۱/۲۷/۱۳۹۶

قرمزته

اخيرا دوستى به انگلستان رفته و از دم و دستگاه باشگاه منچستريونايتد بازديد كرده و عكس هايش را توى اينستاگرام مى گذارد. بگذريم از اينكه تا ديروز من الدترافورد را ارترافورد تلفظ مى كردم به خيال اينكه يك اسم خاص خارجكى است لابد، و عكس هاى اين دوستمان مرا از اين اشتباه تاريخى بيرون آورد. تماشاى اين عكس ها خاطراتى را در من زنده كرد. 

پدرم از آن پرسپوليسى هاى دو آتشه است، از اين ها كه موقع تماشاى بازى پرسپوليس طورى داد و بيداد مى كنند انگار بازيكنان صدايشان را مى شنوند! در آن بازى شش تايى معروف هم پدر من در ورزشگاه حى و حاضر بوده و از نزديك به ثمر رسيدن هر شش گل را با چشم هاى خودش ديده است.

انگار كه اين رنگ قرمز اعتياد بياورد، پدرم از قديم طرفدار منچستر يونايتد و فرگوسن بود. البته علاقه به فرگوسن با آن قيافه بابانوئلى بامزه اش، خيلى هم ربطى به رنگ قرمز ندارد. من هم هميشه طرفدارش بوده ام! 

راستش را بخواهيد من آنقدرها هم اهل فوتبال نيستم. اگر اسم بازيكن مورد علاقه ام را بپرسيد، ته تهش بگويم "مسى"! يك دوره اى از قيافه ژاوى هم خوشم مى آمد ولى آثار كهولت سن (!) كه در چهره اش نمايان شد، علاقه ام هم كمتر شد! يا مثلا نمى دانم "هافبك" يعنى چه و قرار است چه نقشى در زمين بازى ايفا كند. ولى زندگى در يك خانواده فوتبالى، با چنان پدرى كه ذكرش رفت و دو برادرى كه مدام بر سر استقلال و پرسپوليس با يكديگر كشتى مى گرفتند، باعث شده پايش كه برسد، فوتبال هم تماشا كنم و لذت هم ببرم.

بچه كه بودم هر بار به مشهد مى رفتيم، پدرم يكى از چيزهايى را كه هميشه دلم مى خواست داشته باشم، به انتخاب خودم، برايم مى خريد. يكى از اين انتخاب ها يك توپ چهل تكه فوتبال بود كه اندازه اش كمى از توپ فوتبال هاى معمولى كوچكتر بود و با هيكل من جور در مى آمد. توپم را خيلى دوست داشتم و برادرهايم براى اينكه اجازه دهم با آن بازى كنند بايد التماس مى كردند. دست آخرش هم فهميدم كه كار درست اين بود كه توپ را بهشان ندهم. يكبار بعد از بازى آن را توى حياط جا گذاشتند و از قضا همان شب باران گرفت. توپم بعد از آنكه حسابى باران خورد، درب و داغان و از عرصه هستى ساقط شد و من خيلى غصه خوردم! البته بعدها با اين خيال كه آرزوى دو جوان ِ عشق فوتبال را كه اوج خوشبختيشان بازى با توپ پلاستيكى دوپوسته بود، برآورده كرده ام، خودم را تسكين دادم. آن دو جوان برادرهايم بودند.

حالا بعد از ده سال پرسپوليس با همان پيراهن قرمز، قهرمان ليگ برتر شده است. يعنى از آن زمانى كه من تنها توى خانه نشسته بودم و با گل دقايق آخر پرسپوليس سر از پا نميشناختم، ده سال گذشته! عجيب است كه عمر آدم از دور اينقدر زود مى گذرد ولى در عمقش كه بروى، وقتى زندگى اش كنى، خيلى دير مى گذرد، مخصوصا اگر دوران سختى باشد! هيچ دستگاه شكنجه اى قادر نيست اينهمه ظرافت و پيچيدگى را در خودش جاى دهد!

0 Comments


Leave a Comment

راهی است نه کوتاه راهی که می روم ،
باری بر دوش می کشم که سبک نیست ،
و آینده ای که شاید روشن هم نه ،
باشد همراهی تو راهم را کوتاه ، بارم را سبک و نهایتم را روشنتر سازد ،
چرا که "ما" بودن روشنتر از "من" بودنست !
روشن کن
بسم الله ...


آسان ترین راه برای نظر گذاشتن انتخاب نام و آدرس اینترنتی است در صورت تمایل می توانید محل مربوط به آدرس اینترنتی را خالی بگذارید .
مسئولیت نظرات با نویسندگان آن هاست