۱/۲۰/۱۳۹۶

سلام تهران

زمینه :
از قطار پياده شدم، پله ها را بالا آمدم و به تهران سلام كردم! اولين بارى بود كه ميدان راه آهن تهران را در روشنايى روز مى ديدم. معنايش برايم عوض شد. بوى زندگى مى داد، زندگى نه به معناى غم انگيزش، به آن معناى پر شور و شوقش!

 بعد از نزديك به يك ماه، امروز دوباره پايم را در خيابان انقلاب گذاشتم. هوا نيمه ابرى بود، نسيم خنكى مى وزيد و شهر طورى دلبرى مى كرد كه دلم مى خواست بغلش كنم و بگويم دلم برايت تنگ شده بود! نمى دانم اين خيابان چه دارد كه از پياده گز كردنش خسته نمى شوم! كتابفروشى هايش حال و هوايى دارد كه آدم را مى گيرد.

 كدام شهر است كه اينهمه كتابفروشى كنار هم داشته باشد؟ تا حالا به اين قضيه فكر كرده بودى؟ راسته كفش فروشى ها، راسته لباس فروشى ها، راسته پارچه فروشى ها، ولى راسته كتابفروشى ها ندارند، جايى كه يك عالمه كتابفروشى كنار هم باشد، پايت را از اين يكى بيرون بگذارى و توى آن يكى بگذارى! داشتم با خودم فكر مى كردم كه چقدر اين لعنتى را دوست دارم، اين هواى خنك بهارى اش را دوست دارم. اينكه گاهى وقت ها دورى خوب است، قدر داشته هايمان را بيشتر مى دانيم. راستش را بخواهى، من به اين چيزها معتقد نيستم. يعنى با اصل قضيه مشكل دارم، جهانى كه براى درك زيبايى نزديك بودن، لازم باشد فاصله را تجربه كنى، جهان بى رحمى است، بى رحم تَر است وقتى تلخى فاصله سال ها ته زبانت باقى مى ماند ولى شيرينى وصال خيلى زودتر از اين حرف ها معمولى مى شود، طعم خودش را از دست مى دهد. با همه اين ها، با خودم فكر مى كنم فاصله اى كه در آن غم دورى نباشد و تازه وقتى برسى، بفهمى كه رسيدن چقدر خوب است، اين فاصله، گاهى اگر باشد، خوب است...

0 Comments


Leave a Comment

راهی است نه کوتاه راهی که می روم ،
باری بر دوش می کشم که سبک نیست ،
و آینده ای که شاید روشن هم نه ،
باشد همراهی تو راهم را کوتاه ، بارم را سبک و نهایتم را روشنتر سازد ،
چرا که "ما" بودن روشنتر از "من" بودنست !
روشن کن
بسم الله ...


آسان ترین راه برای نظر گذاشتن انتخاب نام و آدرس اینترنتی است در صورت تمایل می توانید محل مربوط به آدرس اینترنتی را خالی بگذارید .
مسئولیت نظرات با نویسندگان آن هاست