعنى به نظرم هدفِ كل كتاب، اصلا همين است، ولى خواندنش همت بلند مى طلبد با اين حجم از كسل كنندگى!

 وقتى صد صفحه از يك كتاب دويست صفحه اى را خوانده باشى، دلت نمى آيد صد صفحه ديگر را بى خيال شوى، يا لااقل من دلم نمى آيد. پس خودم را به زور پاى كتاب نشانده ام، چشم هايم را با نخ و سوزن به كلمه ها دوخته ام كه يك وقت جاى ديگرى نروند. چشمانم روى كلمه ها راه مى روند و از آن ها جدا نمى شوند، اما افكارم به هزار راه سرك مى كشند، آنقدر كه خودم هم به ستوه مى آيم! اينطور وقت ها با خودم فكر مى كنم نكند "بيش فعالى" داشته باشم؟ روانشناس ها مى دانند، بيش فعالى فقط لزوما اين نيست كه از ديوار راست بالا بروى و وقتى كه جايش نيست شلنگ تخته بيندازى، يك چيزى است كه با داشتن و نداشتن تمركز هم بى ارتباط نيست، ولى توضيح دقيقش را نمى دانم، منكه روانشناس نيستم!

 هزار احساس گنگ و ناشناخته مثل نخ هايى رنگ در رنگ كه در هم گره خورده اند، در وجودم گلوله شده است. هزار احساس شناخته شده ديگر هم مثل رودخانه اى كه به باتلاق منجر مى شود، در سطح روانم جارى است و به باتلاق دلم مى ريزد! گاهى دلم مى خواهد بروم يك جايى، سركوهى مثلا، و با بلندترين صدايى كه در حنجره ام نهفته فرياد بزنم، انگار كه گره آن نخ هاى گلوله شده تنها با فرياد باز مى شود.

 صحنه هايى از روزهاى گذشته در برابر چشم هايم ظاهر مى شود، مثل تماشاگر تئاتر، خودم را حاضر بر صحنه مى بينم و به جاى يك شخص سوم، خودم را در حال و هواى روزهاى گذشته تماشا مى كنم، با يك حس نوستالژىِ كُشنده! عجيب است كه اين صحنه ها، بخشى از لحظات درخشان زندگى ام هم نيستند! مثلا لحظه اى كه در مسير تهران شيراز، اتوبوس توقف كرده و من پياده شده ام و در تاريكى شب براى خودم قدم مى زنم!

 مى دانى توى سرم وقايعى در جريان است كه حس مى كنم همه دنيا براى جا گرفتنشان كم است. آن تو، توى سرم را مى گويم، موجودى هست كه دچار جاتنگى است! حالا همه اين ها به كنار، منِ سرزنشگرى هم آن جا توى سرم هست كه فكر مى كند آدمى وقتى تا اين حد درگير خودش باشد، كمتر مى تواند به ديگران فكر كند و منظورش اين است كه "بس است ديگر"!

 "آقاى گرول" هم وقتى آن ماشين نظامى را با همدستى پسرش به آتش مى كشيد، به ديگران فكر مى كرد؟ يا صرفا مى خواست خشم خود را از نظام مالياتى كه به خاك سياهش نشانده بود، يكجورى تخليه كرده باشد؟ تا اينجاى داستان كه خيلى هم شاد و شنگول است و اگر هدفش تخليه خشم بوده، انگار جواب هم گرفته، نمى دانم صد صفحه مانده ...

0 Comments


Leave a Comment

راهی است نه کوتاه راهی که می روم ،
باری بر دوش می کشم که سبک نیست ،
و آینده ای که شاید روشن هم نه ،
باشد همراهی تو راهم را کوتاه ، بارم را سبک و نهایتم را روشنتر سازد ،
چرا که "ما" بودن روشنتر از "من" بودنست !
روشن کن
بسم الله ...


آسان ترین راه برای نظر گذاشتن انتخاب نام و آدرس اینترنتی است در صورت تمایل می توانید محل مربوط به آدرس اینترنتی را خالی بگذارید .
مسئولیت نظرات با نویسندگان آن هاست