۱/۱۵/۱۳۹۶

فقط مونده خواجه حافظ شيرازى بياد تو خوابم!

زمینه :
خواب مى ديدم كه همراه با بابى ساندز و چند نفر ديگر از رفقايش از زندان فرار كرده ايم. سوار يكى از اين ماشين هاى آمريكايى قديمى بوديم و من و بابى با هم در صندلى كنار راننده نشسته بوديم و بقيه عقب بودند. پليس در تعقيبمان بود، اسلحه كشيدند و شليك كردند، گلوله صاف آمد و توى كله من نشست و من ديگر هيچ چيز نفهميدم. كوچكترين دردى حس نكردم. دفعه بعدى كه چشم هايم را باز كردم، خودم را توى همان ماشين و كنار رفقا ديدم. فرارشان موفقيت آميز بود، رفقا فرار كرده بودند و آزادى خود را بدست آورده بودند، اما ... ، من مُرده بودم! يكى از رفقا اين را بهم گفت و من زدم زير گريه! گريه ام از اين بابت بود كه نمى دانستم حالا كه مرده ام چه كسى هستم، در ميان گريه مى گفتم كه نمى دانم هويتم چيست، مى گفتم كه با هزاران اميد آنجا به پيش رفقا رفته ام اما حالا مى بينم من هيچ كس نيستم و هويتى ندارم! و اين خيلى براى من و رفقا كه خيلى مهربان بودند، دردناك بود.
 پرسيدم "بابى" چه شد؟ رفقا با ناراحتى گفتند كه او هم كشته شد. من و بابى مرده بوديم تا باقى رفقا آزادى خود را بدست آورند، ولى انگار بابى از اين توانايى كه بعد از مرگ بيايد پيش رفقا، برخوردار نبود، يا شايد هم رفته بود يك جاى بهتر، كسى چه مى داند؟

0 Comments


Leave a Comment

راهی است نه کوتاه راهی که می روم ،
باری بر دوش می کشم که سبک نیست ،
و آینده ای که شاید روشن هم نه ،
باشد همراهی تو راهم را کوتاه ، بارم را سبک و نهایتم را روشنتر سازد ،
چرا که "ما" بودن روشنتر از "من" بودنست !
روشن کن
بسم الله ...


آسان ترین راه برای نظر گذاشتن انتخاب نام و آدرس اینترنتی است در صورت تمایل می توانید محل مربوط به آدرس اینترنتی را خالی بگذارید .
مسئولیت نظرات با نویسندگان آن هاست