۱/۲۷/۱۳۹۶

خاطره بازی

ما شب هاى تابستان روى تخت توى حياط مى خوابيديم. رختخواب ها را كمى زودتر از موعد پهن مى كرديم تا خنك شوند. هنگامه خواب كه فرا مى رسيد روى رختخواب ها غلت مى زديم و شعفى ناشى از برخورد ملحفه هاى خنك با پوستمان در جانمان مى پيچيد.

 آن وقت ها كه هنوز ماهواره مثل حالا رواج پيدا نكرده بود، مادرم هر شب سر ساعتِ هشت روى همين تخت، توى حياط راديو را روشن مى كرد تا ببيند اوضاع دنيا از منظر ِ آن طرف ِ آبى ها چند چند است. گاهى وقت ها هم من توى بغلش دراز مى كشيدم و سكوت مى كردم، مرا در آغوش مى كشيد و با دقت به صداى گوينده راديو گوش مى داد و آخرش خوابش مى برد و من خودم را در آرامش آغوشش، وقتى دست هايش را دور شانه ام حلقه زده بود و صداى نفس هايش توى گوش هايم مى پيچيد، غرق مى كردم.

شب هاى تابستان روى همين تخت، دور هم جمع مى شديم، مى گفتيم و مى خنديديم، همه يمان بوديم، يك خانواده كامل! گاهى من روى تابم مى نشستم و به حرف هايشان گوش مى دادم، همان تابى كه پدر برايم به شاخه هاى درخت زردآلو بسته بود. گاهى هم آن طرف حياط دوچرخه سوارى مى كردم و آخرش دلم مى سوخت از اينكه آن لحظه هاى دور همى را از دست بدهم، دوچرخه را گوشه حياط رها مى كردم و مى رفتم روى تخت، كنار مادرم مى نشستم، جاى هميشگى! تا آخر بحث خودم را يكجورى توى بغلش جا كرده بودم.

 صبح ها وقتى آفتاب روى صورتمان مى افتاد و پشه ها امانمان را مى بريدند از خواب بيدار مى شديم و مى ديديم كه مادر ساعت هاست كه رفته؛ پايمان را توى دمپايى پلاستيكى هاى داغ شده از نور آفتاب مى كرديم و خواب آلود و كشان كشان روانه دستشويى مى شديم!

بخش زيادى از خاطرات كودكى ما توى اين حياط و روى اين تخت گذشته است. در دوره و زمانه اى كه روزها براى شب شدن انگار عجله كمترى داشتند و سرعت همه چيز كمتر بود! زندگى كندى و رخوتى داشت كه حالا ندارد.

0 Comments


Leave a Comment

راهی است نه کوتاه راهی که می روم ،
باری بر دوش می کشم که سبک نیست ،
و آینده ای که شاید روشن هم نه ،
باشد همراهی تو راهم را کوتاه ، بارم را سبک و نهایتم را روشنتر سازد ،
چرا که "ما" بودن روشنتر از "من" بودنست !
روشن کن
بسم الله ...


آسان ترین راه برای نظر گذاشتن انتخاب نام و آدرس اینترنتی است در صورت تمایل می توانید محل مربوط به آدرس اینترنتی را خالی بگذارید .
مسئولیت نظرات با نویسندگان آن هاست